الهی و ربی من لی غیرک…
انتشار: 14 بهم ماه 1394 ساعت 19:11 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وبلاگ«سلوک» نوشت:

6_pic4

به نام خدا”

از نوشته های شهید آوینی:

سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران بود.

اصلا با راننده درمورد مقدار کرایه صحبتی نکردم، از بابت پول هم نگران نبودم. اما وسط راه که بیابان بود دست کردم تو جیب راست شلوارم ولی پولی نبود…! جیب چپ هم نبود…جیب پیراهنم!

نبود که نبود… گفتم حتما تو کیفمه!

اما خبری از پول نبود…

به راننده گفتم: اگر کسی رو سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار میکردی؟!!

گفت: به قیافه اش نگاه می کنم!

گفتم: الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق برایش افتاده..!!! یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت و گفت:به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی، می رسونمت…

خدای من!

من مسیر زندگیمو با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم …اما الان هرچی نگاه می کنم، می بینم هیچی ندارم

خالی خالی ام… فقط یک آه و افسوس که مفت عمرم از دست رفت

خدایا! ما رو می رسونی؟؟؟ یا همین جا وسط این بیابون سردرگمی پیاده مون میکنی؟؟؟

+الهی و ربی من لی غیرک……..

یاعلی. التماس دعا

 

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن