میثم التّمار؛ سخنگوی شیعه
انتشار: 29 شهر ماه 1394 ساعت 21:06 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وب سایت «اشراق» نوشت:

86835061390968862277

یکی دیگر از یاران باوفای امام علی بن ابی طالب علیه السلام (میثم) پسر یحی مشهور به تمّار است.میثم شغل خرمافروشی داشت، امّا در کوفه به «سخنگوی شیعه» شهرت یافته بود، او بر حقّانیت شیعه و ولایت حقّه امیرالمؤمنین(ع) استدلال می کرد.

میثم نخست برده ی زنی از قبیله بنی اسد بود، امیرالمؤمنین(ع) او را خرید و آزاد کرد امّا او همواره خود را نوکر امام(ع) می دانست.

در اوّلین جلسه ای که حضرت او را دید از او پرسید اسمت چیست؟ عرض کرد: (سالم). حضرت فرمود: پیامبر خدا(ص) به من خبر داده است نامی که پدرت برای تو انتخاب کرده، در میان ایرانیان (میثم) است.

میثم گفت: خدا و رسول راست گفته اند و شما نیز راست می گوئید، به خدا سوگند، نامم میثم است. حضرت فرمود: همان نام خودت را داشته باش، ما کنیه ی تو را ابوسالم قرار می دهیم.

میثم از امام(ع) درسهای فراوانی آموخت، به رموز و حقایق قرآن آشنا شد، روزی به ابن عبّاس گفت: هر چه می خواهی از تفسیر قرآن بپرس من تنزیل قرآن را نزد امیرالمؤمنین(ع) خوانده ام و آن حضرت تأویلش را هم به من آموخته است. با وجودی که ابن عبّاس را حِبر امّت گفته اند (یعنی دانشمند جهان اسلام).

روزی امیرالمؤمنین(ع) در حضور عده ی زیادی به میثم فرمود: تو بعد از دو روز که بر دار شدی از دهان و دماغت خون جاری می شود به گونه ای که محاسنت را رنگین می کند و روز سوّم تو را با ضربه ای قتاله به شهادت می رسانند، منتظر آن روز باش، محل دار کشیدن تو، درب خانه ی عمرو بن حریث خواهد بود و آن درختی که چوب دار تو خواهد شد به تو نشان خواهم داد.

بعدها حضرت آن درخت را به میثم معرّفی کرد، میثم بعضی اوقات برای انجام عبادت پای آن درخت می آمد. روزی که میثم دید آن درخت را قطع کرده اند یقین نمود که شهادتش نزدیک است گاهی میثم به عمرو بن حریث می گفت: من همسایه تو هستم، برای من همسایه ی خوبی باش، عمرو متوجّه منظور میثم نمی شد.1

در همان سالی که مطابق خبر غیبی امام شهادتش مقرر گردیده و در مدینه خدمت امّ المؤمنین، امّ سَلَمَه همسر رسول خدا(ص) رسید. امّ سلمه از میثم پرسید اهل کجایید؟ عرض کرد از مردم عراقم.

امّ سلمه پرسید از کدام قبیله و خاندانی؟ عرض کرد: بنده ای از بندگان علی بن ابی طالب(ع) هستم. امّ سلمه پرسید: تو هیثمی؟ عرض کرد: نامم میثم است. امّ سلمه گفت: پاک و منزه است پروردگار جهانیان، به خدا سوگند، بارها شنیدم که رسول خدا(ص) علی را درباره ی تو سفارش می کرد.

سپس، میثم گفت: مایلم امام حسین(ع) را ملاقات کنم او کجاست؟ امّ سلمه گفت: در نخلستان و مزرعه ای که دارد مشغول کار است.

میثم گفت: حیف شد، که نتوانستم او را ببینم، به آن حضرت خبر دهید که میثم دوست داشت شما را ببیند و عرض ادب و سلام نماید، چون امروز قصد بازگشت دارم و توفیق زیارت آن بزرگوار حاصل نمی شود اگر خدا بخواهد، در پیشگاه خداوند آن بزرگوار را ملاقات خواهم کرد.

امّ سلمه عطری حاضر کرد، تا میثم محاسنش را خوشبو کند، میثم گفت: به زودی با خون سرم خضاب خواهد شد. امّ سلمه پرسید: چه کسی به شما این موضوع را خبر داده است؟ میثم گفت: مولایم علی(ع).

امّ سلمه گریه کرد و به میثم گفت: علی(ع) تنها مولای تو نبود، او آقای من و همه ی مسلمانها نیز بود.

میثم همان روز به سوی کوفه بازگشت. مأموران حکومتی، او را دستگیر کرده و نزد عبیدالله بن زیاد آورده گفتند: میثم بزرگترین ثناگوی علی بن ابی طالب است! عبیدالله بن زیاد گفت: وای بر شما همین شخص برده ی ناتوان ایرانی، چگونه چنین توانایی و همّتی دارد؟ گفتند: آری چنین است! عبیدالله زیاد از میثم پرسید پروردگار تو کجاست؟ میثم پاسخ داد: در کمینگاه بدکاران. عبیدالله زیاد گفت: به من خبر داده اند که تو کیفیت کشته شدن خود را می دانی و به دیگران گفته ای؟! میثم گفت: آری به من خبر داده شده است.

گفت چه کسی به تو این خبر  را داده است؟ میثم گفت: مولای من علی مرا آگاه کرده است. دهمین نفر هستم که به دار آویخته می شود، و داری که من بدان آویخته شئوم، از دیگر دارها کوتاه تر است.

عبیدالله زیاد گفت: قتل تو را به گونه ای دیگر انجام می دهم، تا سخن مولایت دروغ در آید، میثم گفت: هرگز جز آن چه مولایم فرموده است نخواهد شد.

عبیدالله دستور داد میثم را به زندانی بردند که مختار بن ابی عبیده ثقفی در آن محبوس بود. میثم به مختار گفت: به زودی آزاد خواهی شد، و به خون خواهی امام حسین(ع) قیام می کنی و همین ستمگری را که اکنون ما در زندان او هستیم (عبیدالله زیاد) خواهی کشت، و پایت را روی سر و گونه هایش خواهی نهاد! (مختار از این خبر غیبی تعجب کرد).

پس از گذشتت چند روز مأموران عبیدالله بن زیاد به زندان آمدند و مختار را بردند تا به قتل برسانند. ولی همزمان نامه ای از یزید بن معاویه رسید که دستور به آزادی مختار داده بود.

چون خواهر مختار، همسر عبدالله بن عمر بود و از شوهرش خواسته بود، تا پیش یزید مختار را شفاعت نماید و یزید این شفاعت را پذیرفته و دستور رهایی مختار را صادر کرده بود. بدینسان مختار نجات پیدا کرد.

پس از مختار نوبت قتل میثم شد. او را بردند و چنان که امیرالمؤمنین(ع) خبر داده بود بر در خانه عمر بن حریث بر دار آویخته، مردم در اطراف میثم اجتماع کردند. عمرو بن حریث چنین اظهار داشت که: میثم پیش از این به من گفته بود، من همسایه ی تو خواهم شد. من فکر می کردم، می خواهد خانه ای در این مجاورت خریداری کند.

عمرو بن حریث کنیزش را دستور داده بود که هر شامگاه زیر دار میثم جارو بزند و آب پاشی کرده و گیاهان خوشبو و معطّر دود کند.

میثم بر سر دار همچنان از فضایل علی(ع) برای مردم روایت می کرد و زشتیهای بنی امیه را بر می شمرد.

خبر به ابن زیاد دادند که میثم شما را رسوا کرد، ابن زیاد دستور داد دهانش را بسته و بر دهانش لجام زدند. و این اولین کسی بود که در اسلام لجام زدند. پس از دو روز از دهان و دماغِ میثم خون جاری شد و در رز سوّم با حربه ای میثم را به شهادت رساندند.

شهادت میثم ده روز پیش از حرکت امام حسین(ع) به سمت عراق صورت گرفت.2

پی نوشت ها:
1- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 4 – 291.
2- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2،ص 294، اعیان الشّیعه، ج 10،ص 198.
منبع: تاوان محبّت – داستان زندگی حماسی ده تن از یاران بزرگ امام علی(ع) – قربانعلی محمدی مقدم.

 

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن