وقتی عاشق شد
انتشار: 27 آذر ماه 1395 ساعت 19:09 دیدگاه ها: هيچ

گلستان بلاگ منتشر کرد:

کاظم سلیمی ازجمله رزمندگان و جانبازان استان قزوین است. این رزمنده در خاطره ای در رابطه با چگونگی تأثیرگذاری حاج صادق آهنگران بر او روایت می کند.

7787

دی ماه سال 1363 بود. دوم دبیرستان را در هنرستان کشاورزی «شهید باهنر» زنجان می خواندم. سر کلاس فیزیک نشسته بودم و آقای «بلال زاده» درس می داد. از خیابان صدای نوحه آهنگران شنیده می شد. اعزام بزرگی در پیش بود. آن روزها از طرف سپاه، تبلیغات زیادی برای جذب نیرو انجام می شد.

بلندگوهای بزرگی روی ماشین های تویوتای نظامی نصب شده بود و سرودها و نوحه های آهنگران را پخش می کردند. مدرسه ما در خیابان اصلی و کلاسمان در طبقه دوم قرار داشت. از همان جا صدای دل نشین و هیجان انگیز آهنگران به خوبی به گوش می رسید. نوای «ای لشکر صاحب زمان/ آماده باش آماده باش… پخش می شد.»

«پسر کجایی؟ مگر عاشق شدی؟ آگه این بار حواست رو جمع نکنی از کلاس درس میری بیرون!»

شنیدن این نغمه حواسم را پرت می کرد. اصلاً سر کلاس نبودم. آقای بلال زاده هم این را فهمیده بود. دوباره تذکر داد که حواست کجاست؟ بار سوم، گچ را به طرفم پرتاب کرد و گفت: «پسر کجایی؟ مگر عاشق شدی؟ آگه این بار حواست رو جمع نکنی میری بیرون.» با این حرف به خودم آمدم. خیلی سعی کردم حواسم را جمع کنم اما شاید هم حق با او بود. من عاشق شده بودم؛ اما نه به آن شکلی که او در نظرش بود. بیشتر از دوبار به جبهه رفته و حال و هوای آنجا را با تمام وجود حس کرده بودم. در ذهنم «جبهه ما را عاشق خودکرده بود/ جنگ ما را لایق خودکرده بود.» را مرور می کردم.
شنیدن صدای آهنگران خاطرات آنجا را در ذهنم تداعی می کرد و بر دل تنگی و شوق من می افزود. از طرفی هم شعله های تردید جان سوزی را در وجودم می افروخت. تصمیم گرفته بودم امسال خوب درس بخوانم و به این طریق انجام وظیفه و تکلیف کنم. نصیحت پدر و مادرم در گوشم بود که هرروز تکرار می کردند: «تو دو بار جبهه رفتی. اگر وظیفه است بسه، اگر ثواب است بسه، اگر برای خدمت است بسه.»
آمادگی روحی و فکری برای اعزام به جبهه را نداشتم. صدای آهنگران و دیدن بچه هایی که آماده اعزام می شدند به تردید من برای ماندن و شوقم برای رفتن می افزود و احساس می کردم بیشتر از آنی که جبهه به من نیاز داشته باشد، من به جبهه نیاز دارم. به آن حال و هوای معنوی، به سجده های طولانی، به دعای کمیل، به ناله های دسته جمعی یا رب یا رب یا رب، به برادر گفتن و برادر جان شنیدن و خود را در جمع انصار حسین دیدن؛ نیاز مبرم داشتم.
بودن در این حال و هوا احساس آرامش خوشایند و لذت عجیبی در دلم ایجاد می کرد. لذتی که با هیچ چیز دیگر مقایسه نبود. نمی توانستم تصمیم بگیرم که بروم یا بمانم و درس بخوانم. بعدازظهر آن روز وضو گرفتم و به نمازخانه رفتم. بعد از خواندن نماز، برای رهایی از این سرگردانی، دست نیاز به درگاه بی نیاز بالا بردم. سوزوگدازها کردم و با چشمانی اشک بار و دلی پراضطراب از او خواستم که مرا درخواستن یاری کند و با این آتش جان، سوز تردید را خاموش کند.
طولی نکشید که دلم آرام گرفت. الا بذکرالله تطمئن القلوب. افکاری در ذهنم جاری شد که مرا در تصمیم گیری کمک کرد. با شادابی فراوان و بدون دغدغه پیش دوستم «بشیر رحیمی» رفتم و گفتم: من هم با شما به جبهه می آیم.


 

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن