میخواستم سکوت کنم اما تا کی ؟!
انتشار: 09 آبا ماه 1395 ساعت 17:08 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ، وب سایت «حریم آسمانی» نوشت:

234

میخواستم سکوت کنم اما تا کی ؟!

😕😕😕

دخترک به خیالش که مذهبیست،به خیالش چادر مادرمان را به سر کرده…😠کاش هرگز  نمی دیدم، لحظه ای که با عشوه و ناز در مقابل فروشنده مغازه دلبری میکرد…😰

(زمانی که با بوی عطرش که تا شعاع چند متری اطرافش پر شده بود تمام مردی را به هم ریخته بود…)😪

زمانی که تا چند روز ذهن پسر مذهبی محله را درگیر کرده بود، کسی که به خاطر مشکل مالی شرایط ازدواج را نداشت و آن روز صبح تصادفی با او چشم در چشم شده بود . هر چند پسرک سریع سرش را پایین انداخت ولی مگر تصویر چهره دخترک با آن آرایش ملایمش از جلوی چشمانش محو میشد…

😓😓😓

اما بهتر است خفقان بگیرم در برابر هق هق های شبانه پسری که تازه توبه کرده بود و با دیدن جلوی باز چادر دخترک که در باد میرقصید مجبور شد توبه اش را بشکند…😮

خفقان میگیرم در برابر صدای قهقهه خنده هایش که آن روز در گوش جوانی که خسته از سر کار برمیگشت میپیچید.. و آن جوان تا آخر شب حین حرف زدن با همسرش، بی توجه به او، دائم صدای خنده های دختر را با همسرش مقایسه میکرد و همسرش بازنده این رقابت بود.😤

تبریک به تو خواهری😏…عالی بود…

خوب از پس نگهداری امانت مادرت زهرا برامدی…

مطمئنا آن دنیا رو سفیدی مقابل خدا😔

اما تمام حسرتم در این است که…

ای کاش میتوانستم نیرنگ دنیا را به تو نشان دهم…🤔

خواهرم ؛تو آینه ی خدایی،حیف است روی آینه وجودت را غبار بگیرد…😯

به خودت بیا…دنیا تمام شدنی است…👁‍🗨

«تو که بهتر میدانی…»

📢و کلام اخرم این است:⬇️⬇️⬇️

لبخند رضایت خدا را با هیچ چیز معامله نکن

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن