“از زبان مادران شهدای موجودالاثر”
انتشار: 30 فرو ماه 1394 ساعت 21:01 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ، وبلاگ «صدای نسل سوم» نوشت:

2_8907011165_L600

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه,از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم,خستگی درمیکنی
چای میریزم برایت,توی فنجانی که نیست
باز می خندم و میپرسی که حالت بهتر است?!
باز میخندم که خیلی,گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت,واژه ها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم,توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت,میشود آیا کمی
دست هایم را بگیری,بین دستانی که نیست?!
وقت رفتن میشود,با بغض میگویم نرو…
پشت پایت اشک میریزم,در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم,با یاد مهمانی که نیست…!
بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی,کار آسانی که نیست…!

شاعر:شهراد میری

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن