ام البنین صدایت کنیم یا مادر ادب؟
انتشار: 11 اسف ماه 1396 ساعت 20:12 دیدگاه ها: هيچ

گلستان بلاگ منتشر کرد:

مگر می شود از این مادر سخن نگفت، مادری که با تمام احساسات و علاقه مادری اش، وقتی خبر شهادتِ پسرش را، امیدش را و نور چشمش را شنید، تنها سخنی که گفت این بود: پسرم فدای حسین فاطمه! سلام بر تو، مادر وفا، مادر ادب و مادر عشق!

20226821325313621612351184160122108150104226

معاویه برای خواستگاری از او اقدام می کند؛ با فرستادن بهترین لباس‌ها، لذیذترین خوراکی‌ها، زیباترین غلامان و کنیزها، باشکوه ترین تجملات و تجهیزات – که جاذبه های چشمگیری برای هر دختری بود- توسط یکی از غلامانش، به دور از انتظارش جواب منفی را از فاطمه این گونه دریافت می کند؛ “این هدایا و جواهرات اگر فقط هدیه و پیش‌کش است، هدیه‌ای است بی‌ دلیل، مشکوک و اسراف‌ آمیز اما اگر قیمت و بهای من است، به اربابت بگو که مرا بسیار ارزان پنداشته … ” (1) و این گونه حسرت ازدواجش را بر دل معاویه می گذارد.

بسیاری از دختران، فاطمه با هزار آرزو و آمال به خانه ی همسر می رود و می شود عروس خانه ی امیر مؤمنان علی علیه السلام، عروس خانه ی پادشاه دو جهان؛ اما این سِمَت آرزو و آمال او نبود؛ آرزوی او با آرزوهای دیگر عروسان متفاوت بود؛ آرزوی او کنیزی فرزندان فاطمه سلام الله علیها و ریزه خواری از سفره ی مولایش علی علیه السلام بود.

این بار عقیل، برادر علی علیه السلام پا پیش می گذارد و با دانستن ویژگی هایی که از فاطمه و نسبش، او را از پدر برای برادرش خواستگاری می کند.
پدر فاطمه «حزام بن خالد» از قبیله “بنی کلاب” و مادرش «لیلا بنت شهید بن عامر» می‌باشد. فاطمه نسبی دارد درخشان ؛ به طوری که در تاریخ آمده مادر و پدر او از قبایل بسیار اخلاقی در پیش از اسلام و مشهور بودند.
“بنی کلاب” از جهات مختلف همچون داشتن مقام های مهم در قبل از اسلام و همچنین شجاعت و پهلوانی در عرب شهره بودند. نسب مادری اش نیز در اعراب جزو انساب عالی است.(2)

پدر از شنیدن این خبر از جهاتی خوشحال می شود و از جهتی در ابتدا دختر خود را لایق این وصلت نمی داند، اما بالاخره راضی می شود. وقتی خبر خواستگاری به گوش فاطمه می رسد، با سربلندی و افتخار پاسخ مثبت می دهد.(3)

همچون بسیاری از دختران، فاطمه با هزار آرزو و آمال به خانه ی همسر می رود و می شود عروس خانه ی امیر مؤمنان علی علیه السلام، عروس خانه ی پادشاه دو جهان؛ اما این سِمَت آرزو و آمال او نبود؛ آرزوی او با آرزوهای دیگر عروسان متفاوت بود؛ آرزوی او کنیزی فرزندان فاطمه سلام الله علیها و ریزه خواری از سفره ی مولایش علی علیه السلام بود.

بعد از گذشت ایامی، خصلتی از او برای علی علیه السلام نمایان می شود؛ ادب، علاقه او  به اهل بیت (علیهم السلام) و بصیرت او ایجاب می کرد که نظری را با همسرش در میان بگذارد: “مولای من، اگر ممکن است دیگر مرا فاطمه مخوانید.” 
حضرت فرموند: چه شده ، برای چه چنین چیزی را می خواهی؟ 
عرضه داشت: “مولای من وقتی شما مرا فاطمه خطاب می کنید گویا فرزندانتان یاد مادرشان می افتند و بغضی گلویشان را می فشارد.”
و آن جا می شود که فاطمه کلابیه، نام ام البنین را با خود همراه می کند، مادر پسرانی که با تربیت چنین مادری می شوند پاسبانان حریم حسینی.

به واقع ادب و احترام یک انسان چگونه می تواند نهایت کمال را در خود جای دهد تا جایی که وقتی عباس و فرزندان دیگرش به دنیا آمدند، به هر کدام می گفت: مبادا حسنین (علیهما السلام) را برادر خطاب کنید، مبادا زینبین (سلام الله علیهما) را خواهر خطاب کنید. آنها فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) هستند و شما مادرتان فاطمه کلابیه است، مادر آنها سیده زنان هر دو جهان است و مادر شما آرزو دارد که او را جزو کنیزان مادرشان حساب کنند، مبادا وقتی خدمت آنها می رسید با صدای بلند صحبت کنید، مبادا پیش از آنها سخن بگویید، مبادا در محضرشان بی ادبی کنید، مبادا پیش از آنها حرکت کنید؛ و چه خوب تربیت کرد این فرزندان را….

صحنه ی علاقه و ادب این بانو نسبت به نوادگان رسول خدا و فرزندان حضرت زهرا سلام الله علیها تمام شدنی نبود؛ وقتی خدا به او و علی (علیه السلام) 4 قرص قمر می دهد و از همه قمر تر، عباس را عطا فرمود، او عباسش را در آغوش می گرفت  و به  دور کودکان زهرا(سلام الله علیها) می گشت و می گفت: عباس من به فدایتان! به فدای تو حسن جان! به فدای تو زینب جان. به فدای تو ام کلثوم و به فدای تو حسین فاطمه. من کنیز این خانه ام و شما اربابان فضل و کمال!
این جا است که ادب در برابر این بانو کم می آورد و سر تعظیم فرو می برد.

همه ی عالم به فدای حسین فاطمه

ام البنین در واقعه کربلا حضور نداشت. هنگامی که کاروان اسرای کربلا وارد مدینه شد و آمدند که خبر شهادت فرزندانش را به ام البنین بدهند؛ او تنها و تنها از حسین علیه السلام می پرسید و می گفت: «ای کاش فرزندانم و تمامی آنچه در زمین است فدای حسین می‌ شد و او زنده می‌ ماند.» (4)

کلام آخر

ام البنین در واقعه کربلا حضور نداشت. هنگامی که کاروان اسیران کربلا وارد مدینه شد و آمدند که خبر شهادت فرزندانش را به او بدهند؛ او تنها و تنها از حسین علیه السلام می پرسید و جمله ای بیان می فرمود: «ای کاش فرزندانم و تمامی آنچه در زمین است فدای حسین می‌ شد و او زنده می‌ ماند.»

بالأخره زندگی سراسر مهر و عاطفه، ولایت مداری و عشق و محبت ام البنین به اهل بیت علیهم السلام به پایان رسید. او به عنوان همسر شهید، رسالت خویش را به خوبی به پایان رسانید و فرزندانی تربیت کرد که فداییِ ولایت و امامت شدند.

او، بعد از زینب کبری علیهاالسلام دار فانی را وداع گفت، ولی تاریخ نگاران سال ارتحال او را متفاوت نگاشته اند، به طوری که عده ای آن را سال 70 ق بیان کرده اند و عده دیگری تاریخ وفات ایشان را، سیزدهم جمادی الثانی سال 64 ق دانسته اند که نظر دوم از شهرت بیشتری برخوردار است. (5)
ام البنین را در بقیع، در جوار امام حسن مجتبی علیه السلام ، فاطمه بنت اسد علیهاالسلام و دیگر شخصیت های اسلامیِ مدفون در آن جا به خاک سپردند.

پی نوشت:
1- کتاب «ماه به روایت آه» به قلم ابوالفضل زرویی نصرآباد.
2- به نقل از بیانات حجت الاسلام و المسلمین استاد عبدالحسین بندانی نیشابوری.
3- مولد عباس بن علی (علیه السلام)، محمد علی الناصری، صص 38 -36.
4- حسون، اعلام النساء، ۱۴۱۱ق، ص۴۹۶-۴۹۷؛ محلاتی، ریاحین الشریعه، ۱۳۶۴ش، ج۳، ص۲۹۳؛ ر.ک . دخیل، العباس، ۱۴۰۱ق، ص۱۸.
5- محدثات شیعه، دکتر شهلا غروی نایینی، ص 53.


 

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن