روایت و دلنوشته ای تقدیم به مرد بارانی شبهای فقرا….
انتشار: 09 مرد ماه 1395 ساعت 20:05 دیدگاه ها: ۳ تا

به گزارش گلستان بلاگ، وبلاگ «باران بهشتی» نوشت:

Design44

هشتم ـ در نان بردن آن حضرت است براى فقراء ظلّه بنى ساعده در شب:

شـیـخ صدوق روایت کرده از معلّى بن خنیس که گفت: شبى حضرت صادق علیه السلام از خـانه بیرون شد به قصد ( ظلّه بنى ساعده )، یعنى سایبان بنى ساعده که روز در گـرمـا در آنـجـا جـمـع مى شدند و شب فقراء و غرباء در آنجا مى خوابیدند و آن شب از آسمان باران مى بارید، من نیز از عقب آن حضرت بیرون شدم و مى رفتم که ناگاه چیزى از دسـت آن حـضـرت بر زمین افتاد آن جناب گفت:( بِسْمِ اللّهِ اَللّهُمَّ رُدَّهُ عَلَیْنا ) ؛ خـداونـدا! آنـچـه افتاد به من برگردان.

پس من نزدیک رفتم و سلام کردم فرمود: معلّى! گـفـتـم: لَبَّیـْک! فـداى تـو شـوم، فـرمـود: دسـت بـمـال بـر زمـیـن و هرچه به دست بیاید جمع کن و به من رد کن.

گفت دست بر زمین مالیدم دیـدم نـان است که بر زمین ریخته شده است پس جمع مى کردم و به آن حضرت مى دادم که نـاگاه انبانى از نان یافتم.

پس عرض کردم: فداى تو شوم! بگذار من این انبان را به دوش کـشـم و بیاورم.

فرمود: نه بلکه من اولى هستم به برداشتن آن و لکن تو را رخصت مى دهم که همراه من بیایى.

 

 

گفت پس با آن حضرت رفتم تا به ظله بنى ساعده رسیدیم، پـس یـافـتـم در آنـجـا گروهى از فقراء را که در خواب بودند حضرت یک قرص یا دو قـرص نـان در زیر جامه آنها مى نهاد تا به آخر جماعت رسید و نان او را نیز زیر رخت او گـذاشـت و بـرگـشـتیم، من گفتم: فداى تو شوم! این گروه حق را مى شناسند، یعنى از شـیـعـیـانـنـد؟

( قالَ: لَوْ عَرَفُوا لَوْ اَسَیْناهُمْ بالدُّقَهِ (وَالدُّقَه هِىَ الْمِلْح : نمک کوبیده ) ) فـرمـود: اگـر مـى شناختید با آنها از خورش نیز مساوات مى کردم و نمکى نیز بر نانشان اضافه مى کردم.

فقیر گوید: که در ( کلمه طیبه ) این عبارت از خبر به این نحو معنى شده فرمود: اگر حق را مى شناختند هر آینه مواسات مى کردیم با ایشان به نمک یعنى در هرچه داشتیم تا نمک ایشان را شریک مى کردیم.

منبع: منتهی‌الآمال. ، باب هشتم. در تاریخ حضرت صادق علیه‌السلام.

 

 

تقدیم به مرد بارانی شب های  فقرا …

مرد مردان روزگار، پاک، تابناک

از کوچه های باران خورده، به نرمی ابر، عبور می کند

که خود خورشید است و باران!

به زمین خوردگانِ ثروتِ ثروتمندان،

به در راه ماندگان ِ وادی دنیا،

به خفتگان بستر فقر،

آرامش و امید را در قرصی نان، آرام و پنهان عطا می نماید.

 

 

و نوری که در دست دارد

و عشقی که در سردرِ مکتبِ سینه پاکش می درخشد.

و چهره ای که خود نور است و نور…

و نوری در باران نیمه شب، آرامش و امید را هدیه می دهد

به خفتگان بستر فقر و …

 

 

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

3 نظر به "روایت و دلنوشته ای تقدیم به مرد بارانی شبهای فقرا…."

  1. باران بهشتی می‌گه:

    سلام.
    باران بهشتی نوشتید باران بهاری. البته اینم اسم قشنگیه.
    ممنون و شرمنده لطف همیشگی شما.
    موفق باشید. یا علی

  2. باران بهشتی می‌گه:

    سلام بر دوست بزرگوار. ممنون از هدیه با ارزش شما.
    متاسفانه به علت مشکلات بلاگفا وب باران بهشتی رو نمیتونم به روز کنم.
    وب باران بهشتی 2 رو با آدرس http://baranenoorani.mihanblog.com/
    رو راه انداختم.
    تا برطرف شدن مشکل بلاگفا، وب میهن بلاگ بنده به روز میشه. با تشکر

  3. باران بهشتی می‌گه:

    به روزم با قضاوت نابجا در فضای مجازی. با تشکر
    baranenoorani.mihanblog.com/post/26

نظر دادن