خدا نکند روی اعلامیۀ ما بنویسند: مرحوم مغفور…
انتشار: 18 آبا ماه 1394 ساعت 15:08 دیدگاه ها: هيچ

بهگزارش گلستان بلاگ،وبلاگ «آقای طراح» نوشت:

خدایا! نکند که در آخر کار روی اعلامیۀ مرگ ما بنویسند مرحوم مغفور … خدایا! می دانم که در تمام طول و عرض زندگی ام کاری در خور لطف تو انجام نداده ام لکن به کرم و جود تو امید بسته ام. بگذریم! این حرفها خیلی از دهان من بزرگتر است. این چند خط مقدمه ای شد تا کمی هم از شهدای مدافع حریم اسلام حرف بزنیم. شهدایی که تربیت شدۀ مکتب دفاع مقدس بودند .
2

چند سال پیش در یک مجلس بزرگداشت مقام شهدا شرکت کرده بودم. حال و هوای معنوی مراسم و حضور جاماندگان از قافلۀ شهادت هم سن و سالهای من را حسابی تحت تأثیر قرار داده بود. در آن سالها نسل ما تازه پا به دورۀ جوانی گذاشته و از شما چه پنهان که یک حسرت بزرگ در دلمان جا خوش کرده بود. حسرت اینکه سن ما به حضور در جبهه ها قد نداد و دفتر خاطره های ما از جنگ در پشت جبهه تمام شد.
آن روز در مراسم گرامیداشت شهدا نمایش یک ویدیوی 5 دقیقه ای اشک بچه رزمنده ها را درآورد. سالن همایش تاریک بود و روی یک پردۀ بزرگ تصاویر دردناکی از لحظه های شهادت و تشییع شهدا پخش می شد. صدای بغض آلود حاج صادق آهنگران هم تیر خلاص را بر قلب جمعیت حاضر می زد و هق هق گریه از همه جای سالن به گوش می رسید.

در باغ شهادت را نبندید / به ما بیچارگان زانسو نخندید

رفیقانم دعا کردند و رفتند / مرا زخمی رها کردند و رفتند

رها کردند در زندان بمانم / دعا کردند سرگردان بمانم

شهادت نردبان آسمان بود / شهادت آسمان را نردبان بود

آن روز من خیلی حال جامانده های شهادت را نفهمیدم ولی درک حس و حال آنها کار سختی نبود. روزگار گذشت و ما با همان حسرت بزرگ در میان یادها و خاطره های جنگ زندگی را سپری کردیم. کم کم ما از روزهای جوانی فاصله گرفتیم و بسیاری از آن مردان جامانده دنیای ما را ترک کردند. در تمام این سالها من دلم را با یک بیت از همان شعر حاج صادق خوش کرده بودم که می گفت: اگر آه تو از جنس نیاز است / در باغ شهادت باز باز است …

جوانی ما هم با همان حسرت دوران نوجوانی گذشت و پا به میانسالی گذاشتیم. موی سپید ضرب آهنگ حسرت زندگی ما را غمگین تر کرد. البته بعد از اتمام جنگ باب شهادت بستۀ بسته هم نشد ولی رد شدن از معبر تنگ شهادت کار هر کسی نبود. ما با حسرت شهادت و پرسه زدن در حوالی مردان حماسه به زندگی خویش ادامه می دادیم تا اینکه گردش ایام یکبار دیگر دروازۀ شهادت را گشود. اینبار در آنسوی حدود جغرافیایی ایران.
خبر شهادت جوانان ایرانی و سوری و عراقی و افغانی هر روز در رسانه ها منتشر می شد و ابعاد حسرت ما را گسترده تر می کرد. این دفعه ما معنای رفیقانم دعا کردند و رفتند را بهتر فهمیدیم. در روزهای دفاع مقدس بزرگترها شهید می شدند و ما در آرزوی بزرگ شدن و رسیدن به سن رزمندگی خیال پردازی می کردیم و در دورۀ جدیدِ گشوده شدن درِ باغ شهادت، رزمنده هایی را بر روی دستهایمان تشییع کردیم که سالها از ما جوانتر بودند.
خاک میهن یکبار دیگر آغوش مهربانش را باز کرد تا تن جوانان ایرانی و افغانی را در خود جای دهد. باز هم سن و سال ما به شهادت قد نداد و این دفعه جوانها رفتند و ما ماندیم. حالا هر بار که به زیارت گلزار شهدا مشرف می شوم دلم را به دست نسیم می سپارم تا شاید شمه ای از آن همه عطر روح افزا جانم را جلا بدهد اما نه! ظاهراً جنس آه و نالۀ من مرغوب نیست و در آسمان خریداری ندارد.

من آخر طاقت ماندن ندارم / خدایا تاب جان کندن ندارم

دلم تا چند یا رب بسته باشد / در لطف تو تا کی بسته باشد

خدایا! نکند که در آخر کار روی اعلامیۀ مرگ ما بنویسند مرحوم مغفور … خدایا! می دانم که در تمام طول و عرض زندگی ام کاری در خور لطف تو انجام نداده ام لکن به کرم و جود تو امید بسته ام. بگذریم! این حرفها خیلی از دهان من بزرگتر است. این چند خط مقدمه ای شد تا کمی هم از شهدای مدافع حریم اسلام حرف بزنیم. شهدایی که تربیت شدۀ مکتب دفاع مقدس بودند.
من سوادم کمتر از آن است که بدانم فرهنگ شهادت چگونه بدون امضای پروتکل ها و تفاهم نامه ها به دور و نزدیک عالم صادر شد لکن همین اندازه می دانم که سنگرهای مقاومت در عراق و سوریه و لبنان و فلسطین برگرفته از سنگرهایی است که به فرمان امام (ره) در برابر صدام و دنیای پشت سرش ساخته شد. چقدر دلم میخواست که من هم یکی از مدافعین محور مقاومت اسلام در برابر کفر و استکبار باشم. چقدر دلم تنگ جوانانی است که دیروز در کنار ما سینه می زدند و امروز سینه های ما را به آتش کشیده اند.

حال حیرانم را به خواجۀ شیراز عرضه کردم. سلطان سخن در پاسخم گفت: فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب / که حیف باشد از او غیر او تمنایی … هنوز مزۀ شعر حافظ را درست نچشیده بودم که هاتفی پنهان از چشم خلق مرا صدا زد و گفت: به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند / که برون در چه کردی که درون خانه آیی.

باز هم ماندم من و حسرت و عمری که می گذرد …

*حمید بناء

برگرفته شده از سایت آقای طراح ( mr-designer.blog.ir )

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن