حجاب من از بهار تا بهار
انتشار: 30 تیر ماه 1394 ساعت 16:04 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وبلاگ «سلــوک» نوشت:

متنی که می خوانید خاطره دوست خوبم (س. ر) درمورد حجاب و چادر هست و اینکه چی شد چادری شد؟

… من توی خانواده ای معقتقد بزرگ شده 95 درصد خانوم های فامیل حجاب چادر داشتن و دارند. اما من از این خونواده معتقد فقط انجام واجبات به ارث برده بودم. نماز سروقت خوندن و روزه گرفتن. یعنی حجاب نداشتم.

در طول دوره دبیرستان , خوش تیپ ترین بی حجابِ فامیل و دوستام محسوب میشدم. لباس های ساده میپوشیدم اما با آستین کوتاه. شال ساده میذاشتم اما باز بود و منو نمیپوشاند. همه فامیل بسیج شدن تا کمی فقط کمی موهام پوشانده یا آرایش صورتم کم بشه اما نشد که نشد…

خواستن

وقتی پیش دانشگاهی بودم بعضی روزها حس میکردم که دیگه دوس ندارم با این ظاهر بیرون برم. اونم فقط به خاطر اینکه حوصله نداشتم 1 ساعت قبل از بیرون رفتن شروع کنم به آرایش مو و صورت و لباس پوشیدن و دغدغه بستن شال طوری که موهام خراب نشه.

بهار فصل امتحانات وقتی آخرین کتاب دین و زندگی رو میخوندم گاهی از بعضی مطالب متاثر می شدم و بی اراده گریه می کردم نمی دونستم چرا اما شرمگین میشدم از خدا که از من خواسته فکر و عمل یکسان داشته باشم اما من از مسلمونی فقط اسمش یدک می کشیدم و به انجام واجبات و سروقت نماز خوندن بسنده می کردم در حالی با افتخار زیبایی جسمم رو به رخ دیگران می کشیدم.

کنکور اون سال انتخاب رشته نکردم و بعدا فهمیدم قسمت چی بوده. من باید دوباره اون کتاب دینی رو می خوندم. پس وقتی برای کنکور سال بعد دین و زندگی رو شروع به خوندن کردم یه چیزهایی درون من تکون خورد که باعث شد بفهمم باید فقط از خدا کمک بگیرم وقتی به خدا ثابت کردم دیگه این احساس (خواستن) زودگذر نیست، خداوند راه رو به من نشون داد.

قرآن

شوهر خاله شهیدم که عمو اصغر صداش میکنم یه مفاتیح با جلد بسیار زیبا به مادرم که اون زمان نوجوون بود هدیه داده بود. من اون مفاتیح از مامان خواستم و اون به این شرط که حتما بخونمش بهم داد.

منم چون نماز خون بودم بعد از هر نماز یه سوره میخوندم. صبح یاسین، ظهر الرحمن، شب واقعه. این درحالی بود که، بهار، درست بعد از سیزده به در سال 1390  به دلیلی که هنوز هم برام نامعلومه مقنعه م رو تا قسمت رویش مو جلو میگشیدم . حس می کنم خداوند این اعتماد به نفس به من داد تا ببینه با با وجود داشتن اعتماد به نفس باز هم بهانه برای بیرون ریختن موهام دارم یا نه. وقتی موهام کمی پوشیده شد این آیات قرآن هم پاداش بود برام هم هدایت تشویقی. چون هدایت تکوینی رو کم کم داشتم پشت سر میذاشتم.

 

شهید راهنما

استادی دارم که بعد از شروع قرآن به طور جدی سخنرانی های ایشان رو دنبال میکردم در طول آشنایی با این استاد که درباره ایشان توضیح خواهم داد، وارد ماجرای دیگری شدم. روستای ما دارای 20 شهید گرانقدر است که با وجود یکی از فعالان فرهنگی روستا بنا شد گروهی تشکیل بشه تا آثار ارزشمد این شهدا گرداوری و تدوین بشه. من به خواست خدا نماینده عموی شهیدم شدم (شوهر خالم). درگیر شدن با زندگی این شهید من رو از این رو به اون رو کرد. قلب من رقیق کرد. شرمنده شدم از زحمات این انسانها و غبطه خوردم به روحیه جهادی اونا و واقعا غبطه خوردم که به چیزی که خواستن (یعنی شهادت) رسیدن. من طول این دوران عاشق شدم.

استاد راهنما

پسر عموی من وسیله بعدی بود برای هدایت. من رو با استاد رائفی پور آشنا کرد که این آشنایی اونم به طور یکطرفه و از طریق سخنرانی، نقطه عطف بسیار پررنگی در زندگی من محسوب میشد که هنوز هم وجود این استاد و دنبال کردن سخنرانی ایشان  برای من نعمت بزرگی به حساب میاد. با وجود محدویت برای پیدا کردن سخنرانی که هر بار مدتی وقفه ایجاد می کرد،  بهار شروع به گوش دادن سخنرانی کردم زمستان، بعد از سخنرانی ( راز ذریه ) همه لوازم آرایشم رو دور ریختم و آرایش در خیابان و کلاس و…  رو کلا کنار گذاشتم.

این سه راهنما یعنی قرآن، عموی شهیدم، و استاد عزیزم که با هر سه به فاصله کم و در فصل بهار آشنا شدم تا به امروز با سیری آرام موجب تعالی من شدن.  نه تنها حجاب من قبل از رفتم به دانشگاه درست شد و هرسال کاملتر شد بلکه از نظر درونی هر روز بهتر شدم و تا اینکه بعد از 3 سال یعنی اولیل سال 1393 (بهار)، خواسته هایی کمرنگ از تمایل به چادر در من شکل گرفت هیچ گمان نمی بردم شایستگی پوشیدنش برای من حاصل بشه و فکر نمیکردم صاحب لیاقت بشم که بتونم این مسئولیت رو هم قبول کنم.

چون معتقدم چادر نمادی است که با پوشیدن آن معرف دین خودم هستم و نباید کار اشتباهی انجام بدم که باعث خدشه وارد شدن به دینم شود. نباید پوششم در زیر چادر نامرتب باشد نباید رفتارم نامربوط باشد که شان این پوشش کم شود. در حالی که این پوشش متانت و زیبایی میبخشد.

 بعد از گذشت 6 ماه، شرایط کار من عوض شد و شرایط ایجاد شد تا در کلاس تفسیر قرآن که هفته ای یکبار در منزل همون عموی شهیدم برگزار میشه شرکت کنم. پاییز کلاس من شروع شد و بعد از 5 ماه یعنی بعد از18 جلسه در تاریخ 2 اسفند 1393 جسارت پوشیدن چادر رو بعد از توکل به خدا پیدا کردم و تا به امروز در غالب یک دختر چادری 4 سال است که به لطف خدا مسلمانی میکنم.

همونطور که بهار فصل شروع دوباره و تولد دوباره محسوب میشه وطبیعت بیدار میشه و به مرور شکوفا میشه، احساس من هم فصل بهار بیدار شد و به مرور رشد کرد و ثمره داد.

ayeneyenoor.blog.ir

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن