فرمانده گردان بود و از نیروی خودش عذرخواهی کرد
انتشار: 08 بهم ماه 1395 ساعت 19:11 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ، وب سایت  «هوران» نوشت:

0247-1

فرمانده گردان بود و از نیروی خودش عذرخواهی کرد

 

سردار شهید صادق مکتبی فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا(ع)

 

نویسنده: غلامعلی نسائی

 

هوران: حوالی کارخانه نمک، نزدیک ظهر حاشیه خاکریز نشسته بودیم، صادق مکتبی، فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء(ع) هم به جمع ما اضافه شد، شدیم شش نفر، ما پنج نفر ارکان گردان بودیم.

 

صادق، جز در مواقع ضرورت که به تنهائیی وقت می‌گذارند، بقیه اوقات بین نیروهای گردان خودش بود.

 

چند دقیقه ائی گذشت و تدراکات غذا آورد، یخ هم آورده بودند، «شهردار هر چادر با دیگ و لگن می آمدند که سهم غذا و یخ خودشان را بگیرند.»

 

هنگام تقسیم غذا و یخ، یکی دو نفر از شهردارها، به هم پیچیدند، کم مانده بود که گلاویز بشوند و یقه گیری و کتک کاری کنند.

 

هر کدام تلاش می‌کردند، قالب یخ بزرگتری را بردارند.

 

صادق مکتبی، خیلی ناراحت و تند، به من گفت: «دائی برو ببین چه خبره؟»

 

من از صادق چند سالی بزرگتر بودم، صمیمیتی که بین ما بود، به من می‌گفت دائی. من هم دائی جان صدایش می‌کردم.

 

پریدم رفتم جلو، گفتم: آهای! چه خبرتان شده، مگه اینجا خانه خاله است؟ نمی بینید که پشت خاکریز دشمن هستیم و اینجا هم جبهه خودی است. شما مگر رزمنده نیستید؟

 

مگر ایثارگر نیستید؟

 

ناسلامتی فردا قرار است که شهید بشوید، این چه رفتار ناپسندی است که با هم دارید، ببینید، دائی صادق خیلی ناراحت و دلگیر شده از این آبروریزی که کردید! نگاهی به دور و برم، یک آهن پاره برداشتم و تند تند، یخ ها را تکه پاره کردم و به مقدار مساوی، بین هرکدام شان تقسیم کردم.

 

گفتم: بیا، این هم یخ، حالا اینجا ترازو که نیست، برای رفتن روی مین دعوا نمی‌کنید؟ برای یخ آب شدنی بی ارزش، شما دعوا می‌کنید، می خواهید یقه گیری کنید، خنده داره، واقعا که خجالت آوره!؟
همین‌که بچه ها لگن‌ها را گرفتند تا بروند، صادق مکتبی عصبانی و تند و بلند صدا زد، دست نگه دارید، صادق که هیچ وقت عصبانی نمی‌شد و با کسی بلند حرف نمی‌زد، با اونی‌که بانی این ماجرا بود، خیلی تند برخورد کرد، سرش داد زد که تو چرا این‌طوری هستی؟ چرا این‌کارو کردی؟ خجالت نمی‌کشید شما دو نفر، آخه این چه رفتاری بود؟

 

بچه‎ها شرمنده شدند و سرشان را پائین انداختند و تندی رفتند.

 

نماز مغرب و عشاء که تمام شد، صادق گفت: دائی، برو رزمنده ائی که باهاش تند و بلند حرف زدم را بیاروید.

 

رفتم آن بنده خدا را، دستش را گرفتم و آوردم چادر فرماندهی، رنگ‌اش سرخ شده بود، ترسیدهبود، نکند باز ماجرا تمام نشده باشد و صادق می‌خواهد تنبیه اش کند. دسش می‌لرزید توی دستم. من هم نمی‌دانستم عاقبت چه خواهد شد، یک دلهره ائی ته دلم افتاده بود.

 

رسیدم چادر فرماندهی و دست‌ش را رها کردم، سرم را پائین انداختم.

 

صادمکتبی گفت: ببخشید من خیلی باهات تند حرف زدم.

 

بعد پیشانی‌اش را بوسید، دستش را بوسید، من سبک شدم.

 

رزمنده افتاد و می‌خواست پای صادق مکتبی را ببوسد، صادق بلندش کرد و دوباره سرش را بوسید، او هم دست صادق را بوسید.

 

فرمانده گردان بود و از نیروی خودش عذرخواهی کرد.

 

دستش را بوسید که من را ببخش، من بلند حرف زدم، ببخش که من سرت داد زدم.

 

 

طرح جلد کتاب: فیروزه بامشاد

 

 

سردار شهید مکتبی 

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن