نیکی در کار فرهنگی
انتشار: 30 خرد ماه 1394 ساعت 18:03 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وب سایت «ندای یک بسیجی عاشق» نوشت:


امروز اول خاطره خنده دار و ترسناکم را بگم بعد بحث را شروع و تمام کنیم، راستی قرار هست تمامدردنوشت ها بصورت کامل و جامع پس از نوشتن کتاب شود اگر شما با نظراتتون حمایت نکنید بعدش باید برید کتابش را بخرید به من چه:)
بین نیروهای که داشتم از بینشون چند تا بچه های که ناب و پاک بودند انتخاب کرده بودیم برای کارهایخاص و خانواده هاشون هم اطلاع داشتند که در این درد نوشت بهش اشاره خواهیم کرد چه کارهای خاصی که تا حالا هیچکی ازشون اطلاع نداشت و بعضا دیده می شد یا شنیده می شد حرف و حدیثهای غیر واقع که بماند.
یک شبی طبق روال که بچه ها از خانواده هاشون اجازه گرفته بودند که بیان برای مراسم شب زنده داری در مکان فرهنگی ، ما نقشه های ریخته بودیم که برویم در خانه های فقیر محدوده مکان فرهنگیو آنچه که می توانستیم کمک بهشون بکنیم و گمنام هم باشیم.
اینجا باید اضافه کنم که جمع آوری کمک های مردمی با یک گروه دیگر بچه ها بود که می رفتند کمک جمع می کردند و واقعا هم کارشون عالی بود و هر هفته یا دو هفته این کار را انجام می دادیم که یکی ازخانواده خودش هر هفته لباس و پول بهمون می داد و به ما تا حالا در این هشت سال خیلی کمک کرده برای سلامتیشون لطفا دعا کنید خیلی آدم های پاکی هستند و تشخیص خانواده های فقیر هم دوباره با یک گروه دیگر از بچه ها بود بیشتر مکان های می رفتیم که ما نشناسند یا باهاشون برخورد نداشته باشیم و صورتمون را کمی سیاه می کردیم که شناس نباشیم در صورت دیده شدن و اگر دیده شدیم یکنان خشکی یا فقیر دیده شویم.
اونشب طبق گذشته هر کسی یک خانه ای و یک گروهی را انتخاب کرد و رفتیم برای پخش که چهار خانه بیشتر نبود، گروه دو رفت برای پخش و گروه یک هم که من توش بودم رفتیم .
آقا گروه ما که به در خانه اول که رسید بسته را درخانه گذاشتیم و در را یک دو تا زدیم که طرف بیاد بردارد و ما هم بریم قایم بشویم که یک هو در باز شد قیافه ما قیافه اون حالا ما بدو اون بدو ما بدو اون بدو داد می زد آشغالا مگه مرض دارید در می زنید فرار می کنید چرا آشغالاتون را میارید در خانه ما می زارید مردم آزارا من نمی دانستم بخندم سکته کنم فرار کنم وایسم یا بشینم چون یکی از بچه ها همراهم بود ولی فرار را بر قرار ترجیح دادیم که در این حین فرار یک لنگه کفش بر پشت کله ما خورد خواب دیگه باید تحمل کرد ما اون یکی را با احتیاط سر جای معلوم گذاشتیم و برگشتیم سر مکان فرهنگی گروه دو هم برگشته بودند که تصمیم گرفتیم برای دفعه های بعد که چنین مشکلاتی پیش نیادفکر های جدید و بهتری بکنیم که خداراشکر دیگر پیش نیامد و اونشب هم برگشتیم و اون بسته را برگداندیم به مکان فرهنگی هر طوری بود.
قرارمون این بود نیکیمون به خانواده های فقیر طوری باشد که هیچکس متوجه نشود چون اون خانوده های فقیر آبرومند بودند که بعدها زمزمه های را شنیدم مبنی بر اینکه موسسات خیری دارند شب ها به فقیرها کمک می کنند حالا عکس العمل من و بچه ها :)
این راه ادامه دارد اما به روش های دیگر…
اشتباه بودن یا نبودن کار ما قضاوتش با خدا ولی نظر شما درباره این کار؟
ما با کارهای اینطوری و سخت گمنامی و نیکی را یاد بچه ها می دادیم حالا اگر داریم تمام این خاطرات را بعد از 8 سال بازگو می کنیم فقط فقط بخاطر شماست که دیگه راه های اشتباهی که ما رفتیم را شما نروید.
طوری شده بود که بچه ها دیگه تو مدرسه یا بیرون چیزی نمی خریدند و پول تو جیبی هاشون را به دلایل عجیب که شک بر انگیز نبود به دوستای محتاجشون کمک می کردند مانند اینکه بستنی می خریدند که علاقه به خوردنش نداشتند که دروغ نگفته باشند می گفتند اه اینا را دوست ندارم و با هزار زور به اون دوست محتاجشون می دادند که غرورش نشکند و خودشون دوباره می رفتند یکی دیگه می گرفتند و صدها روش دیگر که توش دروغ نبود.
ما خیلی رو بچه ها نیکی به والدین را آموزش می دادیم و اکثرا هم موفق بودیم ولی گاهی پدر یا مادری از بچه اش پیش ما شکایت می کرد که چرا در خانه گوش به حرف من نمی دهد تا اسم شما را می بریم گوش می دهد و از این حرف ها و اما جواب من :بعضا در خانواده ها یا بیش از حد محبت می شود یا بی محبتی یا جریمه ،وقتی که فرزندشون از خانه امد بیرون تا یکنفر بهشون درست رفتار میکند که هم محبت به جاس هم بی محبتی بهشون وابسته شده و تمام دنیاش اون می شه که الان زیاد دیده می شود کسانی که دوست پسر دارند یا دوست دختر ولی اگر وابسته مربیش شد و مربیش هیچ انحرافی نداشت چه مشکلی دارد. و در اینجا باید بگم در یک یا چند ماه نمی شود به این فرزند نیکی و بقیه مسائل را آموخت وقت می خواهد که ماشااله والدین هم کم حوصله تشریف دارند و اینجا می شود که فرزندشون ضربه می خورد و همه چی را سر مربی و مکان فرهنگی خورد می کنند.
آخه پدر و مادر عزیز کار فرهنگی که کلید چراغ نیست تا بزنیم روشن بشود.
والدین عزیز و مربیان عزیز دست با بچه ها رفتار کنید بچه ها سکوی پرتاب و راه حل عقده های ما نیستند.
این قسمت ادامه دارد در دردنوشت های بعدی بهش بیشتر می پردازیم.

نتیجه : نیکی

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن