گلوله ائی که نصیب مروارید های پراکنده محرم شد + عکس
انتشار: 25 مهر ماه 1394 ساعت 20:07 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وب سایت «هوران» نوشت:

ایستگاه بهشت/

 

گلوله ائی که نصیب مروارید های پراکنده محرم شد + عکس

 

نویسنده: غلامعلی نسائی

 

شب دوم عملیات محرم، در منطقه عملیاتی موسیان، محور های نخست دشمن را شکسته ائیم، هوا سرد و باران نرم نرم می بارد، مرواریدهای پراکنده ائی هستیم که پا به پای هم می دویم و می جنگیم،

 

upload_1445001488_0

 

ناگهان از سمت راست که حسن می دوید، صدای ناله ائی به گوشم خورد، هردو بلند قامت و کم سن و سال تازه به سن پانزده سالگی مان رسیده ائیم، برگشتم دیدم حسن مثل نعش یک پروانه روی سطح آب دارد بال بال می زند، کلاشینکف را گذاشتم زمین و زانو زدم، سر حسن را گذاشتم روی زانوهایم،

 

دست بردم روی قلبش، حفرائی بود، خون فواره میزد، صورتش را بوسیدم خون داغش فروریخت داخل رگهایم و داغ شدم، گفتم حسن جان من باید چکار کنم، تنهای تنها بودیم.

 

هر کسی در موقعیتش می جنگید و من نمیدانستم باید با حسن چکار کنم، با بهترین دوستم که در حال لرزیدن است، می لرزید و می گفت تو برو … گفتم حسن من، عزیز من، دوست من من کجا را دارم که برم و تو را تنها بگذارم. من که این همه ناجوانمرد نیستم. ما با هم عهد بستیم با هم بمیریم. فقط به من بگو الان که داری شهید می شوی، من باید چکار کنم، شنیده بودم وقتی کسی در حال مرگ است، باید چشمهایش را بست و رو به قبله اش گرداند، وسط معرکه جنگیم و من نمیدانستم قبله کدام سو است، حیران و سرگردان، های های گریه میکردم….

 

آخر من یک نوجوان پانزده ساله ام…

 

غزل نمی شود امشب حریف حال دلم.

 

چه گریه ها که نکردم، خودم به حال دلم

 

مانده بودم با بهترین دوستم چه بکنم، تنهایش بگذارم و بروم بجنگم،

 

آخر من از تمام خبرهای خوب بی خبر بودم….

 

من نمیدانم الان حسن به کجا خواهد رفت، فی جنات النعیم»کجاست؟ آخر من نمیدانم «متکئین علیها متقابلین» یعنی چه؟ آخر من نمی فهمم…

 

من هنوز پاهایم بند زمین است… میدانم حسن لحظاتی دیگر با بهترین های عالم همنشین خواهد بود و من میان گل و لای باید همچنان با دشمن بجنگم…

 

من نمیدانم بهشت، آنجا ازینجا چقدر دور است، من چگونه میتوانم خودم را به آنجا برسانم؟ به حسن…
تفالی زدم و خوش نبوده حال دلم

 

حسن را آرام گذاشتم زمین، چشمهایش را بستم، حسن شهید شده بود …

 

دیگر کمی سکوت بمانده و قیل و قال دلم….

 

صدای گلوله ها ….

 

هی بر می گشتم و گریه می گردم و خم می شدم و حسن را می بوسیدم و نمی دانستم باید بروم، بمانم، بجنگم! باید چه بکنم….

 

رازهای وجود داشت آنجا، در آنشب؟ همه چیز برای حس کردن آسمان بود، من اما دست هایم به آسمان نمی رسید.. عشق در برابر عشق… گلوله در برابر گلوله …

 
آسمان در برابر آسمان و من در برابر خودم…

 

اکنون سال ها از آن قصه ها گذشته و باز می بینم اینجا نیز به نحوی همانگونه است…
همه جیز در مقابل خودش قرار دارد …
عشق در مقابل عشق …

 

آسمان در برابر آسمان… آن شب ها فرصت ستاره ساختن بود…

 

حالا هوا ابری است و دلی پیدا نمی شود، برای ستاره ساختن… ماه بیشتر اوقاتش را در سیاهی شب، پشت ابرها پنهان نگه می دارد…

 

 

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن