آشنایی با سردار جاویدالاثر حاج رضا حبیب اللهی
انتشار: 23 ارد ماه 1394 ساعت 21:02 دیدگاه ها: هيچ

به گزارش گلستان بلاگ،وب سایت «صالحون» نوشت:

ای کاش انسان اگر در راه خدا فدا میشود باهمه وجود فدا شود و اثری از او باقی نماند. سردار جاویدالاثر حاج محمدرضا حبیب اللهی

زندگی نامه

دراول فروردین سال ۱۳۳۸ در اصفهان متولد شد. پدرش حجت الاسلام حاج شیخ علی حبیب الهی امام جماعت مسجد شیخ لطف الله و مسجد آقاعلی بابا بود و نام محمدرضا را برای او انتخاب کرد.از کودکی تحت تعلیم و تربیت پدر قرار گرفت. دوران دبستان و دبیرستان را در مدرسه های حاتم بیک، احمدیه و ادب گذراند. از همان دوران در فعالیت های مذهبی شرکت داشت. سال آخر دبیرستان برای اجتناب از خدمت در ارتش شاهنشاهی در امتحان دیپلم شرکت نکرد. در آن زمان تظاهرات مردم علیه رژیم پهلوی را برنامه ریزی می کرد. حاج رضا یکی از برنامه ریزان اصلی تظاهرات و تحصن در منزل آیت الله خادمی بود. پس از مدتی توسط ساواک شناسایی شد. یک شب مأموران در خیابان مسجد سید هنگام بازگشت به منزل به قصد جانش به او شلیک کردند ولی موفق نشدند.

آشنایی با سردار جاویدالاثر حاج رضا حبیب اللهی

حاج رضا پس از گرفتن دیپلم در دانشگاه ثبت نام کرد، اما به علت تعطیل شدن دانشگاهها فرصت را غنیمت شمرد و در حوزه علمیه مشغول تحصیل شد. او ظلم رژیم را نمی توانست تحمل کند و از ظلم رژیم به مردم به عنوان عنایات ملوکانه یاد می کرد. حاج رضا اولین دوره تعلیم افراد زبده سپاه را در تهران گذراند و در کمیته شهری اصفهان به تعلیم افراد در دفاع شهری پرداخت. وی در ۱۲ خرداد ماه ۱۳۶۰ دست راست خود را از دست داد و سردار جانباز جبهه های جنگ شد. او چندین بار در جبهه مجروح شد ولی پس از بهبودی نسبی به جبهه بازگشت. بعد از جانباز شدن، مسئولیت سپاه اصفهان را به او دادند ولی پس از چند ماه استعفا داد و به جبهه باز گشت. شجاعت و بی باکی ایشان در جبهه ها زبانزد بود، او گاهی مواقع تا سه روز در خط مقدم می ماند. ایشان تا سال ۱۳۶۱ در مسئولیت های مختلف از جمله فرماندهی سپاه دوم صاحب الزمان(عج)، فرمانده سپاه سوم و فرمانده سپاه اصفهان مشغول فعالیت بود. حاج رضا گفت ای کاش انسان اگر در راه خدا فدا میشود باهمه وجود فدا شود و اثری از او باقی نماند. سردار حاج رضا حبیب الهی در ۱۸ بهمن ماه سال ۱۳۶۱ جام شهادت را نوشید و به خواسته اش که فناءفی لله بود رسید.

خاطرات

در آخرین امتحان دیپلم شرکت نکرد

مادر پرسید چرا به این زودی برگشتی؟ مگر امتحان نداشتی؟ در حالی که ناراحت و عصبانی بود گفت: «نمی خواستم زیر پرچم این مفسد بروم. سربازی در این وهله و موقعیت حرام است» یک سال بیشتر تا پیروزی انقلاب نمانده بود!
رضا خیلی نترس بود و فعالانه تهیه و توزیع اعلامیه ها و پیام های حضرت امام خمینی (ره) شرکت داشت. در یکی از شب های حکومت نظامی وقتی داشتیم لاستیک ها را آتش می زدیم مأموران رژیم شاه سر رسیدند، همه با هم فرار کردیم ولی رضا همچنان مشغول آتش زدن بود وقتی مأمور ها شروع به تیراندازی کردند کار خود را تمام کرده با زرنگی خاص از معرکه گریخت.
انگار دوست داشت همیشه در وسط معرکه درگیری با رژیم باشد برای همین رفت تهران و در اوج درگیرها و روزهای پیش از انقلاب ، در تظاهرات و درگیرهای تهران حضور فعالانه ای داشت. با پیروزی انقلاب وارد کمیته دفاع شهری اصفهان شد و در سال ۵۸ در امتحانات متفرقه دیپلم شرکت کرد و مدرک خود را گرفت و همزمان در مدرسه علمیّه «امام صادق» مشغول تحصیل علوم دینی و طلبگی شد. روح بلند رضا آرام و قرار نداشت  می گفت: «می خواهم به کمک مردم محروم سیستان و بلوچستان بروم» و مدت یک سال در فعالیت های جهاد سازندگی و سپاه در آن استان محروم فعالیت می کرد. هنوز دو ماه از شروع جنگ نگذشته بود که عازم خوزستان شد و به شیرمردان «خط شیر» پیوست.

سال ۱۳۶۰

سال ۶۰ برای رضا سال خاصی بود، در خرداد همان سال دست راست خود را فدای اسلام کرد. هنوز دوران مجروحیت را طی نکرده بود که پدرش حجه الاسلام شیخ علی حبیب اللهی به لقاء دوست شتافت. در همان سال خداوند حبیب خود را طلبید و رضا به شرف زیارت خانه دوست و حضور در سرزمین وحی نائل شد. از این پس همه او را به نام حاج رضا می شناختند .

هچون علمدار

هنوز چند ساعتی از شروع عملیات طریق القدس نگذشته بود که «عباس کردآبادی» که مسئولیت محور سمت راست و هدایت یگان های عمل کننده محور را عهده دار بود به شهادت رسید و حاج رضا حبیب اللهی این وظیفۀ خطیر را بر دوش گرفت. با مدیریت و رشادت ها و دلاوری های حاج رضا هیچ خللی در روند عملیات پیش نیامد . چند روز از شروع عملیات طریق القدس نگذشته بود که حاج رضا از ناحیه دست چپ مجروح شد. ناتوانی او در استفاده از دست ها ما را یاد حماسه آفرینی ها و دلاوری های علمدار کربلا می انداخت. وقتی در ادامه عملیات طریق القدس سردار احمد فروغی مسئول عملیات سپاه اصفهان به شهادت رسید، همۀ مسئولین سپاه با اتفاق نظر حاج رضا را برای تصدی این مسئولیت انتخاب کردند. حاج رضا علی رغم میل باطنی با اصرار و توجیه این مسئولیت را پذیرفت.

تامین نیرو

طرح ۲/۵ یکی از طرح های ابتکاری حاج رضا بود. در این طرح از هر ۵ نفر نیروی پاسدار سپاه همیشه ۲ نفر در حال مأموریت به مناطق عملیاتی بودند. با این کار هم کارهای ستادی و پشتیبانی انجام می شد و هم پاسداران و داوطلبین به اعزام مناطق عملیاتی کادر مورد نیاز یگان های رزمی را تأمین می کردند.

صاحب نظر و کاردان

با اینکه مسئول عملیات سپاه اصفهان بود ولی بنا به وضعیت و نیاز مناطق عملیاتی در جبهه حضور می یافت و به عنوان یکی از مشاوران اصلی فرماندهی لشکر امام حسین(ع) و صاحب نظران جنگ ایفای نقش می کرد. نقش حاج رضا در عملیات محدود «علی ابن ابی طالب» در منطقه تنگه چزابه و حمایت و پشتیابانی از گردان ثارالله (هسته اولیه لشکر ۴۱ ثارالله) در منطقه «کمر سرخ» بر هیچ یک از فرماندهان و مطلعین پوشیده نیست. رشادتهای او در عملیات فتح المبین او را به عنوان یک فرمانده مطرح در سطح یگان های سپاه نمایان می ساخت. حاج رضا بار دیگر از ناحیه قفسه سینه در ادامه عملیات فتح المبین مجروح شد و به پشت جبهه منتقل شد، طعم شیرین سختی ها و درد و رنج برای وصول به یار ارمغانی است که خداوند برای بنده های پاک و مخلص خود در این جهان رقم می زند. تدابیر فرماندهی و مدیریت بسیار قوی و ذهن خلاق و طراح حاج رضا در عملیات های فتح المبین ، بیت المقدس و رمضان و محرم باعث شد تا او را به عنوان یک فرمانده نظامی صاحب نظر و دارای سبک و شیوه خاص در عملیات ها بشناسند.

 شجاعت

چند روز بعد از عملیات محرم با حاج رضا به خط مقدم رفتیم، او دوربین را برداشت و روی خاکریز رفت. عراقی ها که متوجه شدند با گلوله های تانک شروع به شلیک به سمت خاکریز کردند. انگار هیچ ترسی در وجود او نبود. گفتم حاجی کمی از خاکریز پایین بیا! ! ولی او توجهی نمی کرد ودر آن حال مشغول بررسی مواضع دشمن و شمارش تانک های آنها بود.

نماز شب

دو شب مانده به عملیات «والفجر مقدماتی» جلسه ای طولانی در قرارگاه با حضور برادران ارتش، سپاه و فرماندهی کل بود. تعدادی از مسئولان سیاسی کشور هم حضور داشتند. میزبان سپاه سوم بود و حاج رضا آن شب سخت مشغول کار بود. جلسه تا دو ساعت بعد از نیمه شب ، طول کشید. پس از جلسه، همگی خسته بودیم و برای استراحت رفتیم. در این حال، در آن طرف پرده ای که وسط سنگر بود، دیدم حاج رضا مشغول نماز است و نماز او تا صبح ادامه یافت، نماز شب حاجی ترک نمی شد.

کوله باری از تجربه

حاج رضا اصولاً آینده نگر بود و فردی متین، موقر و کمتر اهل شوخی بود. ما صحبت های حاج رضا را پس از سال ها درک می کنیم و آن نظریات، اکنون برای همه ما ثابت شده است. صحبت هایی که در آن موقع می کرد، نتیجۀ دوره های عالی نظامی نبود؛ بلکه از ذهن خلاق و مبتکر یک طلبه بود. او معتقد بود که «باید تجربیات ما به دیگران منتقل شود؛ چون ممکن است ما به شهادت برسیم.»

خستگی ناپذیر بود

با اینکه یک دستش مجروح بود؛ ولی با استفاده از دست دیگرش ، کارهایش را انجام می داد. خط مقدم را هم خوب اداره می کرد. ما نیم ساعت اول شروع عملیات، در حال پیشروی، بیش از ده بار ایشان را دیدیم که سرکشی و بچه ها را هدایت می کرد و گاهی از نیروهای پیشرو هم جلوتر می رفت که برای ما بسیار روحیه بخش بود.
زمانی که همه از تیراندازی ها و آتش می ترسیدند، ایشان ایستاده بود. او همیشه تأکید می کرد فرمانده نباید جلوی ترکش خم شود و عیناً این کلمه را من از زبان ایشان به یاد دارم که : «من هیچ گاه برای ترکش، رکوع و سجود نکردم.»

 والفجر مقدماتی و آخرین دیدار

برادر «سید رضا منتظرین» که در آن زمان، از نیروهای واحد اطلاعات عملیات سپاه سوم فتح بود و در آخرین لحظه ها، در خط مقدم نبرد، کنار سردار حبیب اللهی بوده است، چنین می گوید: «ما صبح روز عملیات، همراه یک گروهان نیروی تحت امر سپاه سوم و نیروهایی از واحد طرح و عملیات و اطلاعات – عملیات سپاه سوم به منطقه جلو رفتیم. به اتفاق حاج رضا در کانال اول،  نزدیکترین نقطه به دشمن، مستقر بودیم و تعدادی از نیروهای تخریب، در محل دیگری بودند. وضعیت کانالی که داخل آن بودیم، نامناسب و دشوار بود؛ یعنی پر از سیم های خاردار و احتمالاً در بعضی نقاط، مین گذاری شده و برای ما مشکوک بود. دشمن نیز با نیروهای زرهی انبوه خود در حال پاتک و جلو آمدن بودند. آن وضعیت که اضطراب ما را فراگرفته بود و کانال و اوضاع آن را می دیدیم، حاج رضا آرامش خاصی داشت، دستور داد داخل کانال پخش شویم و موضع بگیریم. پس از آن، مرا صدا زد و گفت: «منتظر! بلند شود برو نیروهای تخریب را بیاور.» (محل استقرار نیروهای تخریب را من می دانستم) حاج رضا قصد داشت معبر جلو را باز کند و نیروها را از داخل کانال به سمت کانال دوم جلویی ، به سمت دشمن عبور دهد و با نیروهای موجود، حرکت دشمن را سد کند.

در حقیقت، می خواست معبر(محور را برای عبور نیروها و ادامه عملیات) حفظ نماید. در همین حال، من سرم را از کانال بیرون کردم، دیدم تانک های عراقی حدود دویست متری ما، در حال پیشروی هستند. در پاسخ حاج رضا گفتم: «می ترسم!» حاجی گفت: « سریع برو معطل نکن، برو!» برادر «خلیل قسمت کننده» از نیروهای کاشان، که بعدها به فیض شهادت رسید، آنجا بود، گفت: « من می روم موتور را روشن می کنم، به محض شنیدن صدای روشن شدن موتور ، سریع بیا عقب تا برویم» به همین طریق عمل کردیم و با سرعت به سوی خاکریز خودمان که پانصد متر عقب تر بود، حرکت کردیم. نمی دانم این فاصله را چگونه طی کردیم. شاید پرواز می کردیم و تیرها از کنار ما رد می شد. تا اینکه پشت خاکریز رسیدیم. به یاد دارم که هنگام حرکت، حاجی به ما گفت: «بروید خدا حفظتان کند!» پس از رسیدن به پشت خاکریز، نفسی کشیدیم. دوباره به پشت سرم و منطقه نگاه کردم. دیدم تانک های عراقی به پنجاه متری کانال رسیده اند.
موضوع را با بچه ها درمیان گذاشتیم. آنان گفتند: «امکان بازگشت نیست و نمی توانید برگردید. وضعیت را که می بینید، دیگر دیر شده است!» دقایقی بعد بود که تانک های عراقی به کانال رسیده بودند.
این آخرین لحظه ها ودقایقی که از زبان یکی از رزمندگان اسلام، که ناظر وضعیت منطقه و در کنار حاج رضا بوده ، شنیدیم. لحظه ها و ثانیه هایی که زمین منطقۀ والفجر مقدماتی، حاج رضا را از ما گرفت ودیگر بازنگرداند.
پس از آن، با پیگیری هایی که توسط سردار شهید خرازی و سایر مسئولان شد، گروههای شناسایی، همان شب و شب های بعد در منطقۀ کانال و اطراف آن به جست و جو پرداختند و هرچه تلاش کردند تا نشانی یا خبری از او بیابند، سودی نبخشید.
و به این ترتیب، آخرین امیدها برای یافتن آن سردار رشیدی که ماه ها شور و حماسه را خلق کرده بود، راه به جایی نبرد و در عین ناباوری ، در راه حفظ مواضع نیروهای اسلام، با تعصب و غیرت خاص خود، جان بر سر اهداف مقدس گذاشت و جاوید الاثر شد.
این حادثه ، در یکی از سخت ترین شرایط جنگ و دفاع مقدس ، اتفاق افتاد و حاج رضا را از رزمندگان اسلام و مسئولان نظام اسلامی گرفت و به جرأت می توان گفت، اگر این حوادث ، یعنی شهادت آن سرداران عزیز در قبل از عملیات و شهادت حاج رضا ، بعد از آغاز عملیات که نقش بسیار مهم و اساسی در هدایت عملیات و تصمیم گیری در شرایط بحرانی داشتند، نبود، سرنوشت این عملیات ، علی رغم مشکلات بسیار زیادش ، به گونه ای دیگر رقم می خورد؛ اما تقدیر چنین بود و ما نیز راضی به مقدرات الهی. آری! حاج رضا، این سردار رشید اسلام، با همه خصایص جامع خود، در این حرکت نیز همچون همیشه قاطعانه عمل کرد و یک باره تمامی خود را تقدیم دوست نمود و سوار بر مرکب عشق، با پیکری مجروح، به دیدار معشوق شتافت و اکنون، بر بازماندگان طریق اوست که خالصانه با اقتدای به سیره اش راهش را ادامه دهند و با انتقال آنچه از او به یادگار مانده به آیندگان گوشه ای از این حق را ادا نمایند.

هیچ گاه خسته و خمود نبود

ویژگی دیگر حاج رضا، این بود که در بحث و درس، مبارزه و رزم و تلاش و فعالیت، هیچ گاه خمود و خسته نبود و آن چنان پر توان و پر امید نشان می داد و عمل می کرد که گویی خستگی برای او معنا ندارد. استراحت و خوراک او بسیار محدود و کم، و کار و تلاش او زیاد بود. دوستان، همرزمان و مسؤولان، در هیچ زمانی خستگی و افسردگی از او به یاد ندارند.

در مجروحیّت، فعالّتر شد

پس از مجروحیت و قطع دست حاج رضا، ما انتظار داشتیم که فعالیت او محدود شود؛ چون برای او مشکل بود، اما این طور نشد و حتی فعالتر هم شد. ایشان در منطقه، در مواقع متعددی، همراه نیروهای اطلاعات، برای شناسایی به مناطق جلو می رفت. حاج رضا معتقد بود: « ما باید نیروهای زیادی را از این مسیر عبور دهیم و مسؤولیت آن به عهده ی ماست و من بخاطر اطمینان و شناخت کامل از وضعیت مسیرها، مواضع و خطوط دشمن، خودم در منطقه ی جلو حضور پیدا می کنم». این روش همیشگی او بود.

روی موتور غذا خورد و رفت!

در عملیات فتح المبین، ما در گردان« امام هادی(علیه السلام)» با نیروهای « شهرضا» بودیم. فرمانده گردان، شهید« قانع» بود. موقعیت استقرار ما روی ارتفاعات، مشرف به باغ و استخر واقع در منطقه بود. در حالی که نشسته بودیم، من با دوربین جلو را نگاه می کردم، ناگهان یک موتور سوار را دیدم که از آن دور با سرعت می آید. ساعت حدود پنج بعدازظهر بود. زمانی که نزدیک ما رسید،‌ به اتفاق برادر« حیدرپور» و چند نفر دیگر، به سراغ او رفتیم. دیدیم که حاج رضا حبیب اللهی است. از ایشان سؤال کردیم: « کجا بودید؟» گفت: « صبح رفتم داخل منطقه و الان دارم برمی گردم.»
در حالی که یک اسلحه ی کلاش تاشو روی شانه و یک دوربین و قطب نما هم همراه داشت؛ با سر و صورتی پر از گرد و خاک. ایشان افسوس می خورد و می گفت: « هیچ کس از دشمن این اطراف نیست. من چندین کیلومتر جلو رفته ام و همه جا را سرکشی کرده ام و با دوربین هم دیدم از عراقیها خبری نیست. ای کاش نیرو و امکانات بیشتری داشتیم و جلو می رفتیم!»
از ایشان سؤال کردم: « غذا خورده ای؟» گفت: « نه!» حاجی اصلاً به فکر غذا و خوراک نبود. توسط بچه ها برای ایشان غذا آوردیم و همین طور که روی موتور سوار بود، مقداری غذا خورد. و سپس خداحافظی کرد و رفت و من متحیر بودم که این حرکت او را با چه معیاری می توان سنجید. حاج رضا که از شبهای پیش از عملیات، در تلاش و بیدار بود، پس از انجام عملیات هم این چنین ایثارگرانه کار می کرد. براستی که او و تلاشهایش، هرگز فراموش نخواهد شد.

با یک دست آبیاری می کرد!

یک بار که به اصفهان رفته بودیم، در خارج شهر، به باغی که پدر حاج رضا صاحب آن بود( در جاده ی نجف آباد) رفتیم. حاج رضا را در حالی که با زحمت بیل به دست گرفته بود و مشغول آبیاری بود، مشاهده کردیم. به او گفتم: « حاج آقا شما و آبیاری! با یک دست که مشکل است» . حاجی گفت: « مگر اشکالی دارد؟» اما برای من خیلی تعجب داشت که چگونه ایشان با یک دست، باغ را آبیاری می کند و همه ی کارها را به تنهایی انجام می دهد. ایشان بدنی مقاوم و روحیه ای قوی داشت. سخت کوش و دایم در حال فعالیت بود. همه ی کارهای خود را شخصاً انجام می داد و قبول نمی کرد کسی کارهای او را انجام بدهد.

خستگی ناپذیر و مقاوم در برابر مشکلات

بالاخره به هر زحمتی بود به دشت عباس و چاههای نفتی مشرف بر آنجا رسیدیم. هرکدام از ما مسئولیتی داشتیم و ایشان مسئول سازماندهی و هدایت نیروهایی بودند که برای عملیات وارد منطقه می شدند. زمانی که در اختیار داشتیم خیلی کم بود و از نظر امکاناتی مثل چادر، غذا و دیگر مایحتاج در مضیقه بودیم. ولی هیچکدام از این مشکلات در روحیه ی شهید کازرونی تأثیر نداشت و ایشان بر تمام کارهای آماده سازی نیروها مثل بدن سازی، آموزش و دیگر موارد نظارت داشتند و مرتب به همه جا سرکشی می کردند تا همه چیز درست باشد. من کمتر کسی را به توان و خستگی ناپذیری ایشان دیده ام. واقعاً در مقابل مشکلات مقاومت می کرد. بالاخره هم این همه زحمت نتیجه داد و نیروها به بهترین شکل سازماندهی و آماده شدند.

هیچ وقت بیکار نبود!

حاج یونس همیشه جبهه را پرکار می دید و سعی می کرد نیروهایش را برای عملیات آماده نگه دارد. آموزشهایی برای بالا بردن توان رزمی نیروها و برنامه ی مانور، از جمله طرحهایی بود که حاج یونس در دست داشت. به همین خاطر هیچ وقت او را بیکار ندیدیم. فضای جبهه برای حاجی طوری بود که همیشه کاری به زمین مانده برای انجام داشت. و جالب اینجاست که هر کسی هم قدرت نداشت که با حاج یونس کار کند. بین بچه ها معروف بود که فقط کسانی که اصلاً خستگی را نمی شناسند، می توانند با حاج یونس کار کنند. معروف بود که می گفتند: « حاج یونس افغانی می خواهد. هرکسی نمی تواند با او کار کند.»
خود او اصلاً سختی را احساس نمی کرد. اگر کاری را به او تکلیف می کردند، بدون چون و چرا آن کار را با همه ی سختیها و مشکلاتش به انجام می رساند.
بچه هایی که همراهش بودند، تعریف می کردند که در سخت ترین جاها که هیچ کدام از بچه ها نمی توانستند عمل کنند، حاج یونس، کار را قبول می کرد. معروف بود که سختی در مقابل حاج یونس زانو زده است.
این روحیه را حتی در کارهای کوچک هم داشت. مثلاً کارهای داخلی سنگر همیشه بین برادران تقسیم می شد؛ اما حاج یونس همیشه سعی می کرد که در همه ی کارها و در همه ی روزها به بقیه کمک کند. صبح زود بیدار می شد، بچه ها را برای نماز بیدار می کرد، صبحانه را آماده می کرد و ظرفها را می شست. یادم نمی رود که حاج یونس همیشه با حرص و ولع عجیبی این کارها را می کرد و برای انجام این کارها نشاط زیادی داشت.شهید یونس زنگی آبادی

منبع : shohada-esf.ir

به اشتراک بگذارید

  • Facebook
  • Twitter
  • Delicious
  • LinkedIn
  • StumbleUpon
  • Add to favorites
  • Email
  • RSS
  • Google Plus
  • Print
نظرات

نظر دادن