زندگی نامه سیدالشهدای کردستان حاج سید حسین روح الامین
انتشار: 21 فرو ماه 1394 ساعت 11:01 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ، وب سایت«صالحون» نوشت:

شهید حاج حسین روح الامین را شاید بتوان با مجموعۀ خصوصیت‌های فکری، اخلاقی و سهم بالایی که در موفقیت‌های نظام در کردستان داشت، سیّد الشهدای کردستان نامید. او از اوّلین سربازان مخلص امام و انقلاب بود که وارد کردستان شد. در کمتر نبرد سرنوشت‌ساز و دشواری بود که نام، تدبیر، توان و شجاعتش سر زبان‌ها نباشد.

زندگی نامه سیدالشهدای کردستان حاج سید حسین روح الامین

Haj-seyed-hosein

زندنگینامه
شهید حاج سید حسین روح­الامین به سال ۱۳۳۵ در اصفهان و خانواده­ای مذهبی متولد گردید. دوران کودکی و مدرسه را تحت سرپرستی پدر و مادر خود گذراند. در سن ۱۲ سالگی پدر خود را از دست داد و تحت سرپرستی مادر تحصیل را تا سیکل قدیم ادامه داد و سپس به شغل آزاد مشغول شد. بعد از طی دوران خدمت سربازی با برادر شهیدش امیر مشترکاً به کار صنعتی مشغول شدند. در سال ۱۳۵۷ که انقلاب اسلامی با تظاهرات علنی مردم به اوج خود رسیده بود در تمامی صحنه­ ها حضوری فعال داشت. بعد از حادثه ۵ رمضان سال ۱۳۵۷ توسط رژیم ستم­شاهی دستگیر و پس از گذشت چند روز آزاد گردید و مجدداً به فعالیت خود ادامه داد.
در زمانیکه امام بزرگوار رحمه الله علیه به ایران هجرت نمودند از جمله افرادی بود که حفاظت محل سخنرانی امام در بهشت زهرا به عهده آنان بود. در اوج تظاهرات و درگیریهای تهران توسط مزدوران رژیم شاه از ناحیه پا مجروح گردید و به اصفهان بازگشت نمود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به فعالیت خود در جهاد و بسیج ادامه داد و با شروع درگیریهای کردستان به ان منطقه اعزام شد. در یکی از عملیاتها از ناحیه فک، لب و دندان مجروح شد و پس از بهبودی مجدداً به کردستان مراجعت نمود و در پاکسازی روستاها از لوث وجود ضد انقلاب نقش مهمی را ایفا نمود. در سال ۱۳۶۱ افتخار شرکت در عملیات فتح ­المبین را به دست آورد سپس در عملیات بیت­ المقدس- والفجر مقدماتی- خیبر و بدر شرکت کرد و در عملیات بدر از ناحیه دست مجروح گردید. در کردستان نیز در عملیات های بسیاری حضور فعال داشت. او در عملیات والفجر ۸ و پس از آزادی فاو سریعاً خود را به منطقه کردستان رساند و در عملیات والفجر ۹ به عنوان مسؤل عملیات سپاه کردستان شرکت کرد. سرانجام در تاریخ ۷/۱۲/۶۴  به وسیله ترکش بعثیون که بر قلب او اصابت کرد به فیض شهادت و به دیدار معبود خود که سالها انتظارش را می­کشید پرواز نمود.

خاطراتی از کتاب سلام سردار

شلیک فقط با یاد خدا
در اواسط سال ۶۰، یک شب دو خودرو گشتی به سرپرستی حاج حسین در شهر سنندج مشغول گشت­زنی بودند. ناگهان از طریق بی­سیم متوجه شدیم آنها در محاصره دشمن قرار گرفته و نیاز به کمک دارند. آدرس را که پرسیدم، حاج حسین گفت: ما در بلوار شبلی درگیر هستیم و حدود ۷۰ تا ۸۰ نفر از ضد انقلابیون در مسجدی تجمع کرده و یکی از پیشمرگهای مسلمان را نیز از منزلش بیرون آورده و جلوی خانواده­اش اعدام کرده­اند.  پس از بررسی امکانات موجود و شرایط حاکم، درگیر شدن را صلاح ندانسته و چاره­ای ندیدیم جز این که از خمپاره استفاده کنیم. ۳ قبضه خمپاره در باشگاه سوار کردیم و با زدن یک خمپاره منور، محل را دقیقاً شناسایی کردیم. پس از آن با شلیک پشت سر هم و درخواست کمک از توپخانه ارتش، محل تجمع و محلهای فرار دشمن را به شدت زیر آتش قراردادیم.  آن زمان ما اطلاعات کافی از خمپاره نداشتیم و فقط با ذکر آیه شریفه «ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی» و با توکل به ذات خدای تعالی شلیک می­کردیم.
در خاتمه عملیات، فقط یک نفر از نیروهای بسیجی زخمی شده بود و تنها شهید ما همان یک نفری بود که او را از منزلش بیرون آورده و اعدام کرده بودند. ولی در آن درگیری ۱۹ نفر از ضد انقلابیون توسط همان خمپاره­ها و با آتش خشم الهی کشته شدند. و این نبود مگر نصرت و خواست الهی.
عملیات فتح المبین
عید سال ۶۰ رنگ و بوی دیگری داشت، چرا که حاج حسین از کردستان به قصد شرکت در عملیات فتح المبین به جنوب و به لشکر ۴۴ قمر بنی­هاشم آمده بود تا به عنوان یک رزمنده در حمله شرکت کند.  او در این عملیات تا نزدیکی «پل چون» عراق پیشروی کرد و پس از جنگ تن به تن و منهدم کردن نیروی دشمن در محل مستقر شد.صبح عملیات یک دستگاه خودرو فرماندهی دشمن بدون اطلاع از انهدام پل و حضور رزمندگان اسلام، به طرف پل در حرکت بود. حاج حسین با زرنگی و شجاعت خاصّی، خودش را به خاکریز پشت سر آنها رساند، و در یک فرصت مناسب آتش رگبار اسلحه را به طرف آنها گشود و سپس با پرتاب نارنجک به داخل خودرو آنها، همه را به درک واصل کرد. اگرچه در ادامه این عملیات، تیر دوشکا، دست او را سوراخ کرد، ولی او بلافاصله بعد از عملیات با دست گچ گرفته برای خدمت در منطقه کردستان حاضر شد تا مبادا خصم بتواند نفسی تازه کند.خط
بسیجی مخلص امام
حاج حسین از فرماندهان و سرداران برجسته کردستان و جنگ بود. او آنچنان ساده زیست و بی آلایش بود که در نگاه اول، پذیرفتن این نکته برای همه قابل قبول نبود که او با یک دستگاه وانت پیکان تقریباً اوراق، در شهر تردد کند. هنگامی که بحث از ارائه خدمات به رزمندگان پیش می آمد، همه  همّ و غم و او رزمنده ها، بخصوص بسیجهای مظلوم کُردستان بود. با تلاش و پیگیری او جلسه ای در استانداری اصفهان با حضور حاج حسین خرازی تشکیل شد و چند قطه زمین از مجموعه مسکونی به رزمندگان تعلق گرفت، که طبق ضوابط به رزمدگان توزیع شد. لیکن او در نهایت خلوص، همه جا مطرح کرده بود که حاج حسین خرازی زمین ها را برای رزمندگان گرفته است و حاضر نبود نامی از او برده شود.  او به حق فرماندهی لایق و درد اشنا بود و در یک کلام، او بسیجی مخلص امام بود.
آنها فرش نداشتند
حاج حسین وارد منزل شد و پس از یک احوالپرسی ساده یکراست به اتاق رفت و قطعه فرش متعلق به خود را که روی زمین پهن بود، جمع کرد، به دوش گرفت و از اتاق بیرون آمد. من که متعجّب شده بودم، علت این کار را سؤال کردم. ولی حاجی در حالی که سعی می کرد احترام مرا نگه بدارد با اشاره به خستگی ناشی از حمل فرش گفت: مادرجان برمی گردم توضیح می دهم. الآن عجله دارم، و به سرعت از منزل خارج شد. وقتی برگشت، آثار رضایت در چهره اش مشخص بود. کنار دیوار لم داد و گفت: مادر ببخشید، عجله داشتم. آقای فلانی از نعمت پدر محروم است، عروسی کرده، فرش را برای ایشان بردم.
گفتم: مادرجان، این وقت شب، فردا این کار را می کردی!
حاجی با تبسم گفت: آخر، امشب شب زفافش بود، و اصلاً فرش نداشتند. خوب شد که امشب بردم.
 خدمت افتخار است
با شروع سال ۵۸ شور و اشتیاق حاج حسین در اشاعه فرهنگ انقلاب و حفظ دستاوردهای آن بیش از پیش به چشم می خورد. حاجی با تلاش بی وفقه نمایشگاهی، از جنایات رژیم پهلوی در کنار پل ابوذر (محل فعلی بنیاد شهید) راه اندازی کرده بود و سعی می کرد تا نقشی در بیان اهداف عالیه جمهوری اسلامی ایفا کند.
در آن زمان، سیل، موجب ویرانی خانه ها و مراتع کشاورزی مردم خوزستان شده بود و با وصول خبر این واقعه، حاج حسین جمع آوری کمکهای مردمی در اصفهان را برعهده گرفت. شخصاً آنها را به فرودگاه می برد و مانند یک کارگر ساده با افتخار گونی های ارد و دیگر ملزومات مردم را به داخل هواپیما حمل می کرد تا به اهواز منتقل شود. این گونه خدمت صادقانه را بدون ریا و با قصد قربت انجام می داد. بارها پس از بارگیری هواپیما به همراه آن تا اهواز رفت و در آنجا به تخلیه بارها کمک کرد. او در راه این کمک رسانی به مردم، هیچ گاه احساس خستگی نکرد. پس از اتمام کمک رسانی جهت غنای فرهنگی منطقه، طرحی ارائه کرد تا نمایشگاهی در آن منطقه تأسیس شود تا خیالات خام حزب منحرف و منحله خلق عرب نقش برآب شود.  طرح او  در  آن شرایط، نشانه تیزبینی اش در مسائل فرهنگی بود.
مصادره اموال
قبل از انقلاب یکی از مراکز آمریکائیها در خیابان اردیبهشت قرارداشت و فعالیّت آنها از چشم انقلابیون دور نمانده بود. حاج حسین به اتفاق سردار شهید «حاج حسین خرازی» و برادر شهید «علی نوری» (از فرماندهان خط دار خوین) و سردار شهید «اکبر حسین زاده» (که در کُردستان به شهادت رسید) پس از یک برنامه ریزی دقیق و با یک حمله برق آسا موفق به محاصره و به آتش کشیدن آن محل شدند. آن محل ساعتها در آتش قهر انقلابیون می سوخت. قبل از فراگیر شدن شعله های آتش، حاج حسین مقداری لوازم تکثیر و عکاسی موجود را از آن محل خارج کرد. او همه این تجهیزات را در راه پیشرفت انقلاب به کار گرفت. پس از ورود به کردستان، آن اموال مصادره ای را تحویل سپاه کردستان داد تا از آنها به نحو شایسته ای استفاده شود.
 خصوصیات اخلاقی
همزمان با فراگیر شدن عطر اذان، نشاط زایدالوصفی در اعمال او دیده می شد. حتی اگر یک نفر هم بود نماز به جماعت برپا می شد. تأکید زیادی به شرکت در نماز جماعت اهل تسنن داشت. حاج حسین می گفت: وقتی ما در نماز اهل سنت شرکت می کنیم، تبلیغات دشمن، خود به خود از میان می رود. بسیاری از جاده های منطقه با پیگیری و دقت نظر حاج حسین ساخته شد. بسیاری از مناطق، به همّت والای ایشان از نعمت برق و آب سالم، مخابرات و دیگر امکانات بهره مند شد. وقتی از ایشان سؤال می شد، چرا تا این حد جان خود را برای مردم به خطر می اندازید؟ پاسخ می داد: ما به کارمان اعتقاد داریم! او با ایمان واقعی خود موجبات جذب مردم و دفع ضد انقلاب را فراهم می آورد.بزرگترین آرزویش این بود که مردم کُرد بدون گناه زندگی کنند و حقیقت اسلام را درک کنند، آرامش و صفا بر شهرها و روستاها حاکم باشد به گونه ای که در هیچ جای منطقه نیاز به تردد با اسلحه نباشد.
آزادسازی خرمشهر
گردان زرهی لشکر امام حسین (ع) پشت خاکریز منطقه رقابیه آرایش نظامی گرفته بود. فرمانده گردان برادر «احمد سخنوری» از همرزمان قدیم حاج حسین در کردستان بود و استقبال گرمی از جمع ما کرد. به اتفاق برادران «حاج اکبر آقابابایی» و «شریفی» و حاج حسین، قصد داشتیم برای بحث در مورد شیوه ادامه عملیات وارد یکی از «پی ام پی»ها شویم. حاج حسین بدون مقدمه گفت: «هنوز شهادتنامه ما امضاء نشده و بهتر است بیرون و در هوای باز بنشینیم». همزمان نیز ماشین کمکهای مردمی که پر از هندوانه بود، از راه رسید. در آن هوای گرم و زیر دید و تیر دشمن و در جمع صمیمی ما چیز مناسبی بود.
هنوز همه کامل ننشسته بودیم که گلوله توپ دشمن دقیقاً روی همان پی ام پی که قرار بود به داخل آن برویم افتاد و بعد از نفوذ به داخل آن منفجر شد؛ بدون اینکه کوچکترین ترکشی به ما اصابت کند. در حالی که به ستون دود ناشی از انفجار خیره شده بودیم، از عمق وجود به این همه خودسازی حاج حسین آفرین می گفتیم و در دل به این موجود سراسر الهی غبطه می خوردیم.
دو حسین با هم نجوا می کنند
با ورود حاج حسین به لشکر امام حسین (ع)، آثار خوشحالی در چهره حاج حسین خرازی، فرمانده لشکر پدیدار می-شد. همدیگر را در آغوش می گرفتند، نگاههای عاشقانه و صمیمی و برق چشمان زیبای آن دو حسین طعنه بر برق شفق می زد. آرامش و متانت آن دو حکایت از دوستی عمیق و قدیمی داشت. حاج حسین خرازی تمایل زیادی برای جذب او به لشکر داشت و حتی قائم مقامی لشکر را به او پیشنهاد کرد، ولی سیدالشهدای کردستان کسی نبود که نام و عنوان برایش مهم باشد. حضور فعال او در عملیات والفجر ۸، آخرین حماسه آفرینی او در خطه جنوب بود و با خداحافظی او در این عملیات، دیگر خاک جنوب، مزین به قدوم حاج حسین نشد.
زمین را به حامل نامه تحویل دهید
مسؤول محترم بنیاد مسکن اصفهان
سلام علیکم
ضمن تشکر از زحمات شما، بنده به زمینی به ابعاد دو متر در پنجاه سانتیمتر نیاز دارم که پس از شهادتم، در گلستان شهدا برایم درنظر گرفته شده و نیاز به زمین و خانه های دنیایی ندارم، لذا خانه ای که برایم در نظر گرفته شده به برادر رزمنده حامل نامه تحویل نمایید تا مشکلات چند ساله اخیرشان حل شود و بتوانند تشکیل خانواده دهند و از این وضعیت ناجور خلاصی یابند.  حسین روح الامین
او که برای حل مشکلات زمندگان پیشقدم بود و با همت و پیگیری و بعضاً سماجتش مسائل رفاهی را برای همه می خواست، به این راحتی از حقی که با تلاش دیگران برایش به وجود آمده بود، می گذشت. باورکردنی نبود ولی حقیقت داشت، حاج حسین از سالها قبل خود را برای مجاهده در راه خدا مهیا کرده بود. پس، گذشتن از یک باب خانه، کار مشکلی نبود.
شجاعت او در عملیات بدر
هور مانند اژدهایی پهناور در جلو ما دهان باز کرده بود. گذشتن از هور به تنهایی شق القمر می مانست تا چه رسد به پیشرویهای بعد از آن، اما فرشته ایمان پس از بند کشیدن اژدهای نفس، واهمه هیچ اژدهایی را خریدار نبود.محور عملیاتی لشکر قمربنی هاشم، محور فوق العاده حساس و مهمی بود. پس از شکستن خط مدافعان هور، باید به طرف دجله پیشروی می کردیم و از شرق بر دجله مسلط شده و پل جویره را منهدم و ارتباط دشمن را قطع می کردیم. بچه های مخلص و بی ریای اطلاعات و واحد تخریب، نوک حمله به طرف خصم بودند. برادر واحدی از همراهان حاج حسین بود. او تعریف می کرد که وجود حاج حسین در شب حمله، نشاط همه را صد چندان کرده بود. سرسختانه می جنگید و به پیش می رفت. وقتی به نزدیکی پل رسیدیم، یک خودرو حامل افسران عراقی مانند سدی در برابر ما قد علم کرد و مانع کوچکترین تحرک ما شد. می دانستیم انهدام پل در نتیجه  عملیات، نقش اساسی دارد. از طرفی حضور این مدافعان خیره سر، لحظات را برای ما سخت می کرد. ناگهان حاج حسین که از قوه جسمانی و تحرک خوبی برخوردار بود با پریدن به پشت خاکریز و دور زدن عراقی ها و پرتاب نارنجک به داخل خودروشان آنها را نقش بر زمین کرد. با دیدن شهامت او، روحیه بچه ها صد چندان شد.  حاج حسین اولین نفری بود که روی پل قرارگرفت و اقدام به انهدام پل نمود. نیروهای دشمن ارتباط خود را از دست دادند و نقش اساسی و تحسین برانگیز او در این عملیات، از ناگفته های جنگ است. اگرچه او در ادامه  عملیات مورد اصابت گلوله از ناحیه دست قرارگرفت و به عقب برگردانده شد، لیکن نقش زیبای دلاوریهای او از خاطرات محو نخواهد شد.
اخلاص در عمل
در عملیات بدر (سال ۱۳۶۳) همراه ایشان به جنوب رفتیم و در یکان رزم با بسیجی ها همرزم شدیم. چون آن زمان لباس پلنگی می پوشیدیم و در بین بسیجیان شاخص بود، به پیشنهاد حاج حسین، لباس ساده بسیجی پوشیدیم و همراه ایشان در گردان مشغول خدمت شدیم، در حالی که کسی از اسم و رسم و مسؤولیتهای ما در کردستان خبر نداشت. ایشان تاکید داشت که در این عملیات باید بفهمیم چرا بسیجی ها آنقدر آماده پرواز هستند که خیلی زود شهید می شوند و از ما سبقت می گیرند. یک در منطقه ای در اطراف دارخوین، مانور شبانه داشتیم. توالتهای صحرایی که در منطقه درست شده بود با فاصله نسبتاً زیادی از مقرها و جوی آب قرار داشت. هربار که به دستشویی می رفتیم می دیدم آفتابه ها پر از آب است و بی تفاوت از کنار قضیه می گذشتیم.  بعد از چندبار رفت وآمد، متوجه شدیم که همیشه آفتابه ها پر از آب است، لذا حاج حسین گفت امشب باید بفهمیم این آبها از کجا داخل این ظرفها می شود. پس از کمی صبر متوجه شدیم بسیجی ها پس از استفاده از آب، پای پیاده ۳-۲ کیلومتر راه می روند و برای نفرات بعدی آب می آورند. اینجا بود که حاج حسین نکته شیرین و مهمی را اشاره کرد که اگرچه خالی از طنز نیست، ولی نشاندهنده  عمق خلوص اوست. او می گفت یکی از دلایل اینکه ما شهید نمی شویم این است که ما حال نداریم چند کیلومتر پیاده برای آوردن چند لیتر آب راه طی کنیم و به مزاح می گفت: «ما بلد نیستیم آفتابه آب کنیم». او در عملیات بدر رشادتها و شجاعتهای عجیبی از خود نشان داد و در همین عملیات از ناحیه دست به وسیله تیر دو شکار زخمی شد و مدتی با دست گچ گرفته در منطقه حاضر شد.
چشم بصیرت
شب از نیمه گذشته بود. ماشین، حامل سه نفر رزمنده بود که از جاهای مختلف اصفهان سوار شده بودند. خیابانهای خلوت را به سرعت پشت سر می گذاشتیم و به پیش می رفتیم. همه عجله داشتند خود را هرچه سریعتر به منطقه برسانند و زمینه عملیات جدید را فراهم کنند. آخرین نفری که قرار بود شوار شود، حاج حسین بود. بعد از ترمز و با اشاره کوچکی، نور چهره حاج حسین از لابلای در خانه پیدا شد. اخلاق خوش و گرم او مانند پدری عطوف همه را جذب می کرد. پس از احوالپرسی و مصافحه با تک تک دوستان، روی صندلی جلو، آرام نشست و در دریای افکار خود غرق شد. برادر قاسمی خیلی چابک، دنده عوض می کرد و خیابانها را یکی یکی پشت سر می گذاشت. از خیابان طولانی امام خمینی نیز با سرعت عبور کردیم. با کم شدن صدای ماشین و کم شدن صدای موتور و خم شدن همه سر پیچ میدان جمهوری، حاج حسین با نگاهی معنی دار سرش به طرف دوستان کرد و گفت: بچه ها اجازه می دهیم برگردیم گلستان شهدا و تجدید عهدی کنیم. شک و دودلی در خانه ها لانه کرد. از یک طرف، درخواست فرمانده ما که به راحتی می توانست جمله امری به کار برد و از ما نظرخواهی کند و از طرف دیگر تعجیل برای رسیدن به منطقه عملیاتی و برگشتن این همه راه یعنی چیزی در حدود ۲۵ کیلومتر، تصمیم گیری را مشکل می کرد. پس از سکوتی کوتاه، برق چشمان حاجی در زیر نور کمرنگ چراغ سقف کار خود را کرد و فرمان در دست راننده خشکید و همه همان طور که به خاطر پیچ تند میدان خم شده بودیم تا کامل شدن دور میدان خمیده ماندیم و دوباره وارد خیابان پهن و طولانی امام خمینی شدیم از ما استقبال کرد. راننده با همان سرعت به طرف شهر باز می گشت. به گلستان شهدا که رسیدیم، عِطر حضور شهدا من را از اینکه موقع برگشتن دچار دودلی شده بودم، پشیمان کرد. همگی بر مزار شهدا حاضر شده بودیم ولی حرفهای ناگفته بسیاری با شهدا داشتیم که در این نیمه  شب به راحتی از دلهایمان می گذشت و به زبانهایمان نیز جاری می شد. کم کم آماده حرکت به طرف ماشین بودیم که متوجه شدیم حاج حسین همه را به سوی خود می خواند. او در فاصله قبر برادر شهیدش سیدامیر و شهید محمدرضا افیونی همرزم مذهبیش ایستاده بود. با اشاره به زمین گفت: «من که شهید شدم مرا اینجا خاک کنید. آنگاه نشست و مجدداً فاتحه¬ای برای دو شهید خواند. حالش منقلب شده بود و به سیمان صاف بین دو قبر خیره شده بود و گویا خود را می دید که در میان دو برادر و دو همرزم آرام گرفته است. آری چشم بصیرت او دعوت دوستان را می دید و ما غافل از این همه خیر برای رفتن از آنجا عجله داشتیم. این آخرین دیدار حاجی از گلستان شهدا بود. و بالاخره، در همان محل که مورد نظر بود، آرام گرفت.
نگاه به مادر پس از شهادت
پس از شهادت حاج حسین، او را در شهرهای مختلف تشییع کردند. چند روز پس از شهادت حاجی، مادر ایشان به کردستان آمد. در محل تیپ قدس پس از استماع سخنرانی حجه الاسلام موسوی، حضرت امام در کردستان شهید را تشییع کردند. به درخواست مادر بزرگوار او، شهید را روی زمین گذاشتند و پارچه ای که روی صورت نورانی او بود عقب زدند تا آخرین دیدار مادر و فرزند انجام شود. با کنار رفتن پارچه، انگار خورشید در زیر آن پنهان بود و هیچ اثری از شهادت در صورت او دیده نمی شد گویی که زنده است. با چشمان باز به ما نگاه می کرد. مادر او، از سمت راست نزدیک سر شهید نشست و با نزدیک شدن مادر به فرزند، ناگهان سر شهید به طرف مادر چرخید و نگاهش در چشم مادر گره خورد و چشمانش بسته شد. از ابهت این واقعه بسیاری از اطرافیان غش کردند و بقیه ناخودآگاه با آوای خوش تکبیر و صلوات این رخداد را تکریم و تجلیل کردند.
لقاء نزدیک است
«حاج اکبر آقابابایی» پشت فرمان خودرو نشسته است و خود را با دقت از پیچهای جاده عبور می دهد. جاده تاریک است و طولانی. نگاه حاج اکبر و حاج حسین به هم گره می خورد. حاج اکبر خاطرات دلاوریها و رشادتهای حاج حسین را مرور می کند. حاج حسین پس از یک سکوت طولانی لب به سخن می گشاید. در حالی که سخن گفتن برایش راحت نیست می گوید: حاجی! سال ۵۹ وقتی مجروح شدم، چهار ملک مرا بلند کردند و به سوی آسمان بردند. وقتی فهمیدم قرار است شهید شوم از آنها خواستم مرا به زمین برگردانند تا در کردستان بمانم و خدمت صادقانه انجام دهم، این بود که مرا به زمین گذاشتند و از آن حادثه جان سالم بدر بردم. الآن به لطف خدا امنیت به کردستان برگشته و جنگ به بیرون از مرزها کشیده شده. پس از مکث کوتاهی اضافه می کند: اما الان از خدا می خواهم که شهید شوم.
سکوت سنگینی حاکم می شود. حاج اکبر که می توانست نور شهادت را در سیمای بسیاری تشخیص دهد، این بار هم تشخیص درستی داشت. امّا جرأت بیان آن را نداشت یا اینکه دلش نمی خواست حاج حسین شهید شود. همواره از او به عنوان استاد خود یاد کرده بود. در حالی که اشکهایش را با آستینش پاک می کرد و سعی داشت، بغضش را مخفی کند آرام گفت: ان شاءا… که زنده بمانی و خدمت کنی، هنوز خیلی کارها مانده. حاج حسین گفت: نه حاجی، دیگر وقتش شده که شهید شوم. بقیه کلماتش در سر و صدای ماشین گم شد.
صبح روز هفتم اسفند ۶۴ هنوز سرخی شفق فرصت خودنمایی نیافته بود. حال و هوای حاج حسین برای دوستان همرزمش غیرعادی می نمود. بدون مقدمه، قرائت زیارت عاشورایش را قطع کرد و در مورد مرگ و آخرت صحبت کرد. سوز دعا و اشک او این بار شکل دیگری داشت. آتش شوق دیدار از آن زبانه می کشید و غمِ هجران او را برملا می کرد. آن دعای عرفانی را تمام کرد بعد از آن تک تک یاران را در آغوش گرفت و به گرمی از آنها طلب حلالیّت و وداع کرد بدون اینکه دیگران دلیل این کار را بدانند.
ساعت ۸ صبح ۷/۱۲/۶۴، ساعتی بعد حاج حسین بر یکی از ارتفاعات هزارقله بیرون سنگر ایستاده بود. ناگهان صدای انفجار گلوله توپ دشمن و … پرواز به سوی ابدیت
پیشگویی در بارۀ لحظه شهادت
شهید حاج حسین روح الامین را شاید بتوان با مجموعۀ خصوصیت‌های فکری، اخلاقی و سهم بالایی که در موفقیت‌های نظام در کردستان داشت، سیّد شهدای کردستان نامید. او از اوّلین سربازان مخلص امام و انقلاب بود که وارد کردستان شد. در کمتر نبرد سرنوشت‌ساز و دشواری بود که نام، تدبیر، توان و شجاعتش سر زبان‌ها نباشد. ویژگی‌های اخلاقی او بی‌نظیر بود.
ایشان علاوه بر این که از مهم‌ترین فرماندهان عملیات در بیشتر محورهای پاک‌سازی شده در کردستان بود، از فرماندهانی بود که نظیر دو همراه دیرینه‌اش، سردار شهید کاظمی و سردار شهید حاج حسین خرّازی، در اغلب نبردها، در عین حالی که فرمانده بود، سرباز خط‌ شکن مقدم جبهه هم بود و به قدری مجروح شده بود که دیگر به حقیقت‌ جای سالمی در بدنش پیدا نمی‌شد.
حاج حسین روح الأمین با همۀ تأثیر و حضوری که در کردستان داشت، به جهت دوستی عمیقی که با شهید خرّازی داشت، هر بار که عملیات مهمی در جنوب و غرب شکل می‌گرفت، هر گونه بود خود را به طور جدی در آنجا سهیم می‌ساخت و به صورت فرمانده موفقی می‌درخشید.
در عملیات والفجر نُه سردار عزیز جناب آقای ایزدی به بنده تلفن زدند و گفتند که فلان روز آماده باشید، شما را جهت حضور در قرارگاه در شب عملیات به مریوان می‌برند. همان شب بنده در عالم رؤیا دیدم که شهید محمدرضا افیونی و چند نفر دیگر از شهدا که از فرماندهان کردستان و از دوستان شهید روح الأمین بودند، آمدند پیش بنده و فرمودند: ما هم فردا همراه شما به منطقۀ عملیات می‌آییم و شرکت می‌کنیم و مطلع باشید در بازگشت، حاج حسین روح الأمین را هم همراه خود می‌بریم!
بنده صبح بسیار نگران بودم و تا شب که در خاک عراق به منطقۀ عملیات و قرارگاه عملیاتی رسیدم، همچنان نگران بودم. در اوّلین فرصت که به قرارگاه رسیدم، از روح الأمین جویا شدم. گفتند ایشان جنوب است. خوشحال شدم.
شب عملیات گذشت و عملیات شروع شد. چون درگیری شدید بود، به ما اصرار کردند به مریوان برگردیم. در بین راه که هنوز در خاک کردستان عراق بودیم، دیدیم ماشینی چراغ می‌زند. نگه داشتیم. دیدیم حاج حسین است؛ شنیده عملیات است، سریع از جنوب برگشته است. من دوبار به زبانم آمد که بگویم «حاجی! شهید می‌شوی»؛ دلم نیامد.
ایشان لبخندی زد و فرمود: یک چیزی می‌خواستی بگویی، می‌خواستی بگویی شهید می‌شوم، خودم می‌دانم. پس حلالم کنید!
روز بعد در منطقۀ عملیات، از تپه‌ای بالا می‌رفته‌اند، به دوست صمیمی‌اش سردار مقیمان که اکنون فرمانده سپاه بیت المقدس کردستان است گفته بود: «از عمر من فقط بالا رفتن از این تپه باقی مانده» و لحظاتی بعد، روی همان تپّه به شهادت می‌رسد.

منبع : shohada-esf.ir

 

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن