مهمترین حوادث تاریخ اسلام/ استقامت در راه هدف
انتشار: 29 آبا ماه 1396 ساعت 22:08 دیدگاه ها: هيچ

گلستان بلاگ منتشر کرد:

مرد مصلح و کسی که فکر راهنمائی جهانیان را در مغز می پروراند بایست‌ در‌ برابر تمام این ناملایمات، زورگـوئی ها و حـملات ناجوانمردانه، ضربات و صدمات‌ جسمی و روحی، بردباری و شکیبائی را پیشه‌ ی خود سازد، تا کم کم بر مشکلات پیروز آید چنان که روش مصلحان دیگر نیز‌ همین‌ بوده‌ است، ما اکنون گوشه‌ ای از‌ آزار‌ و اذیت‌ قـریش‌ را در ایـن صفحات منعکس می سازیم تا پایه زحمات و استقامت وی روشن گردد:

6(5)

روزی که پیامبر‌ اکرم‌ مهر‌ خـاموشی را شـکست، و سـران «قریش» را با کلمه‌ی‌ معروف خود: «به خدا اگر خورشید را در‌ دست راست و ماه را در دست چپ من‌ بـگذارید که از دعوت خویش‌ دست بردارم؛ از پای‌ نخواهم‌ نشست؛ تا خدا دین مرا رواج دهـد یا جان بر سـر آن گـذارم» از پذیرفته شدن هر گونه پیشنهاد مأیوس نمود یکی از جالب ترین فصول زندگی او آغاز گردید، زیرا تا‌ آن روز «قریش» در تمام برخوردهای خود احترام او را حفظ نموده و متانت خود را از دست نداده بودند، و چون‌ تمام نـقشه‌های اصلاح طلبانه آنها نقش بر آب شد، ناچار شدند که‌ مسیر‌ فکر خود را عوض‌ نمایند و از نفوذ آئین «محمد» به هر قیمتی تمام شود، جلوگیری به عمل آورند و در این راه از هر وسیله‌ ای استفاده نمایند، و -لذا- انجمن «قـریش» بـه اتفاق آراء رای‌ دادند‌ که با مسخره و استهزاء، آزار و اذیت، تهدید و ارعاب، او را از ادامه‌ی کار باز دارند.

روزی رسول اکرم از کنار اجتماع «قریش» می گذشت، یـک مرتبه قـریشیان از هر طرف او را احاطه نمودند‌ و هر کدام به عنوان تمسخر سخنان پیامبر را درباره بتان‌ و روز رستاخیز‌، بازگو‌ می کردند‌ و می گفتند که توئی چنین می گوئی… رسول اکرم در پاسخ آنها می فرمود: نعم انا الذی اقول ذلک: آری ‌‌گـوینده‌ ایـنها من هستم؛ از آنجا که قریش‌ میدان را از هر گونه مدافع‌ خالی‌ دیدند‌، تصمیم قتل او را گرفتند -لذا- مردی پیش آمد اطراف لباس های او را گرفت، ابوبکر‌ در کنار پیامبر بـود، به یاری پیامبر برخاست در حالی که‌ گـریه مـی کرد و می گفت: اتقتلون‌ رجلان یقول ربی الله‌: آیا‌ شایسته است که مرد موحدی‌ را بکشید، سپس (روی عللی) از پیامبر دست برداشتند، و پیامبر راه خود را پیش گرفت و ابوبکر در حـالی که سـرش شکسته بود؛ متوجه خـانه خـود شد

ناگفته پیدا است، مرد مصلح و کسی که فکر راهنمائی جهانیان را در مغز می پروراند بایست‌ در‌ برابر تمام این ناملایمات، زورگـوئی ها و حـملات ناجوانمردانه، ضربات و صدمات‌ جسمی و روحی، بردباری و شکیبائی را پیشه‌ ی خود سازد، تا کم کم بر مشکلات پیروز آید چنان که روش مصلحان دیگر نیز‌ همین‌ بوده‌ است، ما اکنون گوشه‌ ای از‌ آزار‌ و اذیت‌ قـریش‌ را در ایـن صفحات منعکس می سازیم تا پایه زحمات و استقامت وی روشن گردد:
پیامبر اکرم را علاوه بر این عامل‌ روحی‌ و معنوی‌ (ایمان و استقامت و صبر و شکیبائی) که او را از‌ درون‌ کمک می نمود، یک کمک خارجی نـیز حـراست و حـفاظت او را بر عهده داشت‌ و آن حمایت «بـنی هـاشم» بـود که‌ در‌ رأس‌ آنها «ابوطالب» قرار گرفته بود، زیرا هنگامی که‌ وی از تصمیم‌ جدی و قاطع قریش مبنی بر اذیت برادر زاده‌ی خود آگاه گـردید؛ عـموم‌ بـنی هاشم را خواند، و در یک‌ مجلس‌ با‌ شکوه آنان را بـرای دفـاع از «محمد» دعوت نمود، گروهی از‌ آنها‌ روی ایمان، گروه دیگری بر اثر روابط خویشاوندی، حمایت و حفاظت او را بر عهده گرفتند، و فقط‌ در‌ مـیان‌ آنـها «ابـولهب» و دو نفر دیگر که نام آنها در ردیف دشمنان رسول خدا‌ خواهد‌ آمـد‌، از تصمیم وی سر باز زدند -ولی -مع ذلک- این حلقه‌ی دفاعی‌ او را‌ از‌ برخی‌ از حوادث ناگوار مصون نمی داشت و جائی که پیامبر را تنها می دیدند از رسـاندن‌ هـر گـونه‌ آسیب‌ دریغ نداشتند، اینک نمونه‌هائی از اذیت های «قریش» را در این مقاله‌ منعکس مـی سازیم‌:
1-روزی «ابوجهل‌» رسول خدا را در «صفا» دید و ناسزا و بد گفت و بیازرد، رسول‌ اکرم با او ابدا‌ سخن‌ نگفت و راه منزل را پیـش گـرفت، و ابـوجهل نیز به سوی محفل «قریش» کنار کعبه‌ روانه‌ شد‌، حمزه که عمو و بـرادر رضـاعی پیـامبر بود همان روز در حالی که کمان‌ خود را حمایل‌ کرده‌ بود از شکار برگشت، و عادت دیرینه‌ی او این بـود کـه پیـش از‌ آنکه‌ از‌ فرزندان و خویشاوندان خود دیدن به عمل آورد، یک سره پس از ورود به مکه به زیارت و طواف‌ کعبه می رفت‌، سپس‌ بـه‌ اجـتماعات مختلف «قریش» که دور کعبه منعقد می گشت سری‌ می زد و سلام و تعارفی‌ میان‌ او و آنها رد و بـدل مـی شد.
وی هـمان روز پس از انجام این مراسم به سوی خانه مراجعت نمود‌، اتفاقا‌ کنیز «عبداللّه بن جدعان» که شـاهد جـریان پیش بود، جلو آمد و گفت‌: «ای‌ اباعماره (کنیه‌ی «حمزه‌ است) ای کاش دقایقی چـند‌ در‌ هـمین‌ نـقطه بودی و جریان را آن چنان که من دیدم‌ مشاهده‌ می نمودی‌ و می دیدی که چگونه «ابوجهل» به برادرزاده‌ات ناسزا گفت و او را سـخت آزار داد‌»
سـخنان‌‌ این کنیز آثار عجیبی در‌ روان‌ «حمزه» گذارد‌ و او‌ بدون‌ اینکه در سرانجام کار فـکری کـند‌، تـصمیم‌ گرفت که انتقام برادر زاده خود را از «ابوجهل» بگیرد.
لذا-از‌ همان‌ راهی که آمده بود برگشت؛ و ابوجهل را‌ میان اجـتماع قـریش دیـد‌ و به طرف‌ وی رفت و بدون اینکه با‌ کسی‌ سخن بگوید، کمان خود را بلند کـرد، فـضر به‌ به افشجه شجه منکره،ثم‌ قال‌ اتشتمه؟فانا علی دینه اقول ما یقول‌ فرد‌ ذلک‌ علی ان‌ اسـتطعت‌:کـمان‌ شکاری را سخت به سر‌ او‌ کوفت، چنانکه سرش شکست،و گفت:«او (پیامبر)را ناسزا می گوئی و مـن بـه او ایمان آورده‌ام‌ و راهی که‌ او رفته است من نـیز مـی روم‌؛ هـر‌گاه قدرت‌ داری‌ با‌ من ستیزه کـن».
در‌ ایـن هنگام گروهی از قبیله «بنی مخزوم» به یاری «ابوجهل» برخاستند، ولی‌ چون او یک مرد‌ مـوقع‌ شـناس و سیاسی بود، از بروز هر‌ گـونه‌ جـنگ‌ و دفاع‌ جـلوگیری‌ نـمود و گـفت من‌ در‌ حق «محمد» بد رفتاری کرده‌ام و حـمزه حـق دارد ناراحت شود. (سیره ابن هشام‌ ج 1ص 313).
این تاریخ مسلم‌ گواه‌ زنده‌ است بـر ایـنکه وجود امثال حمزه که‌ بعدها‌ بـزرگترین‌‌ سردار‌ اسلام‌ گردید‌، در حـفظ و حـراست پیامبر و تقویت جناح مسلمین دخـالت کـامل داشته و چنانکه «جزری» در ج 2 ص 59 نوشته است «قریش» اسلام حمزه را بزرگترین عامل ترقی‌ و تقویت مـسلمانان دانـستند و لذا‌ درصدد تهیه نقشه‌ های دیگر افـتادند کـه بـعدا از نظر خوانندگان گـرامی خـواهد گذشت.
بسیاری از مورخان سـنی از آن جمله ابن کثیر شامی در کتاب: البدایه و النهایه ج 3 ص 26؛ اصرار دارد؛ که‌ برساند‌ که:«عکس العمل اسلام «ابـی‌ بکر» و «عـمر» کمتر از انعکاس اسلام‌ حمزه نبوده، و اسـلام ایـن دو خلیفه بـزرگ وسـیله عـزت و تقویت مسلمانان و آزادی آنان گـردید، ولی جای شک نیست که‌ نیروی‌ فشرده مسلمانان آن روز در گرو نیروهای افرادی بود که در حزب اسـلام در آمـده بودند، و هر فردی به سهم خود در تـقویت و نـفوذ اسـلام‌ ذی دخـل بود ولی‌ -مـع الوصـف‌- هیچ گاه‌ نمی توان گفت که عکس العمل اسلام این دو خلیفه به اندازه تأثیر اسلام‌ حمزه بود، زیرا حـمزه کـسی اسـت که هنگامی که شنید، بزرگ قریش نسبت‌ بـه‌ رسـول اکـرم‌ نـاسزا گـفته‌؛ بـدون‌ اینکه کسی را از مقصد خود آگاه کند، به سراغ ضارب می رود و از او سخت‌ انتقام می گیرد، و کسی جرأت نمی کند که با او مقاومت و ستیزه نماید، ولی بزرگ سیره نویس‌ اسلام‌ (ابن‌ هشام) در ج 1 ص 311 دربـاره ابی‌ بکر مطلبی می نویسد که حاکی از آن است که‌ روزی که ابی بکر در جرگه مسلمانان وارد شد، نه نیروی دفاع از خود داشت و نه از پیامبر‌.
اینک‌‌ متن جریان‌: «روزی رسول اکرم از کنار اجتماع «قریش» می گذشت، یـک مرتبه قـریشیان از هر طرف او را احاطه نمودند‌ و هر کدام به عنوان تمسخر سخنان پیامبر را درباره بتان‌ و روز رستاخیز‌، بازگو‌ می کردند‌ و می گفتند که توئی چنین می گوئی… رسول اکرم در پاسخ آنها می فرمود: نعم انا الذی اقول ذلک: آری ‌‌گـوینده‌ ایـنها من هستم؛ از آنجا که قریش‌ میدان را از هر گونه مدافع‌ خالی‌ دیدند‌، تصمیم قتل او را گرفتند -لذا- مردی پیش آمد اطراف لباس های او را گرفت، ابوبکر‌ در کنار پیامبر بـود، به یاری پیامبر برخاست در حالی که‌ گـریه مـی کرد و می گفت: اتقتلون‌ رجلان یقول ربی الله‌: آیا‌ شایسته است که مرد موحدی‌ را بکشید، سپس (روی عللی) از پیامبر دست برداشتند، و پیامبر راه خود را پیش گرفت و ابوبکر در حـالی که سـرش شکسته بود؛ متوجه خـانه خـود شد».
این‌ تاریخ هرگاه گواه بر عواطف و علاقه خلیفه به پیامبر باشد پیش از همه گواه محکم‌ بر ضعف و ترس او است، گواه بر این است که آن روز چندان شخصیت اجتماعی نداشته اسـت‌ و از‌ آنـجا‌ که اقدام علیه پیامبر متضمن خطراتی بود، از این جهت شدت عمل را متوجه ملازم او نموده و سر او را شکستند؛ و هر گاه شما جریان حمزه و رشادت و شجاعت او را در‌ کنار‌ این سرگذشت بگذارید در چنین صورت می توانید قـضاوت کـنید که در صـدر اسلام عزت و قوت و ترس‌ و اندیشه کافران بر اثر اسلام کدام یک بوده است.
ما نیز در آینده‌ نـزدیک‌ کیفیت اسلام عمر را خواهیم نوشت ولی اسلام او نیز مانند دوست‌ دیرینه‌ ی خـود قـدرت دفـاعی مسلمانان را نیرومندتر نکرد؛ و اگر (طبق نقل ابن هشام ج 1 ص‌ 371) «عاص بن وائل‌» نبود‌، روزی که‌ اسلام آورد نزدیک بود خـون‌ ‌ ‌او‌ را‌ بـریزند زیرا وی‌ آمد و گروهی را که قصد کشتن او را داشتند، چنین خطاب نمود: رجل اخـتار لنـفسه امـرا فماذا تریدون‌ اترون‌ بنی‌ عدی بن کعب یسلمون لکم صاحبه هکذا: «از‌ مردی که‌ برای‌ خود آئیـنی اختیار کرده است چه می خواهید، تصور می کنید که قبیله‌ ی «عدی» به آسانی‌ وی را بـه شما تسلیم می کند»این‌ جـمله‌ حـاکی‌ از آنست که ترس از قبیله ی وی سبب شد که‌ دست از او بردارند و دفاع قبائل از بستگان خود یک رسم فطری و معمولی بوده که در آن دانی‌ و عالی‌‌ فرق‌ نداشتند.
آری پایگاه دفاعی مسلمانان خانه بنی هاشم، و سنگینی کـار بر‌ دوش‌ ابوطالب و خاندان‌ وی بود، وگرنه افراد دیگری که به مسلمانان می‌پیوستند،چندان قدرت دفاع از خود نداشتند‌ تا‌ چه‌ رسد که اسلام آنها سبب عزت و اعتلای مسلمانان گردد،و ما به خواست خدا‌ دربـاره‌ ایـن‌ موضوع در آینده‌ ی نزدیک گفتگو خواهیم نمود.

ابوجهل در کمین رسول خدا می نشیند

منظره ی اجتماعات‌ سران‌ آن روز‌ قریش بسیار جالب بود زیرا با دیده خود می دیدند که‌ روز به روز نیروها و قدرت ها رو به ضغف‌ می رود‌، روزی نمی گذرد مـگر ایـنکه می‌شنود که تمایلات‌ در برخی از افراد نسبت به اسلام‌ به وجود‌ آمده‌ و یا مسلمان شده‌اند، این گزارش ها هر روز به گوش آنها می رسید، و تمام تصمیمات آنها غالبا‌ به‌ بن بست بر می خورد، از این جهت شـعله غـضب‌ در درون آنها زبانه می کشید‌. فرعون‌ «مکه‌» (ابوجهل) روزی در محفل قریش چنین گفت: ان محمدا قد اتی ماترون من عیب دیننا‌ و شتم‌ آبائنا و تسفیه احلامنا و شتم آلهتنا: شما ای گروه «قریش» می بینید که چـه‌ رقـم‌ «مـحمد‌» دین ما را بد می شمرد، بـه آئیـن پدران مـا و خدایان آنها بد می گویند، و ما را‌ بی خرد‌ قلمداد‌ می نماید، به خدا سوگند فردا در کمین او می نشینم و سنگی را در‌ کنار‌ خود می گذارم، هنگامی که «محمد» سـر بـه سجده مـی گذارد، سر او را با آن می شکنم.

روزی که پیامبر‌ اکرم‌ مهر‌ خـاموشی را شـکست، و سـران «قریش» را با کلمه‌ی‌ معروف خود: «به خدا اگر خورشید را در‌ دست راست و ماه را در دست چپ من‌ بـگذارید که از دعوت خویش‌ دست بردارم؛ از پای‌ نخواهم‌ نشست؛ تا خدا دین مرا رواج دهـد یا جان بر سـر آن گـذارم» از پذیرفته شدن هر گونه پیشنهاد مأیوس نمود یکی از جالب ترین فصول زندگی او آغاز گردید، زیرا تا‌ آن روز «قریش» در تمام برخوردهای خود احترام او را حفظ نموده و متانت خود را از دست نداده بودند، و چون‌ تمام نـقشه‌های اصلاح طلبانه آنها نقش بر آب شد، ناچار شدند که‌ مسیر‌ فکر خود را عوض‌ نمایند و از نفوذ آئین «محمد» به هر قیمتی تمام شود، جلوگیری به عمل آورند و در این راه از هر وسیله‌ ای استفاده نمایند، و -لذا- انجمن «قـریش» بـه اتفاق آراء رای‌ دادند‌ که با مسخره و استهزاء، آزار و اذیت، تهدید و ارعاب، او را از ادامه‌ی کار باز دارند.

فردای آن روز رسول خدا‌ برای‌ نـماز وارد مـسجدالحرام شد، و میان‌ رکن یمانی و حجراسود، برای نماز ایستاد، تمام‌ توجه‌ قریش متوجه این بود که آیا «ابوجهل‌» در‌ این‌ مـبارزه پیـروز مـی گردد یا نه؟پیامبر اکرم سر به سجده‌ نهاد‌، دشمن دیرینه‌ ی او از کمینگاه برخاست و نـزدیک پیامبر آمد، ولی چیزی نگذشت که‌ رعب‌ عجیبی در دل او پدید‌ آمد‌ لرزان و ترسان‌ با‌ چهره‌ ی پریده به سوی قریش برگشت، همه جـلو‌ دویـدند‌ و گـفتند: مالک‌ یا اباالحکم؛ چه روی داد به تو ای «اباحکم» وی با‌ صدائی‌ بسیار ضعیف کـه حـاکی از ترس‌ و اضطراب او بود گفت‌: منظره‌ ای‌ در برابرم مجسم گشت که‌ در‌ تمام عمرم ندیده بودم از این جهت‌ از تصمیم خـود مـنصرف گـشتم.
ما شک‌ نداریم‌ که یک نیروی غیبی به‌ کمک‌ پیامبر‌ به فرمان پروردگـار بـرخاسته‌ و چـنین‌‌ منظره‌ای را بوجود آورده‌ بود‌ و وجود پیامبر را طبق وعده قطعی الهی(انا کفیناک المستهزئین): مـا از شـر مـسخره‌ چینان‌ تو‌ را نگاه می داریم، از گزند دشمنان‌ حفظ‌ کرده است‌.
نمونه‌های‌ زیادی‌ از آزار «قریش» در‌ صفحات تاریخ ثـبت اسـت و مؤلف تاریخ‌ «کامل»درج 2 ص 74، فصلی برای این موضوع باز کرده‌ و نام‌ دشمنان سرسخت رسـول خدا را در مـکه‌ و خـصوصیات‌ کارهای‌ آنها‌ را‌ بیان نموده است‌، آنچه‌ در بالا گفته شد، به طور نمونه‌ بود، وگرنه هـر روز حـضرتش با نوع خاصی از آزار‌ رو به رو‌ می گردید‌، مثلا، روزی عقبه بن‌ ابی معیط رسول خدا‌ را‌ در‌ حال‌ طـواف‌ دیـد‌، و نـاسزا گفت، و عمامه او را بر گردنش پیچید و از مسجد بیرون کشید گروهی از ترس بنی هاشم، پیامبر را از دست او گـرفتند.(بـحار الانوار ج 18 ص 204‌-طبع جدید).
آزار و آسیبی که از ناحیه‌ ی عموی خود (ابولهب) و همسر او (ام جمیل) مـی دید بـی سـابقه‌ بود خانه پیامبر در همسایگی آنها قرار گرفته بود،از ریختن هر گونه‌ زباله‌ بر سر و صـورت‌ او دریـغ نـداشتند،و روزی، بچه دان گوسفندی بر سرش زدند، و نتیجتاً کار بجائی رسید،که‌ حمزه بـه منظور انـتقام عین همان را بر سر ابو لهب کوبید‌.

آزار‌ یاران پیامبر

اگرچه هدف ما نگارش حوادث مـهم تـاریخ اسلام است ولی شمه‌ای نیز در این باره‌ می نگاریم تا روشن شود که‌ صـلابت‌ و اسـتقامت پیامبر در روحیه یاران‌ او‌ تا چه اندازه تـأثیر کـرده‌ بـود،و معنویت پیامبر،و نوری که در دل آنها روشن شده بـود چـنان آنان را برای تحمل‌ هر گونه آلام آماده نموده‌ بود‌ که در تاریخ بشریت‌ و فداکاری‌ کـمتر سـابقه دارد و ما نمونه‌ هائی از این را در شماره آیـنده از نـظر خوانندگان عـزیز مـی گذرانیم.


منبع:
«درسهایی از مکتب اسلام » آذر 1340، سال سوم – شماره 10

 

صفحه ما در اینستا گرام https://www.instagram.com/golestanblog/

https://twitter.com/golestanblog آدرس توییتری ما

گروه تلگرامی گلستان بلاگ    https://t.me/joinchat/AAAAAECk6fQ17SlVhnADIA

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن