پوتین هایمان هدیه به اسرا
انتشار: 02 ارد ماه 1395 ساعت 12:02 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وب سایت «اصحاب عشق» نوشت:

غلامرضا جعفرنیا از قدیمی های جنگ است. از جنس همان رزمندگانی که با شروع دفاع مقدس، کار و کاسبی شان را تعطیل کردند و به صف داوطلبان حضور در جبهه ها پیوستند.

444

غلامرضا جعفرنیا از قدیمی های جنگ است. از جنس همان رزمندگانی که با شروع دفاع مقدس، کار و کاسبی شان را تعطیل کردند و به صف داوطلبان حضور در جبهه ها پیوستند. جعفرنیا که در کنار فرماندهان بزرگ و نامداری چون جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان، شهیدان ابراهیم همت و علیرضا موحددانش حضور داشته، خاطرات نابی دارد که بازگویی آنها از پس این همه سال لطف و صفای خاصی دارد. جعفرنیا در عملیات های زیادی حضور داشته و امروز به یکی از گنجینه های دفاع مقدس تبدیل شده که گفتنی هایش برای نسل جوان آموزنده و مفید خواهد بود. این رزمنده دفاع مقدس در گفت وگو با «جوان» هم از عملیات هایی که در آنها حضور داشته می گوید و هم از ویژگی های اخلاقی فرماندهان بزرگی که وجودشان را یک وزنه سنگین برای جبهه ها می داند.

ماجرای ورود شما به جبهه و مناطق عملیاتی برای اولین بار در چه سالی و از چه طریقی اتفاق افتاد؟

قبل از شروع جنگ من مغازه داشتم که با شروع جنگ مغازه ام را بستم و در ۲۴ مهرماه به فرمایش رهبر انقلاب به همراه دیگر بسیجیان شهرری به جبهه اعزام شدم. زمانی که در مهر سال ۵۹ نیروهای ارتش بعث عراق در ۱۵ کیلومتری اهواز منطقه حمیدیه مستقر بودند به همراه دیگر رزمندگان در آبادان و اهواز مستقر شدم. آن زمان خرمشهر هنوز در اختیار نیروهای ایرانی بود که متأسفانه در اوایل آبان خرمشهر به دست دشمن افتاد که با قدرت ایمان رزمندگان اجازه ندادیم عراقی ها وارد آبادان و اهواز شوند.

اولین عملیاتی که پس از ورودتان به جبهه انجام دادید چه عملیاتی بود؟

در تاریخ ۵۹/۸/۲۵ من و دیگر رزمندگان به سوی آبادان حرکت کردیم. جاده اهواز- آبادان در اختیار عراقی ها بود و ما نتوانستیم زمینی وارد آبادان شویم. آن زمان با گرفتن مهمات از شهید چمران از طریق ماهشهر با لنج و پس از سپری شدن ۴۸ ساعت توانستیم وارد آبادان شویم. پس از ورود به آبادان پالایشگاه را دیدیم که در اثر حملات دشمن در حال سوختن بود. در آن موقعیت نیروهای ایرانی سازماندهی شدند و عده ای به سمت ذوالفقاریه و عده ای دیگر به سمت بهمنشیر حرکت کردند و اجازه ندادند عراقی ها که در پنج کیلومتری آبادان مستقر بودند وارد آبادان شوند. پس از آن در ۱۴ اردیبهشت سال ۶۱ در گردان کمیل سازماندهی شدیم و اهدافمان در عملیات الی بیت المقدس فتح شلمچه بود. من در این عملیات مسئولیتم خط شکن بود.

گردانمان ۲۵۰ نفر نیرو داشت که متأسفانه ۲۳۰ نفر از همرزمانمان به شهادت رسیدند و زخمی شدند و ۲۰ نفر با استطاعت از خدا و با استقامت جنگیدند و شلمچه را حفظ نمودند. در آن هنگام جاویدالاثر شهید احمد متوسلیان مجروح بود. ایشان پس از فتح شلمچه و جاده بصره گفتند کلید آزادی خرمشهر به دست آمده که ان شاءالله ما خرمشهر را آزاد خواهیم کرد. بیان این جمله در آن زمان نشان از بصیرت و بینش عمیق حاج احمد داشت. پس از فتح شلمچه ما برای آزادسازی خرمشهر سازماندهی شدیم و در این بین در سپاه فرمانده گردان شهید علی موحددانش و فرمانده ارتش ۲۱ حمزه شهید سرهنگ ابراهیم خسروتاج بود که توسط این فرماندهان سازماندهی شدیم.

چند روز دیگر(۱۰ اردیبهشت) سالروز آغاز عملیات بیت المقدس است. کمی از نحوه عملکرد نیروهای ایرانی و روند عملیات بگویید.

در عملیات مسلم بن عقیل خودم زخم های عراقی ها را می بستم. وقتی می خواستیم پیکر شهید صالحی را از خاک عراق بیاوریم عراقی هایی که از سنگر بیرون آمدند و اسیر شدند کفش هایمان را به آنها دادیم تا با پای پیاده مسیر را نروند

پس از سازماندهی، با اعزام ارتش و سپاه عملیات آزادسازی خرمشهر را آغاز نمودیم. در خرمشهر عملیات را شروع کردیم تا ساعت ۳ نیمه شب پیشروی مان ادامه داشت. جالب اینجاست عراقی هایی که در مسیرمان بودند و تسلیم می شدند عکس های امام خمینی را از جیب هایشان در می آوردند و می گفتند «الدخیل خمینی».

ما در نزدیکی اروندرود و بالای خرمشهر مستقر شدیم تا اینکه در سوم خرداد ۶۱ خرمشهر به دست رزمندگان آزاد گردید. اولین کاری که پس از آزادی شهر انجام دادیم خواندن نماز شکر بود. پس از به جا آوردن نماز شکر به مواضع خودمان برگشتیم که دیدیم عراقی ها با تانک به ۲۰۰ متری ما رسیدند که با استقامت رزمندگان مواجه شدند و کاری از پیش نبردند و فرار کردند.

یک روز پس از آزادسازی در چهارم خرداد باز هم تانک های عراقی ۲۰۰ متری ما آرایش گرفتند و با توپ به طرف ما شلیک کردند. تانک های تی۷۲ بودند و وقتی با آرپیجی به آنها شلیک می کردیم هیچ اثری رویشان نمی گذاشت. به همین دلیل به ارتش اطلاع دادیم تا اقدامات لازم را انجام دهد. در همین حال شهید خسروتاج در حال صحبت با بیسیم بود که با اعزام توپ ۱۰۶ به مقابله با عراقی ها بپردازیم که متأسفانه در تیررس دشمن قرار گرفت و با توپ مستقیم دشمن به شهادت رسید. پس از شهادت ایشان یکی از بسیجیان با شجاعتی مثال زدنی به صورت نیم خیز به سمت یکی از تانک های عراقی رفت و با انداختن نارنجک به داخل برجک تانک آن را منهدم کرد. پس از خاموش کردن آتش و بیرون کشیدن جنازه عراقی ها، سایر عراقی ها با دیدن این وضعیت از ترسشان از تانک هایشان بیرون آمدند و تسلیم شدند.

عراقی ها نسبت به این حرکت چه واکنشی نشان دادند؟

پس از عملیات ها عراقی ها همیشه پاتک می زدند و گویا صدام برای این عملیات دستور داده بود ارتش با ۶۵۰ تانک پاتک بزند و این ۵۰ تانک و نفربر به عنوان پیشقراول برای آغاز پاتک بودند که وقتی این گروه پیشتاز اسیر شدند بقیه نیروها نتوانستند برای بازپس گیری خرمشهر کاری انجام دهند. این یکی از معجزات الهی بود. در ماجرای فتح خرمشهر معجزاتی از این دست زیاد می دیدیم و دقیقاً به همین دلیل حضرت امام فرمودند خرمشهر را خدا آزاد کرد. خدا شاهد است وقتی عراقی ها را اسیر می کردیم هیچ کاری با آنها نداشتیم. در عملیات مسلم بن عقیل خودم زخم های عراقی ها را می بستم. وقتی می خواستیم پیکر شهید صالحی را از خاک عراق بیاوریم عراقی هایی که از سنگر بیرون آمدند و اسیر شدند کفش هایمان را به آنها دادیم تا با پای پیاده مسیر را نروند. ما چنین رفتاری با عراقی ها داشتیم.

پس از فتح خرمشهر باز هم در منطقه حضور داشتید؟

پس از فتح خرمشهر رزمندگان برای گرفتن بصره در عملیات رمضان سازماندهی شدند. برای این کار ۴۵ روز دوره دیدیم تا در این عملیات در تاریخ ۶۱/۴/۲۵ شرکت کنیم. شهید بهمن نجفی فرمانده گردان مقداد بود و همراهانشان شهیدان پوراد، قلی اکبری، نوزاد و جزمانی بودند و من هم در این گردان حضور داشتم. در این عملیات ۱۵ کیلومتر پیاده رفتیم و ۴ صبح در خاکریزی به عرض یک کیلومتر مستقر شدیم. متأسفانه عملیات لو رفته بود و هر کدام از نیروهای شناسایی که به سمت خاک عراق می رفتند دیگر برنمی گشتند و ما مجبور به عقب نشینی شدیم.

قبل از رسیدن به خاکریزمان تانک های عراقی ها در ۳۰۰ متری مان شروع به تیراندازی کردند. در این وضعیت ناگهان طوفان خاک وحشتناکی به وجود آمد و همین طوفان باعث شد تانک های عراقی نتوانند به ما ضربه ای بزنند. وقوع همین طوفان در آن لحظه یکی دیگر از معجزات الهی بود که به کمک نیروهای ایرانی آمد و آنها را نجات داد. بعد این عملیات در ۶۱/۷/۸ ما برای عملیات مسلم بن عقیل وارد سومار شدیم. منطقه عملیات به صورت کوه و سنگ بود که ساعت ۳ نیمه شب به بالای کوه که بالای سر عراقی ها بود رسیدیم. عراقی ها سنگرهایشان را به شکل تنوری ساخته بودند و بالایش تخته بود و دو متر خاک رویش ریخته بودند و به هیچ عنوان احتمال نفوذ به سنگرهایشان را نمی دادند. ولی رزمندگان تعدادی از نیروهای بعثی را به هلاکت رساندند و عده دیگری را اسیر کردند و توانستیم بر بلندی های شهر مندلی مستقر شویم. در آنجا تپه کله قندی بود و آنجا دیده بانی داشتیم و همه جای شهر زیرنظرمان بود. در این عملیات متوجه شدیم شهید صالحی که از نیروهای آرپیجی زنمان بود در خاک عراق شهید شده است. ما شهید را از خاک عراقی ها آوردیم و حین انتقال چند عراقی دیگر که در سنگرها مخفی شده بودند اسیر شدند.

شما زمان جنگ توفیق حضور در کنار فرماندهان بزرگ و شاخصی مثل متوسلیان، موحددانش و همت را داشتید. چه ویژگی های اخلاقی، رفتاری و نظامی، این افراد را تا این اندازه از دیگران متمایز کرده بود؟

مهم ترین نکته به نحوه برخورد این فرماندهان بزرگ با نیروهایشان برمی گردد. هر کدام از این فرماندهان شیوه خاصی در برقراری ارتباط با نیروهایشان داشتند که به عاملی مهم در جذب نیروها تبدیل می شد. با روحیه انقلابی شان همیشه به نیروها روحیه می دادند. ما هنوز خرمشهر را آزاد نکرده بودیم و قبل از آن در شلمچه عملیات کرده بودیم که حاج احمد با عصای زیربغل و با جراحت، آزادی خرمشهر را نوید داد.

برخوردش خیلی خوب بود و به همه ما روحیه می داد و می گفت هدف ما برای اسلام است و همانگونه که امام حسین(ع) برای خدا جنگید جنگ ما هم برای رضای خدا و پیروی از دستور خداست. همیشه در حرف هایش به ما روحیه می داد. شهید همت هم در صحبت هایش تأکید می کرد باید همه کارهایمان برای خدا باشد؛ راه می رویم و حرف می زنیم باید برای رضای خدا باشد. اسم خدا دائم روی لبانش بود. علی موحددانش وقتی می خواست نارنجک دشمن را به بیرون پرتاب کند تا برای همرزمانش اتفاقی نیفتد دستش قطع می شود. فرمانده ای بود که خیلی شجاعانه می جنگید. قبل از نماز صبح به ما بیدار باش می دادند و از خواب که بلند می شدیم این بزرگان با اینکه فرمانده بودند ولی شب بیدار می ماندند و چادر و اطرافش را جارو می زدند و تمیز می کردند.

گاهی با اینکه زخمی بودند اگر در اتوبوس بودیم از صندلی بلند می شدند و جایشان را به دیگر نیروها می دادند. همین رفتارهایشان بسیار در جذب نیرو و ایجاد دوستی و مودت در بین نیروها مؤثر بود. از لحاظ برخورد و رفتار واقعا الگو بودند و وجودشان در جبهه ها برایمان یک وزنه سنگین بود. اگر مجروح هم می شدند در جبهه ها می ماندند و می گفتند بچه ها به ما نیاز دارند و باید بمانیم و خدمت کنیم. امام وقتی فرمودند اگر سپاه نبود کشور نبود واقعیتی است که نمی شود آن را نادیده گرفت. من از اول جنگ با فرماندهان سپاه بودم و همه چیز را از نزدیک دیدم و به خوبی به واقعیت جمله امام واقفم. با اطمینان باید گفت نیروهای ایرانی در جنگ هشت ساله با بصیررت بودند و با اطاعت از رهبری توانستند شر دشمن را از میهن اسلامی دور کنند. ما با دست خالی مقابل ابرقدرت هایی که صدام را حمایت می کردند ایستادیم و این کار کوچک و کمی نیست. باید امروز وقایع هشت ساله دفاع مقدس را برای جوانان بگوییم تا آنها بدانند برای حفظ این خاک و نظام چه زحماتی کشیده شده است.


منبع : روزنامه جوان

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن