فریاد برآور شلمچه
انتشار: 22 دی ماه 1394 ساعت 14:10 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وب سایت «اصحاب عشق» نوشت:

از یاد نمی برمت ای شلمچه که از دی ماه سال ۶۵ به گونه ای دیگر گشته ای! از ساعت ۵/۱ بامدادی که در بی سیم قرارگاه ها، لشکرها، گردان ها و دسته ها نام مقدس یا زهرا (س) آغازگرش بود.

نصرت الله محمودزاده (رزمنده و نویسنده )
1256416_342

گویی هنوز هم از شدت زلزله آن روزها بدنت می لرزد. هیچ فکر کرده ای که در آن چهل روز چه بر تو گذشت. کجاست آن دریاچه ای که صدام تو را در محاصره آن قرار داده بود و اگر موج حزب الله به فریادت نمی رسید عاقبت در میان آن آب ها، به هوری بدل می گشتی، همچون هورالعظیم و هورالهویزه.
حرکت آرام غواص ها از آن دریاچه تحمیلی را چگونه می توانی فراموش کنی! به راستی که تو ازجمله شاهدان بزرگ آن شب هستی و به یقین تمامی صلابت خط شکنان را در سینه حبس نموده ای، به خصوص در آن هنگام که تیربار دشمن به رویشان شلیک می شد، بدنشان را در میان آن آب گرفتگی فروبرده و سر را برای تنفس بیرون نگه می داشتند و بدین گونه مقاومت کردند. تو بگو شلمچه، مگر غیرازاین بود که آن ها به همان ترتیب خود را به آن تیربارها رسانده و با نارنجک و آرپی جی خاموششان کردند و عبوری حماسی را در تاریخ به ثبت رساندند؟
لحظات عبورشان را از دو میدان مین به عرض ۶۰۰ متر پس از گذراندن ۱۳ رشته سیم خاردار و آهن های ضربدری، حتی تو را هم به وحشت انداخته بود و امیدی به موفقیتشان نداشتی. آن قدر جارچیان حزب بعث، دژ عراق- بصره را بزرگ و مقاوم جلوه داده بودند که حتی تو نیز با دیدن آن غواصان خط شکن به حرکتشان می خندیدی و به حالشان غبطه می خوردی؛ یعنی تقصیری نداشتی، این طور به تو تلقین شده بود که این دژ تسخیرناپذیر است، اما در میان ناباوریِ تو و بعثی ها در آن شب پرحادثه تمام موانع را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته و خود را به دژ اول شرق بصره رساندند. راستی شلمچه، چند سال بود که این همه حلقه های سیم خاردار و پره های آهنی و تخم انواع مین بر سرزمینت کاشته بودند؟ تو را با که سر جنگ بود که با دژی، به آن بلندی دیوارت کردند. گناهت چه بود که قربانی شرق بصره شدی و انواع سلاح ها به رویت آزمایش شد و آن همه گلوله و بمب و موشک بر بدنت فروبارید؟! نکند از اینکه تو را با دژ ماژینو و بارلو مقایسه کرده بودند به خود مغرور گشتی؟
مگر نمی دانستی سنگر کفر و استکبار علیه مستضعفین گشته بودی و آن سدهای دفاعی کفر بود که بر قلبت کشیده بودند! بیا، بیا به سد بسیجیان پناه آور و به آن افتخار کن که استحکاماتش با طنین «الله اکبر» شکل می گیرد… مگر ندیدی که آن شب خط شکنان چگونه از بند رهایت کردند و برای همیشه آزاد شدی؟ یادم می آید که آن شب خنده هایت همراه با شک و تردید بود و تا صبح در ناباوری به سر می بردی. شلمچه! با ما از کانال به اصطلاح پرورش ماهی بگو. شلمچه! بیا و بگو که چرا «عدنان خیرالله» وزیر جنگ عراق، روز سوم عملیات پا به حریمت گذاشت و آن همه سربازانش را به قربانگاه غرور خود و صدام هزاران عراقی را به قتلگاه غرب کانال ماهی روانه کرد؟
بیا شلمچه، بیا به دنیا بگو که غرور و خودخواهی چه دریایی از خون به راه انداخته بود؟ بیا و بگو شرارت صدام که زیربنایش را کفر جهانی قرن بیستم بنانهاده با چند هزار کشته بازهم فروکش نکرد؟ شلمچه! من فقط یادی از آن شب ها می کنم که لب بازکنی و تمامش را بگویی. غمگین از شکستن آن همه نخل ها مشو که نور ایمان به درونت آوردند. شلمچه! بیا و با ما از جزیره «ام الطویل» بگو. ای شلمچه! بیا بگو که آن شب ها آب نهرهایت تماماً خونرگ بود و بخاری از عشق و ایثار فضایت را عطرآگین کرده بود. این از نهر حُنین و آن هم از نهر جاسم که وقتی نامش را می برم به خود می لرزی و ترس از شب های عبور از آن نهر تمام وجودت را در برمی گیرد. آن روزها که تو زیر آتش قرارگرفته بودی آن همه مردم در شهر و روستا شهدایشان را در میان انبوهی از جمعیت به گلزارشان می بردند. ولی شلمچه، وقتی تابوت ها را به دست می گرفتند همه یکسان نبود. می دانی چرا؟

مگر نمی دانستی سنگر کفر و استکبار علیه مستضعفین گشته بودی و آن سدهای دفاعی کفر بود که بر قلبت کشیده بودند! بیا، بیا به سد بسیجیان پناه آور و به آن افتخار کن که استحکاماتش با طنین «الله اکبر» شکل می گیرد

دلیل آن را تو بهتر می دانی. یکی سنگین، یکی سبک و دیگری سبک تر و سبک تر تا جایی که تابوت ها به سنگینی وزن تخته هایشان تشییع می شد. یکی پا نداشت، یکی دو پا، دو پا و یکدست. بی سر، بی بدن … آن شهیدی که از جزیره «ام الطویل» به معراج شهدا تحول داده شد را اگر به یادآوری سبک ترینشان بود. اگر یادت نرفته باشد فقط قسمتی از پا و سینه اش باقی مانده بود.
و سرانجام سبک ترین تابوت از آن شهدای مفقود بود که جسد مطهرشان در لابه لای خاک های تو نهفته است. بگو شلمچه، هر چه دیدی بگو. تو دیگر شلمچه نبودی، کربلا بودی. کربلا از دست حضرت عباس علیه السلام گفت، حالا تو نمی خواهی از دستِ «رمضان زاده ها» بگویی؟ تو به کربلا شدنت افتخار نمی کنی؟ اگر از آن ها نمی گویی پس بیا از عرفان آن شب ها بگو. بیا و از شهادت ها بگو. از عشق بگو. لااقل از آن شبی که آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در اطراف نهر جاسم حضور یافتند بگو. جریان گروهان شهادت گردان المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از لشکر سیدالشهدا (علیه السلام) را می گویم، آن ها که دو شبانه روز در محاصره قرار داشتند و متکی به ایمان، مقاومت کردند و تسلیم دشمن نشدند. بیا شلمچه، بیا از حرف هایش باخدا بگو، تو از آن شب بگو، از هر کجایش باشد مهم نیست. چه شد که آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به کمکشان آمدند و فرمودند: «شما در محاصره نیستید، شما تنها نیستید، شمارا من فرماندهی می کنم. پس نگران نباشید» از آن آقایی که همراهشان بود بگو، همان که خود را حضرت مسلم علیه السلام معرفی کرد را می گوییم.
شلمچه! چه سعادتی بالاتر از اینکه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مهمانت بود، یعنی مهمان تو که نبود، مهمان بسیجیان بود، ولی به هرحال شاهد آن مهمانی تو بودی. پس بیا آن جریانات را برای تاریخ تعریف کن. بیا آن حماسه ها در گوش شاعران بخوان که مثنوی بسرایند. به تاریخ نگاران بگو که صفحات آینده تاریخ عظمت واقعی خود را دریابد. بیا و در پیام رسانی قلم فرسایان پادرمیانی کن بلکه فلسفه آیه مبارک «ن و القلم و ما یسطرون» حاکم بر این جماعت شود و حماسه هایی چون «کربلای ۵» هادی قلم هایشان شود. بیا و از هنر آن لحظات عارفانه بسیجیان بگو تا در دنیای هنرمندان هنری تداعی شود که منعکس کننده شهامت، ایثار و استواری پیشتازان این مرزوبوم باشد؛ و اگر هنر دمیدن روح در انسان هاست، تو شلمچه! گواهی ده که روح حاکم بر ایام مبارک «کربلای ۵» چه عظمتی داشت و هنرمند در کجا می تواند چنین روحی را بردمیدن لمس نماید؟!

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن