دست نوشته های یک چریک
انتشار: 12 فرو ماه 1394 ساعت 11:01 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وب سایت «اصحاب عشق» نوشت:

timthumb.php

«شهید دکتر مصطفی چمران» در ۲۶ آبان ۱۳۵۹ در جریان عملیات آزادسازی سوسنگرد زخمی شد. او از دو نقطه پا به شدت مجروح بود و پس از یک و نیم ماه به سختی با چوب زیر بغل راه رفتن را آغاز کرد. فاصله‌هایی کوتاه را در درون ساختمان محل اقامتش طی می‌نمود ولی هنوز پا به محوطه خارج از ساختمان نگذاشته بود. او در این مدت فقط یک شب در بیمارستان ماند و بعد از چند روز اقامت در منزل یکی از دوستانش در اهواز، به محل ستاد جنگ‌های نامنظم (مهمانسرای استانداری اهواز) آمده بود و در کنار رزمندگان ستاد در اطاقی بستری شد. بعد از این مدت طولانی، تصمیم گرفت برای اولین‌بار بعد از زخمی شدن، پا از ساختمان بیرون گذاشته و از خطوط مقدم جبهه بازدید نماید.

دوستانش نیز تصمیم گرفتند به شکرانه این سلامتی، گوسفندی را برای او قربانی نمایند و به همین خاطر جلوی پلکان ورودی و داخل حیاط، گوسفندی را آماده کردند و به محض آنکه او با چوب زیر بغل از ساختمان خارج شد و از چند پله گذشت و وارد حیاط مقابل ساختمان شد، گوسفند را بر زمین زده و با صلوات از چمران استقبال کرده و گوسفند را قربانی کردند. دکتر چمران بی‌خبر از همه‌جا بر جای خود میخکوب شده بود و به این صحنه می‌نگریست و کسی نمی‌دانست که در درون او چه می‌گذرد…

مات و مبهوت بود در دنیای خود سیر می‌کرد و در حالی‌که همه در شوق و شعف غوطه‌ور بودند، در مغز او افکار دیگری موج می‌زد. همان روز بعد از بازگشت از جبهه، این سطور را در بیان آن حالت عجیب هنگام قربانی گوسفند نگاشت و از گوشت آن گوسفند هم چیزی نخورد…

*برای من؟

امروز گوسفندی را برای من قربانی کردند. چقدر زجر کشیدم! هنگامی که خون از گردنش فوران می‏‌کرد، گویی که این خون من است که بر خاک می‏‌ریزد. می‏‌دیدم که حیوان زبان‏‌بسته برای حیات خود تلاش می‏‌کند. دست و پا می‏‌زند، می‏‌خواهد ضجه کند، فریاد کند، از دنیا و از همه‏ چیز استمداد کند، و از زیر کارد براق بگریزد؛ اما افسوس که مظلوم است و اسیر و دست و پا بسته است و زیر پنجه‏‌های توانای دو جوان بر خاک افتاده، قدرت هیچ کاری ندارد.

کارد به گردنش نزدیک می‏‌شود. چشمان گوسفند برق می‏‌زند. به همه اطراف می‏‌چرخد. برق کارد را می‏‌بیند. اولین فشارِ تیزیِ کارد را بر گردن خود حس می‏‌کند، با همه قدرت خود برای آخرین‏‌بار تلاش می‏‌نماید. امید به حیات، آرزوی زندگی و حبّ ذات در همه وجودش شعله می‏‌کشد. می‏‌خواهد زنده بماند، می‏خواهد از آب این عالم بنوشد؛ از هوای دنیا استنشاق کند؛ به آسمان بلند، به کوه‌های سر به فلک کشیده، به درخت‌ها، به گل‌ها، به سبزه‏‌ها، به جویبارها، به صحراها، به دشتها، به دریاها، به ستاره‌‏ها، به ماه، به خورشید، به سپیده صبح، به غروب آفتاب نگاه ‏کند و از زیبایی آنها لذت ببرد. ‏

او احساس می‏‌کند که مورد ظلم و ستم قرار گرفته، همه دنیا به او ظلم می‏‌کنند، همه دشمن او هستند، همه در مرگ او شادی می‏‌کنند، همه منتظرند که دست و پا زدن او را در خون ببینند و کف بزنند. او استغاثه می‏‌کند، التماس می‏‌کند، لااقل یک نفر منصف می‏‌طلبد، می‏‌خواهد کسی را به شفاعت بطلبد…‏

آخر ای انسان‌ها! وجدان شما کجا رفته است؟ تمدن شما، انسانیت شما، خدا و پیغمبر شما کجاست؟ مگر قرار نیست از مظلومین دفاع کنید؟ چرا به دادخواهی بی‏‌گناهان توجهی نمی‏‌نمایید؟ چرا نمی‏‌گذارید فریاد کنم؟ چرا فرصت ضجه به من نمی‏‌دهید؟ چرا اجازه اشک ریختن نمی‏‌دهید؟ چرا نمی‏‌گذارید صدای استغاثه من به دیگران برسد؟

آه خدایا! من فریاد این حیوان بی‏‌گناه را می‏‌شنوم! من درد او را احساس می‏‌کنم! من اشکی را که در چشمانش می‏‌غلتد می‏‌بینم! من بی‏گناهی او را می‏‌دانم! من می‏‌بینم که او مرا به دادخواهی طلبیده است و من نیز با همه وجودم آماده‏‌ام که به بی‏گناهی او شهادت دهم؛ او را شفاعت کنم و از مردم بخواهم که به خاطر خدا و به خاطر من از این حیوان زبان‏‌بسته بگذرند و به خاک و خونش نکشند. حیوان بی‏‌گناه از من استمداد می‏‌کند و با زبان بی‏‌زبانی استغاثه؛ و من هم با همه وجودم می‏‌خواهم بدوم و کارد را از دست آن مرد بگیرم. می‏‌خواهم فریاد کنم: «دست نگه دارید، این حیوان زبان‏‌بسته را برای من نَکُشید!» اما گویی صدای حیوان خفه شده است و حرکت من همه منجمد.

در عالم خواب، گاهی آدم می‏خواهد فریاد کند، ولی صدایش در نمی‏‌آید. می‏‌خواهد بدود، فرار کند، ولی نمی‏‌تواند. اینجا هم چنین حالتی برای من پیش آمده است. حیوان بی‏‌گناه می‏‌خواهد فریاد بکشد، ولی صدایش درنمی‏‌آید؛ و من می‏‌خواهم بدوم و دستش را بگیرم، ولی طلسم شده‏‌ام! در جایم خشک شده‏‌ام! گویا خواب می‏‌بینم… اراده من حاکم بر اعمال من نیست.

کارد تیز بر گردن گوسفند نزدیک می‏‌شود، و من تیزی آن را بر گردنم احساس می‏‌کنم. حیوانِ اسیر، دست و پا می‏‌زند؛ گویی که من دست و پا می‏‌زنم و همه فشارهای حیات و مرگ را که در آن لحظه بر گوسفند می‏‌گذرد، گویی که بر من گذشته است. لحظاتی که سال‌ها طول دارد و با همه عمر و زندگی برابری می‏‌کند. همه لذات، همه دردها و بیم‏‌ها و فشارهای زندگی، در این لحظه کوتاه جمع شده و بر اعصاب آدمی فشار می‏‌آورد.‏..

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن