طنز/خاطرات یک ساواکی
انتشار: 22 بهم ماه 1394 ساعت 12:11 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وب سایت «گلستان24» نوشت:

نصف شب بود .خواب وحشتناکی می دیدم که  ساعت 2 شب رئیس ساواک زنگ می زند به تلفن خانه و می گوید برای بازجویی یک خرابکارباید سریع بیایی اداره. خیس عرق شده بودم و بر روی تخت خواب خود تقلا می کردم که با ضربات سنگین گوشی تلفن به فرق سرم توسط همسرم و نعره های ” بیا ببین بازم این مرتیکه رئیستون چی میگه” بیدار شدم.

– بله قربان در خدمتم

– زود باش بیا اداره یه کار مهم داریم باید از یه خرابکار اعتراف بگیری

– قربان ببخشید ساعت رو کوک کرده بودم اما یه کابوس میدیدم خواب موندم الساعه میرسم خدمتتون

خلاصه  با شوق خدمت به نظام و خلق الله از رختخواب نرم و گرم بلند و راهی اداره شدم . به من اشاره شد که این خطرناک ترین خرابکاری بود تا حالا دستگیر شده بود و باید خیلی محکم برخورد می شد.

وارد اتاق بازجویی شدم و  دیدم مرد لاغر اندام و قد بلندی روی صندلی نشسته. به رسم سنت دیرینه ساواک ابتدا منوی سفاراشات غذاها و نوشیدنی ها را خدمتش دادم و دستور دادم برایش هرچه میخواهد بیاورد. بعد بخاطر اینکه لباس هایش هنگام فرار خاکی شده بودم از کاتالوگ های کت و شلوار برند بیژن برایش آوردم و یک دست لباس مناسب برایش تهیه کردم.

بعد خیلی مودبانه از او پرسیدم : آقا ببخشید ما مزاحمتان شدیم اگر جسارتی نباشد و برایتان امکان داشته باشد برای ما کمی اعتراف کنید ممنون می شوم. اما فقط دیدم که سرش را پائین انداخته و به انگشتان دستش خیره شده. کمی که با دقت به دستانش نگاه کردم متوجه شدم  ناخن هایش بلند شده است و او دارد خجالت می کشد. دستور دادم سریع یک ناخن گیر اعلا با سوهان های ریز و درشت برایش بیاورند و خودم بادقت و حساسیت بالا ناخن هایش را کوتاه کردم اما دلم توی دلم نبود که خدایی نکرده از ته بگیرم و زبانم لال دردشان بیاید.

بعد دوباره پرسیدم : آقا ببخشید می شود اگر زحمتی نباشد جسارت ما را ببخشید و کمی برایمان اعتراف کنید؟ که متوجه شدم به پریز برق خیره  شده است آنجا بود که احساس کردم شاید برق خونش کم شده است و از ما خجالت می کشد بگوید دستور دادم با رعایت همه تشریفات مرسوم خیلی مودبانه سیستم برقی آنجا را بیاورند و با اجازه از ایشان و با نوازش و پوزش کمی برق  خونشان را بیشتر کنند که سر حال بیاید با وصل برق شور و هیجان را درنگاهش به وضوح می دیدم و از شوق تمام بدنش به رقص آمده بود .

دلم نیامد که برق را زود قطع کنم و گفتم تا وقتی که خودش بخواهد ادامه دهید و بعد از دقایقی احساس کردم از فرط شادی و هیجان خسته شده و خوابیده من هم به همه همکاران گفتم : هیس خوابیده هیچ کس حق ندارد بیدارش کند برایش ملافه و پتو بیاورید و بگذارید بخوابد.

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن