دل حسین شکسته شود عالم به عزا می نشیند …
انتشار: 07 آبا ماه 1394 ساعت 20:08 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وب سایت«گردان سایبری خیبر» نوشت:

روزی پیغمبر خدا حضرت محمد(ص) از یه قبرستانی داشت عبور،،، میکرد یه وقت دید از داخل یکی از قبرها صدای نعره ای می آید بالای سر قبر پایش را محکم زد رو زمین و فرمودند:ای بنده ی خدا پاشو بایست. قبر شکافته شد جوانی از درون قبر بیرون آمد ، از تمام بدن این جوان آتش بیرون میزدل  ، رسول خدا فرمودند: ای جوان تو از امت کدام پیامبری که اینقدر عذاب میکشی؟

عرض کرد یا رسول الله از امت شما ! پیامبر دلش برای جوان سوخت ،پیامبر فرمود:تارک الصلات بودی؟ جوان گفت:نه یارسول الله من پنج وعده نمازم رو به شما اقتدا میکردم پیامبر(ص) گفت :روزه نگرفتی؟ جوان: یارسول الله نه فقط رمضان بلکه رجب و شعبان و رمضان رو هم روزه میگرفتم.
پیامبر فرمودند:ای جوان حج نرفتی؟ ، گفت:مستطیع نشدم پیامبر فرمود : جهاد نکردی؟ جوان گفت:چرا جانباز یکی از جنگ ها هستم ، پیامبر اکرم سرشو بالا گرفت و فرمود:خدایا من نمیتوانم عذاب کشیدن امتم را ببینم به من بگو این جوان چرا اینقدر عذاب میکشد ؟

خطاب رسید یا رسول الله حقت سلام میرساند و میفرماید این جوان آق مادر شده است تا مادرش رضایت ندهد عذاب وی قطع نخواهد شد . پیامبر به سلمان، ابوذر و مقداد میفرماید برید مادر این جوان رو پیدا کنید. رفتند مادرشو پیدا کردند.یه پیرزن ضعیف و رنجور و مریض احوال بودند. رسول خدا باز امر کرد قبر شکافته شد جوان از قبر بیرون آمد ! پیامبر فرمودند:مادر ببین پسرت چطور دارد عذاب میکشد بیا از سر تقصیر پسرت بگذر و حلالش کن.!

مادر :سرشو بالا گرفت و گفت: ای خدا اگر حق مادری بر گردن این پسر دارم لحظه ب لحظه عذاب پسرم را زیاد کن و کم نکن!!! تمام بدن این جوان آتش گرفت ، رسول خدا فرمودند:ای زن مگر آخه این جوان چه بدی در حق تو کرده است که لحظه به لحظهنفرینش میکنی ؟؟
عرض کرد یا رسول الله من با همسر او روزی در خانه مشاجره کردم، در همین حال پسرم از راه رسید بدون سوال از من مرا همینطور به درون تنور هل داد ، سینه ام سوخت،موهایم سوخت، قسمتی از بدنم سوخت، زن ها مرا از آتش کشیدن بیرون لباسهایم رو عوض کردند. همان لحظه سینه ی سوخته ام را در دست گرفتم و در حق پسرم نفرین کردم و او سه روز بعد مرد …!

24(8)

رسول خدا فرمودند:ای زن میدانی که من پیغمبر رحمتم به خاطر من بیا از تقصیر جوانت بگذر.سرش را بالا گرفت و گفت:ای خدا به حق این پیغمبر رحمتت قسم میدهم ک لحظه ب لحظه عذاب بر پسرم زیاد کن که کم نکن!!! رسول خدا به سلمان فرمودند:سلمان برو به فاطمه ام بگو تنها نه علی هم بیاره، حسن و حسین رو هم بیاره. سلمان رفت درخانه به فاطمه(س) گفت:پیامبر پیغام داده سریع بیایید. مادر ما زهرا(س) آمد، علی(ع) ،حسن(ع) و حسین(ع) هم اومدند.
اول مادر ما حضرت زهرا(س) رفت جلو فرمودند:ای زن میدانی من فاطمه حبیبه ی خدا هستم گفت:آره فرمود:ای زن به خاطر من فاطمه بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.
زن سرش را گرفت بالا صدا زد:خدایا به حق حبیبه ات فاطمه قسم میدهم لحظه ب لحظه عذاب پسرم را زیاد کن و کم نکن. دوباره آتش از بدن جوان بیرون زد .!

این بار امیرالمومنین علی(ع) رفت جلو و فرمودند:ای زن به خاطر من بیا از سر تقصیر پسرت بگذر. زن گفت:خدایا به حق علی(ع)قسم میدم لحظه ب لحظه عذاب پسرم را زیاد کن…! نوبت رسید به اقامون امام حسن(ع).اومد جلو و فرمودند:ای زن بخاطر من بیا از سر تقصیر پسرت بگذر.زن گفت:خدایا به این غریب مظلوم تورو قسم میدم لحظه به لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن.
نوبت رسید به آقای ما حسین(ع) :
اومد مقابل این زن ایستاد،ایشان خردسال بود چون دامن زن رو گرفته بود و سرشو گرفته بود بالا و فرمودند:ای زن به خاطر من بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.
زن سرشو گرفت بالا یهو دیدند رنگ از رخسار این زن پرید به دست وپای حسین(ع) افتاد و عرض کرد:خدایا پسرمو به حسینبخشیده ام.
پیغمبر خدا(ص)فرمودند: که ای زن چه شد؟ من،فاطمه ،علی،حسن خواستیم قبول نکردی چه شد که حسین؟
عرض کرد:یا رسول الله سرمو گرفتم بالا در حق جوانم نفرین بکنم دیدم فرشتگان در آسمان میگن ای زن مبادا دل حسین رو بشکنی،،،

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعلی اولاد الحسین عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن