آن شب، کسی به آنها وعده مال دنیا نداده بود که روی مین‌ها بغلتند + عکس
انتشار: 01 آبا ماه 1394 ساعت 16:08 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وب سایت «هوران» نوشت:

 بزن بریم بهشت؛ 

 

آن شب، کسی به آنها وعده مال دنیا نداده بود که روی مین‌ها بغلتند + عکس

 

نویسنده: غلامعلی نسائی

 

هوا بشدت سرد بود. خودم را در همه خودم پیچیده بودم. کلاشینکف را مثل نوزادی که بخواب رفته در آغوشم گرفته و آروم نوازش می کردم.

 

بدنه فلزی تفنگ سرد بود،

 

گاهی میریخت داخل رگ هایم، از درون تو گوئی منجمد می شدم، داغ می شدم و یخ میزدم، مثل انفلونزائی که انداخته باشدم، روی قایق غریبی در بستر آرم اقیانوس…

 

ناگهان صدائی آرام در گوشی بهم گفت: آی برادر! پاشو وقتشه،

 

گفتم وقت چی بردار؟

 

گفت: مگه تو ثبت نام نکردی واسه رفتن روی مین، پاشو وقت شهادتون رسیده، بخت یارته بریم…

 

برای لحظاتی گر گرفتم داغ شدم یخ زدم مجسمه شدم… ترسیدم و لرزیدم و شجاعت گرفتم و از جا پریدم. گفتم بریم یه یا علی گفتم و راه افتادم به سراغ شهادت رفتم… بزن بریم بهشت…. 

 

توی دلم گفتم؛ آی خدا! من بدوز به عشق به زندگی به مرگ به ستاره ها به آسمون … رفتم.

15(7)

 

هوران: محرم که رسید، حال‌وهوای بچه‌ها هم عوض شد. توی تپه- ماهورهای موسیان، میان عقرب و رُتیل‌ها منتظر شب عملیات بودیم. نوحه‌سرایی و سوگواری می‌کردیم.

 

دعای توسل، جلسات توجیهی فرماندهان، ناله‌ها و گریه‌های پنهانی بچه‌ها که مثل پیرمردهای صدساله به درگاه خداوند می‌نالیدند و استغفار می‌کردند. به راستی، مگر این جوان نورسته که هنوز به بلوغ جنسی هم نرسیده، چه گناهی مرتکب شده بود که این‌گونه به درگاه خدا می‌نالید؟!

 

من فکر می‌کنم یک لحظه نماز و مناجات آن روز، برابر با هفتادسال عبادت در این روزگار است. آنجا نماز نمی‌خواندند، دعا نمی‌کردند، گریه نمی‌کردند که زنده بمانند، در پی عافیت و تندرستی و سلامت جسم و مال و دارایی نبودند، هرچه بود، اخلاص و بی‌رنگی. نه حسرتی بر دل‌ها بود، نه حسادتی در چشم‌ها. تنها عشق به شهادت و دفاع از اسلام بود.

 
انتظار به پایان رسید و بچه‌ها به تکاپو افتادند. یکی غسل می‌کرد، یکی وضو می‌گرفت و نماز شب آخر را می‌خواند. بچه‌ها با هم وداع می‌کردند. پلاک‌ها نماد نامی بود برای وقتی که تو نیستی، پوتین‌ها برق افتاده بود، بعضی‌ها هم آینه کوچکی داشتند و به هم قرض می‌دادند. شانه‌ها بر زلف‌ها می‌چرخید. انگار می‌خواستند بروند خواستگاری، لبخند بر لب‌ها و شوقی در چشم‌ها، سرحال و قبراق، کی خسته است؟ دشمن!
اصغر که فرمانده ما بود، سفارش‌های لازم را کرد و گفت: مراقب کوچک‌ترها باشید. سربندهای عاشورایی بر پیشانی‌ها بسته شد؛ پرچم‌های «یاحسین(ع)» و «یا قمربنی‌هاشم(ع)». نمازمغرب که ادا شد، دعای توسلی خواندیم و آماده رفتن شدیم. قبل از رفتن، بچه‌ها به خط شدند.

 

تا فرماندهان آخرین حرف‌ها را بگویند. اصغر، فرمانده گروهان شده بود و این برای ما خیلی خوشحال‌کننده بود. باز ما بچه‌های سلطان‌آباد، در یک ستون قرار گرفتیم. همه منتظر شنیدن حرف‌های اصغر بودیم که گفت: می‌خواهم حرفی بزنم، فقط آرام باشید و گوش کنید، ش

 

لوغ هم نکنید،

 

عجله هم نکنید. همه منتظر شدند،

 

چه خواهد شد؟

 

گفت: در انتهای معبر، به دلیل پیچیدگی خاص میدان مین، متأسفانه تخریبچی‌ها نتوانستند چند متری از معبر را که نزدیک دید عراقی‌ها بود، باز کنند و به همین ‌دلیل، از هر گروهان، دوازده ‌نفر افتخاری برای عملیات استشهادی می‌خواهیم.

 

اینها باید روی مین‌ها بغلتند تا معبر باز شود. یک‌سری از جا پریدند: ما آماده‌ایم. آماده چی هستید؟ لطفاً برادرا بنشینید من حرف‌هایم تمام نشده، داشتم می‌گفتم دوازده‌ نفر می‌خواهم بروند روی مین… باز ناگهان پنجاه‌ نفر از جا پریدند. اصغر از جلوی ستون کنار رفت و گفت: خوب بروید. لبخندی زد و گفت: نمی‌گذارید حرف‌هایم تمام بشود.

 

چقدر هول و ولا دارید شما؟! دیگر کسی از جایش بلند نشود. فقط دوازده‌ نفر برای رفتن روی مین، سهمیه هر گروهان است. حالا که عرضه و تقاضا با هم برابر نیست (بچه‌ها همه زدن زیر خنده و… صلوات) مجبوریم قرعه‌کشی کنیم. برگه‌ای بیرون آورد، داد به علی محمدی تا اسم بچه‌ها را بنویسد. حدود هفتاد نفر از بچه‌های گروهان، اسم نوشتند. من هیچ نگفتم.

 

اسم ننوشتم. سست شدم. ترسیدم از رفتن روی مین. اینجا بود که متوجه خودم شدم. من هنوز به درجه متعالی نرسیده‌ام. نمی‌دانم چرا؟ انگار مشکوک به نظر می‌رسیدم. ترسیدم. شاید هم مثل اون بچه‌ها هنوز نور بالا نمی‌زدم. نمی‌دانم چرا؟ چرا بعد از گذشت دو سال از جنگ، دست و دلم لرزید؟ نه اینکه از کشته شدن بترسم، از اینکه پاهایم قطع شود، از زخمی شدن می‌ترسیدم. واقعاً ترسیدم، ولی حسن محمدعلیخانی و عده‌ای از بچه‌های روستای ما، آن‌شب، عاشقانه برای رفتن روی مین گریه کردند و اشک ریختند و التماس کردند.

 

آن شب، کسی به آنها وعده مال دنیا نداده بود که روی مین‌ها بغلتند.

 

اسم‌ها را نوشتند و منتظر حرکت شدیم. فرمانده گفت: وقتش که شد اسامی برگزیدگان را اعلام می‌کنم. نیروها حرکت کردند. به رودخانه که رسیدیم،

 

متوجه شدیم چند نفر از بچه‌های تدارکات، منتظر ورود ما هستند و مقداری پتو را تکه‌تکه کرده‌اند. فرمانده که جلوی ستون بود، اعلام کرد همه بچه‌ها کف پوتین‌های خود را با پتو محکم ببندند تا هنگام راه رفتن روی سنگلاخ‌ها و داخل رودخانه که مسیر ما بود، صدا ندهد. نیم‌ساعتی گذشت. ما سرگرم بستن پتوها به کف پوتین بودیم. مانده بودیم چگونه با این وضع راه برویم.

 

همین‌ که دستور دادند ستون حرکت کند، آسمان صاف و مهتابی، ناگهان سیاه شد و به هم پیچید! چند دقیقه‌ای طول نکشید که طوفانی بلند شد. گردباد، حلقه می‌زد و داخل رودخانه به طرف خط دشمن پیش می‌رفت. ما تا آن روز، هرگز چنین گردبادی را ندیده بودیم. برخلاف گردبادهای معمول که تا آسمان می‌پیچد، این برعکس به طرف خط دشمن می‌رفت. همین ‌که گردباد ناپدید شد،

 

باران شروع شد؛ باران رگباری، سیل‌آسا. دستور دادند پتوها را باز کنید. امداد الهی بود که دشمن متوجه تحرک ما نشود. در میان باران، حرکت کردیم. باران به حدّی شدید بود که کف رودخانه را آب گرفته بود. ما غرق آب بودیم.

 

آب از سرمان شره می‌کرد و همه تن‌مان خیس آب بود. تیربار و فشنگ و سنگینی لباس‌های خیس. خدای من! بچه‌ها به حرکت خود توی باران ادامه می‌دادند. تازه‌نفس و سرحال در شوقی بی‌پایان خودشان را پیش می‌کشیدند. کم‌کم به انتهای رودخانه و معبری که باید از آن عبور می‌کردیم، رسیدیم.

 
دوطرف با روبانی سفید و به عرض یک‌ونیم‌متر، شاید هم کمتر، مشخص شده بود. دو ستون، کنارهم به آسانی توی معبر می‌توانست حرکت کند. دوطرف میدان مین، پر بود از شاخک‌هایی مثل شاخ بز وحشی، والمر، تله‌های انفجاری و مین‌های دیگر.

 

تا چشم کار می‌کرد، دو طرف‌مان مین بود و سیم‌خارداری که به هم پیچیده بود. زمان را از دست داده بودیم و نمی‌دانستیم چند وقت است که داخل معبریم.

 

نفر جلوی ستون، به پشت سری می‌گفت: «تنها به خدا توکل کنید». این حرف، سینه‌ به ‌سینه می‌گشت تا ته ستون و بچه‌ها روحیه می‌گرفتند و از دلهره عملیات، رها می‌شدند. باران بند آمده بود و هوا باز مهتابی و صاف شده بود. انگار به آسمان نزدیک‌تر شده بودیم.

 

حجم زیاد ستاره‌هایی که روی سرمان به هم چسبیده بودند، به وضوح مشاهده می‌شد. شب عاشورا بود و ماهِ هلالی‌شکل نمایان شده بود. ما که تقریباً جلوی ستون بودیم، دستور دادند که توقف کنیم و آرام و بی‌صدا، سرجای‌مان بنشینیم. بدون هیچ سروصدایی نشستیم. نمی‌دانم چه شد که خیس و خسته خوابم برد. در خوابی عمیق فرو رفته بودم؛ انگار توی رختخواب، بدون هیچ ترس و دلهره‌ای. دستی روی شانه‌هایم خورد و تکانم داد.

 

صدایی، آرام در گوشم گفت: برادرجان، بلندشو، چی‌گرفتی خوابیدی، وقتشه! تکانی خوردم و چشم‌هایم را مالیدم. نگاه کردم. ها، چی می‌خواهی؟ سرش را پائین آورد. شهید علی‌محمدی بود. خیلی هم با هم دوست بودیم. وقت چی رسیده؟ گفت: مگه نمی‌خوای بری روی مین؟ انگار برق گرفته باشدم، گفتم: چی؟ برم روی مین؟ کی گفته؟

 
ماندم، زانوهایم سست شد. تمام ذوقی که برای عملیات داشتم، برید. تکه‌تکه شدن روی مین، تیر خوردن، خلاص شدن، رفتن روی مین، نه، کار من نیست. علی‌محمدی که جلوی من بود، ایستاد و در گوشم گفت: من اسم‌تون رو نوشتم. خودش از طرف من نوشته بود. خدا خدا می‌کردم که اتفاقی پیش بیاید که مجبور نشوم به آنها بگویم من می‌ترسم.

 

داشت جلوی من می‌رفت و من پشت سرش بودم. بچه‌های توی معبر، به زمین چسبیده بودند. نفس‌هایشان را در سینه حبس کرده بودند. همه‌ جا سکوت محض بود. دمی بعد، رسیدیم به جلوی ستون. از مرگ هراسی نداشتم، ولی رفتن روی مین برایم سخت بود. فرمانده گروهان و بی‌سیم‌چی روی زمین زانو زده بودند و چندنفری دیگر کنارشان بودند.

 

هنوز بحث برای رفتن روی مین باز نشده بود که یک گلوله آرپی‌جی از بین ما چند نفر گذشت و رفت وسط ستون و درست خورد توی صورت یکی از بچه‌ها و منفجر شد. معبر قوس داشت. ناگهان ستون به ‌هم ریخت و صدای الله‌اکبر از ته ستون بلند شد و همزمان بود که بی‌سیم، رمز عملیات را اعلام کرد.

 

از سنگر رو به ‌روی ما، تیربار عراقی شروع به رگبار کرد. معلوم نبود ما را می‌بیند یا نه. اوضاع حسابی به ‌هم ریخته بود و نیروها انسجام خود را از دست داده بودند. هنوز من جلوی ستون و جایی‌که باید معبر باز می‌شد خیز رفته بودم. همه می‌گفتن برادر برو، من هم داد می‌زدم برادر برو! ولی من سمت دیگری دویدم و ناگهان ابراهیم، دستش را گذاشت روی سینه‌ام و گفت: تکان نخور! زیر پات مین است! هُول کردم؛ زانوهایم لرزید. توی دلم گفتم: هی فرار کن از مین، حالا ببین خودش آمد زیر پایت! توی آن سرما خیس عرق شدم. داغِ ‌داغ شده بودم.

 

می‌لرزیدم. گفت: شانس آوردی مین منوره. فقط مراقب باش! سیم به پوتین گیر کرده. آرام خودت را بکش عقب و فرار کنیم. کشیدم و دویدیم. پشت سرم، منطقه مثل روز روشن شد. خودم هم نمی‌دانستم باید چه‌ کار کنم. با کمی تأمل، دریافتم که باید بجنگم و حالا در پشت خاکریز، جنگ تن ‌به ‌تن. دورتر از ما، لشکرهای دیگر، درگیر بودند.

 

هوا صاف و سرد شده بود. خیلی دلم به حال خودم سوخت. چرا ترسیدم؟ سرم را به طرف آسمان بلند کردم. گلوله از پس گلوله، ستاره‌ها را پوشانده بود. نمی‌دانم چرا گیج و گنگ بودم؟ اصغر صدایم زد و گفت: اینجا چه می‌کنی؟ دنبالم بیا. رفتم سینه‌کش خاکریز و تیربار را گذاشتم و شروع به رگبار کردم. کمک‌هایم را از دست داده بودم. نمی‌دانم کجا بودند.

 

درگیری شدید بود و فاصله چندانی با عراقی‌ها نداشتیم. از جناح‌های دیگر، گروهان‌ها و گردان‌های دیگر، از صدای رسای الله‌اکبرشان پیدا بود که از خاکریزها گذاشته‌اند و به مواضع دشمن رسیده‌اند. ما نیز با فشاری که به دشمن گذاشتیم، عقب نشست و به حریم‌شان پا گذاشتیم.

 

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن