مصیبت زینب علیهاالسلام در پشت دروازه کوفه
انتشار: 16 مهر ماه 1396 ساعت 19:07 دیدگاه ها: هيچ

گلستان بلاگ منتشر کرد:

آن هنگام که کاروان اسراء به دروازه های شام رسید مشکلترین و سنگین ترین لحظات بر زینب علیهاسلام گذشت.

04

آنگونه که از مقاتل فهمیده می شود نیمه های شب اهلبیت به کوفه رسیدند. زنان و کودکان را پشت دروازه شهر پیاده کرده و بر روی خاکها نشاندند. زینب مظلومانه برای امام سجاد علیه السلام و کودکان آبی، غذایی، رختخوابی و زیراندازی ندارد. در حالیکه باید از امام سجاد علیه السلام پرستاری نماید و به سفارش حسین علیه السلام عمل کند. امام حسین علیه السلام به زینب علیها سلام مرتباً سفارش می کردند که نگذار کودکانم اذیت شوند و آزار ببینند و نگذار درد یتیمی بر آنها اثر کرده و بهانه بابا را بگیرند.
حال زینب علیهاسلام چه کند؟ او بچه ها را یکی یکی بر روی خاکها می خواباند و هر کدام را که بی قراری کرده و خوابش نمی برد در آغوش گرفته، سرش را بر روی شانه قرار می دهد و با نوازش می خواباند. سپس از امام سجاد علیه السلام پرستاری می کند. پس از رسیدگی به این امور امام سجاد علیه السلام دیدند که عمه شان زینب آمد پهلوی ایشان نشست نماز شب را بجا آورد. وقتی نماز شب زینب علیهاسلام تمام شد یک سئوال برای امام سجاد علیه السلام ایجاد شده بود که آن را با عمه اش عنوان کردند. این پرسش و پاسخ به راستی احساسات آدمی را بر می انگیزد. امام سجاد علیه السلام می گوید: عمه جان، ندیده بودم نماز شبت را نشسته بخوانی. چرا؟ (یعنی عمه جان نباید از تو که داغ شش برادر داری سئوال کنم که چرا نماز شب خواندی، معلوم است که تو نماز شب را ترک نخواهی کرد. تو اصلًا به اینجا آمدی که نماز شب زنده شود) و زینب سلام الله علیها پاسخی می دهد که نه فقط امام سجاد، بلکه عالم را آتش می زند. می فرماید: نور دیده برادرم، دلم می خوست که نماز شبم را ایستاده بخوانم، اما هر چه کردم دیدم زانوانم یارای ایستادن ندارد. البته این جمله را در شب عاشورا نیز زینب سلام الله علیها نقل می کنند. اما در اینجا ناقل امام سجاد علیه السلام و در آنجا فضه خادمه است. فضه خادمه می گوید: شام عاشورا زینب مظلومه با ام کلثوم در بیابان براه افتاده و کودکان را یکی پس از دیگری جمع کردند. سپس پیغامی به عمر سعد داد که این بچه ها از بین می روند. تو می خواستی حسین را بکشی که کشتی، حال مقداری آب برای این کودکان بده.
بدین ترتیب یک مشک آب آوردند که زینب آنرا میان کودکان تقسیم نمود و در اینجا سکینه شیرین زبان روضه ای جانگداز برای زینب خواند. وقتی آب را به سکینه دادند نخورد و گفت: عمه جان اجازه بده به گودال قتلگاه بروم. زینب علیهاسلام پرسید: برای چه؟ سکینه گفت: می خواهم این آب را بر حلقوم بریده بابا بریزم، چرا که صدای العطش العطش او را شنیده ام.
فضه خادمه می گوید: وقتی دل زینب برای بچه ها آرام شد و به آنها آب داد، نشست و نماز شب را بجا آورد. آری اکنون هنگام راز و نیاز با خداست.
«تَتَجافی جُنُوبُهُم عَنِ الْمَضاجِعِ یدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً» (سجده/16)
اما وقتی نمازشان تمام شد، فضه پرسید بی بی جان. زینب، ندیده بودم که نماز شبتان را نشسته بخوانید و زینب جواب داد دلم می خواست نماز شبم را ایستاده بخوانم، اما هر چه کردم، زانوانم تاب ایستادن نداشت. لذا آن شب زینب نماز شب را روی خاکها خوانده و بچه ها را نیز بر روی خاکها خواباند.
منبع : مظاهری، حسین؛ به سوی حق؛ ص181


منبع : پایگاه اطلاع رسانی حوزه

 

صفحه ما در اینستا گرام https://www.instagram.com/golestanblog/

https://twitter.com/golestanblog آدرس توییتری ما

گروه تلگرامی گلستان بلاگ    https://t.me/joinchat/AAAAAECk6fQ17SlVhnADIA

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن