رضا سالی به دنیا آمده بود که بهترین بندگان خدا در کربلای ۵ خون داده بودند
انتشار: 30 مرد ماه 1395 ساعت 17:05 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ، وب سایت «هوران» نوشت:

شهید رضا حاجی زاده

 

رضا سالی به دنیا آمده بود که بهترین بندگان خدا در کربلای 5 خون داده بودند

 

همان اول به ماگفت که می­‌خواهد برود من با اینکه از اوضاع خطرناک جنگ سوریه خبر داشتم بار اول با رفتنش مخالفت نکردم اما دفعه بعد که می‌خواست اعزام شود مخالف بودم.

 

هوران: رضا حاجی زاده درست در غوغای عصر تکنولوژی که هنوز خیلی از هم دوره‌ای‌هایش درگیر شناخت خود و سر درگم پیچ و خم‌های صفحات مجازی هستند راهش را در گوشه‌ای از خاک بابل پیدا کرد و از راه نرسیده بساط تعلقات دنیا را جمع و جور کرد و در آستانه سی سالگی به سرنوشتی دچار شد که بسیاری از شیوخ و عرفا و زاهدان روزگار سالها در پی رسیدن به این پایان پر افتخار هستند.

 


 

رضا سالی به دنیا آمده بود که بهترین بندگان خدا در کربلای 5 خون داده بودند و او نیز همان راهی را رفت که بهترین فرزندان حضرت روح الله چراغ هدایتش بودند، همان‌ها که سید مرتضی اینگونه روایتشان می‌کند: «رزمنده‌ای داخل سنگر نشسته و برای پدر و مادرش نامه می‌نویسد: مادر جان، شیرت را بر من حلال کن؛ همان شیری که دهه‌ی اول محرم با اشک‌های شوری که برای تنهایی حضرت زینب(س) می‌ریختی، درهم می‌آمیخت و در کام من می‌نشست و جانم را با مهر حسین (ع) پیوند می‌زد.»

 

جان رضا نیز با همین محبت آمیخته شد و یار و دیار و خانه و زندگی را گذاشت و برای دفاع از حریم جلیله مخدره‌ای راهی سرزمین شام شد تا مبادا ذره‌ای به ساحت این بانو بی حرمتی شود و تاریخ دوباره تکرار. آنچه خواهید خواند گفت‌وگویی است که با مادر این شهید عزیز که اردیبهشت امسال از «خان طومان» به معراج رفت و پیکرش هنوز برنگشته. از رضا دو فرزند باقی مانده و مادر می گوید که ابتدا به خاطر همین موضوع مخالف رفتن پسر بوده اما بالاخره شد آنچه باید می‌شد.

 


 
مادر و فرزند شهید رضا حاجی زاده

 

*من مادر هستم

 

بنده نجیبه ادهمی اهل روستای اوجی‌آباد شهرستان بابل هستم که سال 65 با رجبعلی حاجی زاده ازدواج کردم و یک سال بعد زمانی که تازه 18 ساله شده بودم در سالگرد ازدواجمان خدا آقا رضا را به ما عنایت کرد. رامین فرزند دیگرم است که بعد از رضا متولد شد و نام هر دو را هم به رسم احترام پدرشوهرم انتخاب کرد و ما هم موافق بودیم. همسرم ابتدا شغلش بنایی بود و اکنون تاکسی دارد و روی زمین هم کار می‌کند.

 

*معلوم نبود اینجا خانه است یا زمین بازی

 

رضا نسبت به رامین پر شر و شورتر بود و به عبارتی از دیوار راست بالا می‌رفت اما دوران ابتدایی را که تمام کرد رفته رفته آرامتر شد. به شدت بچه فعالی بود، وقتی بازی می­‌کرد معلوم نبود اینجا خانه است یا زمین بازی. البته شیطنت­‌های خطرناک نداشت فقط جنب و جوش زیادی داشت. هنوز هم که هنوز است گاهی دعوایش می‌کردم.(خنده)

 

 

*من لیاقت اینکه مادر شهید شوم را نداشتم

 

زمانی که آقا رضا متولد شد فضای جامعه متأثر از جنگ تحمیلی بود. خانواده ما اگرچه توفیق نداشت شهیدی تقدیم کند اما از افراد نزدیکمان مردانی بودند که عازم جنگ شدند و خواهر زاده‌ام نیز جانباز شد. رضا اولین شهید خانواده و مایه افتخار ماست. من از بعد از شهادتش چفیه به گردنم انداختم که به پسرم بگویم راهش را ادامه می‌دهم. نه اینکه فکر کنید چون مادرش هستم این حرف را می‌زنم، اگر جز شهادت نصیب او می‌شد در حقش ظلم شده بود اما من واقعا لیاقت اینکه مادر شهید شوم را نداشتم.

upload_1471612886_6

 

*مامان اگر می­‌خواهی برای من زن انتخاب کنی این مدلی انتخاب کن

 

وقتی 18 سالش بود برای خدمت به سپاه رفت و پس از پایان دوره سربازی هم همانجا جذب شد. حدود 20 سالش بود که یک روز مرا صدا کرد برد سر کوچه و یک دختر خانم محجبه را از دور نشانم داد و گفت: مامان اگر می­‌خواهی برای من زن انتخاب کنی این مدلی انتخاب کن. با خنده گفتم: مادر جان تا آنجایی که اطلاع دارم در کوچه ما دختر محجبه­‌ای نیست که بتونه دل پسر منو ببره.

 

خیلی پرس و جو کردم ببینم این دختر خانم از کدام خانواده است؟

 

وقتی شناختم متوجه شدم شرایطشان به هم نمی‌خورد اما به رضا گفتم: تو این مدل می­‌خواهی من برایت پیدا می­‌کنم. خلاصه به چند نفر سپردم یک دختر محجبه خوب برای پسرم می­‌خواهم. یکی از بستگان ما که از موضوع مطلع شد گفت: مدتی پیش که رفتم برای دخترم مانتو بخرم یک دختر خانم محجبه در آن تولیدی بود می‌خوایی برو یک سر آنجا او را ببین.

 

این راهم بگویم که چون دختر نداشتم، دختر‌های سر زبان­دار را خیلی دوست داشتم که عروسم شوند تا هم صحبت هم باشیم. خلاصه یک روز آدرس تولیدی را که اتفاقا نامش هم «تولیدی رضا» بود، گرفتم و رفتم دیدم یک آقای مسنی آنجاست و خبری هم از دختری که گفته بودند نبود. بی­خیال شدم و برگشتم خانه. از این ماجرا 2 ماه گذشت، یک روز بنده خدایی شماره‌ای از من خواست که چون بیرون از خانه بودم گفتم همراهم نیست. او شماره خودش را برایم نوشت که زنگ بزنم و تلفن را بدهم. کارت مربوط بود به تولیدی رضا، پرسیدم شما با صاحب این تولیدی چه نسبتی دارید؟ گفت: نسبت که نه اما تازگی در کوچه ما ساکن شدند. گفتم: دختر دارند؟ گفت: بله. پرسیدم چطور دختری است؟ وقتی خصوصیاتش را گفت ازش خواستم هماهنگ کند یک روز برویم منزلشان.

 

*این همان مریم است

 

برای اولین بار که با مادر عروسم صحبت کردم مخالفت کرد و گفت: مریم سنش خیلی کم است فعلا شوهرش نمی‌دهیم. من هم نتوانستم دیگر حرفی بزنم و رفتم. تا اینکه شب ولادت امام موسی­ بن جعفر(ع) رفتم مسجد که یکی از همسایه ها به دختر خانمی اشاره کرد و گفت این همان مریم است.

 

رفتم جلو و سعی کردم باهاش گرم بگیرم، مریم هم دختر خوش برخورد و اجتماعی‌ای بود. پرسیدم: اسم شما مریم است؟ با تعجب از اینکه نامش را از کجا می‌دانم، گفت: بله وبا اصرار می‌پرسید اسمش را از کجا شنیده‌ام؟ حقیقت را گفتم و برایش توضیح دادم که پسرم پاسدار است و دنبال دختر خوبی برایش می‌گردم، شما را انتخاب کردم که خانواده قبول نکردند، امروز اتفاقی شما را دیدم و در دلم نشستی، حالا با این اوصاف نظرت چیست؟ مریم صورتش سرخ شد و سرش را پایین انداخت و گفت: حالا ببینیم خدا چه می­‌خواهد.

 

*بالاخره توانستم قاپش را بدزدم

 

آن شب آمدم ماجرا را برای رضا تعریف کردم و گفتم: دختری پیدا کردم با همان مشخصاتی که تو می­‌خواهی. پرسید: اسمش چیست؟ گفتم: مریم. گفت: خوب است. کم کم با مادرش رابطه برقرار کردم تا راضی شود. خلاصه رفت و آمدها شروع شد و بالاخره توانستم قاپ مریم خانم را بدزدم.(خنده)

 

*وقتی رفتند داخل اتاق حدود 4 ساعت حرف زدند!

 

زمانی که می‌خواستیم به قصد خواستگاری برویم منزل عروسم به مادرش زنگ زدم و گفتم: امشب خانوادگی برای مهمانی به منزل شما می‌آییم، فقط به عنوان آشنایی. وقتی قبول کرد سوء استفاده کردم و یک جعبه شیرینی و دسته گل هم گرفتم گفتم شاید پسر را ببینند به دلشان بنشیند. جعبه شیرینی و گل را هم موقع بردن پنهان کردم که همسایه­‌ها نبینند مبادا اسم دختر مردم بی خودی سر زبان‌ها بیافتد.

 

به پدرم مریم گفتم: قصد ما از آمدن خواستگاری است، ایشان هم گفت: ما تازه به این کوچه آمدیم و شما را نمی­‌شناسیم. تا خواستم خودمان را دقیق معرفی کنم آقا رضا گفت: مامان جان اجازه می­‌دهید من شروع کنم؟ مرد باید خواستگاری کند نه زن. من هم خوشحال شدم و او شروع کرد: اعوذ بالله من الشیطان­ رجیم و خودش را معرفی کرد، حدود نیم ساعت صحبت کرد و پدر مریم جان هم سکوت کرده بود. سپس گفت: پسری که خواستگاری خودش را به دست می­‌گیرد پس می­‌تواند گلیمش را هم از آب بیرون بکشد و دخترم را خوشبخت کند.

 


 

صحبت­‌ها که انجام شد، پرسیدم اگر رضایت دارید دختر و پسر با هم چند دقیقه‌ای صحبت کنند. وقتی رفتند داخل اتاق حدود 4 ساعت حرف زدند! (خنده) ما خسته شدیم، می­‌نشستیم، راه می­‌رفتیم، بلند می­‌شدیم خبری از آمدنشان نبود. آخر میوه پوست کندم تا به این بهانه بروم ببینم چقدر دیگه طول می‌کشد، دیدم دو تایی سرشان پایین است و به هم نگاه هم نمی­‌کردند. به پسرم سپرده بودم اگر حس کرد جواب مریم مثبت است یک هدیه به او بدهد، رضا هم یک کتاب به او داد و من هم بلوزی خریده بودم که به عروسم دادم.

 

وقتی آمدیم خانه از رضا پرسیدم خب چطور بود؟ گفت: مامان من ندیدمش اما به او گفتم درست است که سیرت مهم است ولی ظاهر هم مهمه، اجازه بدهید چند لحظه همدیگر را نگاه کنیم، ولی نه من سرم را بالا کردم و نه او. روی هم رفته صحبت­‌ها و حرف­های‌ش به دلم نشست و قبولش دارم.

 

وقتی رفتیم گروه خون بگیریم تازه همدیگر را دیدند. پسر کوچکم که یک مقدار شیطان است وقتی عکس مریم خانم را دید گفت: رضا معلومه خانم خوبی‌ است، رضا هم با حالت شوخی و خنده گفت: تازه خودش را ندیدی! برای آموزش تکاوری باید مدتی به مأموریت می‌رفت. وقتی آمد مراسم عروسی را برگزار کردیم.

 


 

*نمی‌توانم از فعل گذشته استفاده کنم

 

بعد از شهادتش هم وقتی در مورد رضا صحبت می‌شود نمی‌توانم از فعل گذشته استفاده کنم چون او هنوز پیش من است و وجودش را حس می­‌کنم. از شهادتش ناراحت نیستم، داغ اولاد سخت است ولی او یک راهی را رفت که مقام مادر شهید را به من داده است.

 

*شنیده‌ایم رضا شهید شده ولی هنوز خبر خاصی ندادند

 

پسر کوچکم در یزد خدمت می‌کرد، وقتی فرمانده‌اش شهادت آقا رضا را می‌فهمد همانجا او را ترخیص می‌کند. رامین خبر نداشت از ماجرا فقط زنگ زد گفت مامان به من مرخصی دادند می‌توانم امروز در یزد بمانم و چرخی بزنم بعد بیایم؟ گفتم: نه، مواظب بودم پشت تلفن چیزی متوجه نشود ولی شک کرده بود. دوباره زنگ زد پرسید: چه شده؟ چرا صدایت گرفته؟ گفتم: هیچی سرما خوردم تو زود بیا. باز پرسید از داداش خبر داری، چیزی شده؟ گفتم: نه. خواهرم اشاره کرد که بگو زخمی شده، من هم گفتم: خبر دادند رضا زخمی شده. رامین وقتی قطع می‌کند با پدرش تماس می‌گیرد و به او می‌گوید: مامان اینطور می­گه، چه شده؟ پدرش هم می‌گوید: شنیده‌ایم رضا شهید شده ولی هنوز خبر خاصی ندادند.

 

ساعت 8 صبح رسید و خودم رفتم دنبالش. احساس می‌کردم ما دلگرمی او هستیم، او هم دلگرمی ماست. روز اول خیلی ناراحت شده بودم، وقتی رامین رسید دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم، زیر بغلم را گرفت گفت: بلند شو بایست، مبارک باشد مادر شهید شدی، واقعا مادر شهید شدن برازنده تو بود. این را که گفت: کمی محکم شدم و پدرش را هم بغل کرد و تبریک گفت و بعد سوار ماشین شدیم. گفتم رامین جان شنیدم جنازه داداش برنمی­‌گردد، گفت: خوشحال باش! داداش هم شهید شده، هم مفقو­دالجسد، پس مقامش خیلی بالاست، اصلا نباید کسی اشک تو را ببیند. سرم را گذاشتم روی سینه­‌اش و شروع کردم به گریه کردن، گفت: مامان یک بچه­‌ات رفت اینطور می­‌کنی؟! من هم می­‌خواهم بروم.

 

اصلا فکر نمی­‌کردم رامین اینطور جواب بدهد، نگاهش کردم گفتم: نمی­‌دانم، یعنی من لیاقت دارم، یعنی امام زمان(عج) تو را هم قبول دارد؟ امام حسین(ع) قبولت می‌کند؟ اما من مادر هستم، نگو گریه­‌ نکن، گریه می­‌کنم ولی راضی هستم شما بروید، مگر چه کاره‌ام که نگذارم جز یک امانتدار. خدا داده، خودش هم می­‌گیرد. خوش به حال من که بچه­‌هایم این راه را انتخاب می­‌کنند و می­‌روند. پسرم جلوی من گریه نکرد در حالی که فقط برادرش را از دست نداده بود، رامین هم رفیقش را از دست داد، هم پدرش را و هم مادرش را، رضا شش سال از او بزرگتر بود و نقش همه اینها را برایش بازی می­‌کرد.

 

*نمی­‌گویم خدا بزرگ نیست اما من اینها را چه کنم؟

 

اولین بار 6 ماه پیش رفت سوریه. بعد آمد خانه 2 ماه بود و دوباره رفت. همان اول که می­‌خواست برود به ما گفت. من با اینکه از اوضاع خطرناک جنگ سوریه خبر داشتم بار اول با رفتنش مخالفت نکردم اما دفعه بعد که می‌خواست اعزام شود مخالف بودم. گفتم الان که می­‌خواهی بروی خانمت جوان است، بچه­‌هایت کوچک هستند. گفت: خدا بزرگ است. گفتم: نمی­‌گویم خدا بزرگ نیست اما من اینها را چه کنم؟ برایم سخت است، خیلی با او بحث کردم ولی دیدم او مصر است که برود. گفت: تو می­‌گویی من نمی­‌روم ولی جواب خانم زینب کبری(س) و فاطمه­‌زهرا(س) را خودت بده. وقتی این را گفت ساکت شدم و بلافاصله راضیت دادم.

 

آن شب با او دعوا کردم ولی فردا صبح که می­‌خواست برود نان خریدم آمدم خانه­‌شان، گفتم: آقا رضا می­‌خواهی بروی، برو من راضی هستم. به بی­‌بی­ زینب بگو بچه­‌ام را سالم می­‌دهم و سالم هم می­‌خواهم. الحمدالله بار اول سالم رفت و سالم هم آمد فقط کمی مجروح شد و جراحتش هنوز خوب نشده بود دوباره رفت.

 

 
شهید حاجی زاده (ایستاده نفر سوم از راست)

 

*خطر از بیخ گوشش گذشت

 

زمانی که مجروح می‌شود یک کلاه بافتنی سرش بوده که گلوله آنقدر نزدیک از سرش رد می‌شود، کلاه را می‌سوزاند اما سرش آسیب نمی‌بیند. این را که تعریف کرد گفت: مامان ببین عمرم به دنیا بود، اگر قرار بود بمیرم همین جا هم می­ مردم. با این صحبت‌هایش کمی آرام شدم.

 

*من دارم می‌روم، خداحافظ

 

دفعه دوم به خاطر نبود وقت بدون مقدمه و خداحافظی رفت. آخرین باری که دیدمش 12 فروردین روز مادر بود که با هدیه ای آمد خانه مان. 14 فروردین غروب با او تماس می‌گیرند که باید سریع خودت را برسانی. رضا هم تا وسایلش را جمع کند کمی طول می‌کشد. ساعت 11 شب بود که تماس گرفت و گفت من دارم می‌روم، خداحافظ.

 

 

*رضا شهید شد

 

عروسم از طریق کانال‌های تلگرامی متوجه خبر شهادت رضا شده بود، با من تماس گرفت و گفت: مامان آقا رضا رفت، دیگه آقا رضا نداریم. پرسیدم چه می­‌گویی؟! چه شده؟! گوشی را قطع کرد. فورا زنگ زدم به مادرش که او گفت: رضا شهید شد.

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن