شهید ماشاالله طالبی بیدگلی
انتشار: 12 تیر ماه 1394 ساعت 16:04 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وب سایت «ندای یک بسیجی عاشق» نوشت:

12(7)

نام: ماشاءالله
نام خانوادگی : طالبی بیدگلی
فرزند : عبّاس
تاریخ شهادت : 1363/10/4
محلّ ‌شهادت‌: کردستان(سردشت) خط‌ّپدافندی‌توسط ضد‌ّانقلاب
نوع عضویّت و شغل :  سرباز ارتش
محلّ دفن : گلزار شهدای امام زاده هادی(ع) بیدگل

ماشاءالله در تاریخ 1343/1/1 در خانواده‌ای مذهبی و متدیّن در بیدگل متولّد شد .
دوران طفولیت خود را در خانواده‌ای سپری کرد که وضعیت معیشت مناسبی نداشتند و به علّت فقر حتی برای خرید حداقل‌‌های زندگی با مشکل مواجه بودند.
شش ساله بود که به مدرسه ابتدایی صباحی بیدگل روانه شد و به علّت تنگدستی تا اوّل راهنمایی تحصیل و پس از آن درس را رها کرد و به کار کشاورزی و کارگری پرداخت .
زمانی که به مدرسه می‌رفت ، والدینش پول خرید کت و شلوار نداشتند و به‌ همین علّت معلّمش از او سئوال می کند : چرا کت و شلوار نمی‌پوشی ؟ معلّم وقتی متوجّه می‌شود که خانواده اش توان خریدن را ندارد ، مقداری پول به ایشان می‌دهد تا لباس تهیه کند .
ماشاء الله پول را در منزل به والدینش می‌دهد و می‌گوید به مدرسه‌ام بیایید و در مقابل هم کلاسی‌هایم پول را به معلّمم پس بدهید.
ماشاءالله علاقه زیادی به شرکت در جلسات مداحی داشت . او از اخلاق خوبی برخوردار بود و در راهپیمایی و تظاهرات علیه رژیم پهلوی به رهبری امام خمینی حضوری فعّال داشت .
با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران عقیده داشت که برای حفظ اسلام و کشور باید هرکس وظیفه خود بداند و در جبهه شرکت کند.
براساس همین عقیده بود که اوّلین مرتبه در تاریخ 1362/8/2 از طرف نیروی زمینی ارتش به جبهه‌ کردستان اعزام شد.
قبل از اعزام با همه خداحافظی کرد و به همسایه‌ها گفته بود که از این سفر بر نمی‌گردم ولی به مادرم نگویید.
شب قبل از شهادت مدام در راز و نیاز بود و با همه همرزمانش خداحافظی کرد و حلالیّت طلبید و آگاه بود که شهید می‌شود .
دو روز بعد در روز جمعه 1363/8/4 در درگیری تن به تن با اشرار ضدّ انقلاب در سردشت به شهادت می‌رسد.
روحش شاد و راهش پررهرو باد !

فرازی از وصیّت نامه شهید ماشاءالله طالبی بید گلی:

– سلام و درود بر مهدی موعود و سلام و درود به نائب برحقّش امام خمینی و با سلام به خانواده‌های بزرگ شهدا ، چند جمله‌ای وصیّت نامه خود را می‌نویسم.
– هرکس بخواهد وصیت بنویسد اوّل وصیت خود را به پدرش می‌نویسد ولی من که پدر ندارم تا وصیتم را به او بنویسم.
امّا وصیّتم به مادرم؛ مادرجان ! شما در دوران زندگی خیلی برای من زحمت کشیده‌ای بلکه برای من پدر هم بوده‌ای .
مادر جان ! هر وقت خبر شهادت من به شما رسید ، نارحت نشوی ؛ خدا را شکر کن که توانسته‌ای یک فرزندی را در راه اسلام، قرآن و خدا هدیه کنی و گریه نکن هر وقت خواستی گریه کنی برای قاسم و علی‌اکبر امام حسین (ع) گریه کن چون گریه تو باعث لبخندی برای دشمن است.
– مادرجان ! خیلی دلت می‌خواست مرا داماد کنی ولی من با شهادتم داماد شدم و سنگر را حجله و اسلحه‌ام را عروس خود قرار دادم.
– مادرجان ! خیلی دلت می‌خواست کار کشاورزی را برای من نگه داری تا از خدمت برگردم ولی رفتم تا اسلام و قرآن را با خون خود آبیاری کنم.
– خواهرانم ! حجاب خودتان را حفظ کنید که حجاب شما از خون من ارزنده‌تر است و سیاهی چادر شما ضربه‌ای است بر پیکر دشمن و نماز را به پا دارید و دست از امام و اسلام و قرآن بر ندارید.
برادران ! در نمازهای جمعه و جماعت شرکت کنید و تا می‌توانید به جبهه‌ کمک کنید ؛ هر چند که خودتان مستضعف هستید.

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن