چه زود دیر می شود!
انتشار: 01 مهر ماه 1395 ساعت 16:07 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ، وبلاگ «سلوک» نوشت:

به نام خدا”

در باز شد…

برپا !… بر جا !

درس اول : بابا آب داد ، ما سیرآب شدیم.

بابا نان داد ، ما سیر شدیم…

اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد مهربانی شان…

و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود

و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند…

کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم

و در زندگی گم شدیم.

همه زیبایی ها رنگ باخت…!

و در زمانه ای ک زمین درحال گرم شدن است قلب هایمان یخ زد!

نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته…

دیگر باران با ترانه نمی بارد!

و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم ،

زرد شدیم ، پژمردیم…

و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد…

و سال هاست وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم،

جز رد پایی از خاطرات خوش بچگی نمی یابیم،

و در ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح ، طنین صدایی نیست…!

و امروز چقدر دلتنگ “آن روزها” ییم

و هرگز نفهمیدیم ،

چرا برای بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم…

7

پاکن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترهایمان از کاه بود

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

با وجود سوز و سرمای شدید

ریزعلی،پیراهنش را می درید

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم!!!!

+شاگردان قدیمی مهرتان مبارک.

بازم مهرماه رسید… چقدر دلتنگ دوران مدرسه ام. یادش بخیرررررررر. اون صمیمیت بچه ها. اون صدآفرین ها. اون دفتر مشقا…. کاش میشد باز کوچک می شدیم…………….

یاعلی. التماس دعا

 

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن