خدایا بالاتر از بهشتت را میخواهم …
انتشار: 10 ارد ماه 1394 ساعت 15:02 دیدگاه ها: یکی

به گزارش گلستان بلاگ،وبلاگ «معبر ساببری بی سنگر» نوشت:

روز-پدر

یه کارمند بانکی میگفت که آخر وقت اداری بود همه سیستم هارو خاموش کرده بودیم و آماده بودیم تا از بانک خارج بشیم یهو یه پسره ای اومد داخل و یه قبض آورد تا پرداخت کنه …، گفتم پسر کوچولو وقت گذشته سایت ها رو بستیــم دیگه فردا صبح بیــار برات پرداخــ ت میکنیم !

گفت : میدونی من پسر کی هستم؟بابامو بیارمــم همینو میگــی؟گفتــم فرقی نمیکنــه سایتــو بستیــم پسرجـان! رفت و با یه مردی اومد لبــاسهای کهنه و چهره ی رنـج دیــده ای داشت فهمیــدم باباشــه …

بلند شدم و به قصد احتــرام تـحویلش گرفتم ، قبض و پولشـو گرفتم و گفتم :چشم ته قبض رو مهر کردم و دادم بهـش … گذاشتم ته کشـو فردا صبـح پرداخــت  کنــم …! پسره گفت دیدی بابامو بیارم نمیتونی نه بگی بهش !!! بعدش خندید … باباش به پسره گفت برو جلو در منم الان میام ، اومد در گوشم گفت ممنونم ازت بخاطر اینکه جلوی بچم بزرگم کردی !!!

از دیدگـاه بچه در تنهاترین فردیه که حلال همه ی مشکلاتـه و تنها ترین فرد بزرگ تو دنیاست …

 

پ.ن : پدر است که در کتاب جایی ندارد و هیچ چیز زیر پایش نیست … بی منت از این غریبگی هایش میگذرد تا پدر باشد … غرورش را میشکند تا پدر خوبی باشد … و پشت خنده هایش فقط سکوت میکنــد خدایا بالاتر از بهشت چه داری برای زیر پای پدرم میخواهم….

(سلامتی همه پدرهای در قید حیات و شادی روح پدرهای سفر کرده صلواتـ ـ ـ ــ ـ )

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

یک نظر به "خدایا بالاتر از بهشتت را میخواهم …"

نظر دادن